Friday, August 26, 2005
Sunday, April 10, 2005
اوضاع عراق و بيوگرافي رئيس جمهور و نخست وزير جديد عراق از نظر بي بي سي
زندگينامه جلال طالبانی
نمايندگان مجمع ملی - پارلمان انتقالی - عراق در جلسه خود در روز چهارشنبه، 6 آوريل، جلال طالبانی، از رهبران کرد عراق را به رياست جمهوری دولت انتقالی اين کشور برگزيدند.
جلال طالبانی از جمله رهبران کردهای عراق است که در خلال چهار دهه گذشته در صحنه سياسی کردستان عراق مطرح بوده است.
وی در سال 1933 متولد شد و از اوايل دهه 1950، به عنوان عضو بنيانگذار اتحاديه دانشجويان وابسته به حزب دموکرات کردستان وارد فعاليتهای سياسی شد و در سال های بعدی، به مقام عضو ارشد حزب ارتقا يافت.
جلال طالبانی نزديک به نيم قرن در صحنه سياست کردهای عراق فعال بوده است
در سال 1961، جلال طالبانی در قيام کردهای عراق عليه حکومت عبدالکريم قاسم، رييس جمهوری وقت عراق، شرکت کرد و پس از سرنگونی قاسم در يک کودتای نظامی، عضو هيات اعزامی کردها برای مذاکره با رييس جمهوری عراق بود که در سال 1963 صورت گرفت و برای چند سال، باعث توقف فعاليت کردها عليه حکومت مرکزی شد.
از همان دهه، حزب دموکرات به تدريج گرفتار اختلاف داخلی شد و در سال 1975، جلال طالبانی و گروهی از مخالفان مصطفی بارزانی، رهبر وقت حزب دموکرات کردستان، با جدايی از حزب دموکرات، اتحاد ميهنی کردستان را تاسيس کردند.
از سال بعد، مبارزه مسلحانه اتحاد ميهنی با دولت مرکزی آغاز شد در حاليکه رقابت بين اين گروه و حزب دموکرات به جنبه ای از تحولات سياسی کردستان عراق تبديل شده بود.
در جريان جنگ ايران و عراق که با قيام کردهای عراقی عليه رژيم صدام حسين همراه شد، آقای طالبانی در سال 1988 به ايران گريخت در حاليکه سرکوب کردها، از جمله کاربرد اسلحه شيميايی در شهرهای کردنشين، ادامه داشت.
در سال 1990، ارتش صدام حسين کويت را به اشغال خود در آورد اما با مداخله نيروهای ائتلاف خاک اين کشور را ترک کرد.
پس از شکست نيروهای عراقی در سال 1991، بخش کردنشين شمال عراق به عنوان منطقه پرواز ممنوع عملا از حوزه عمل دولت مرکزی اين کشور خارج شد.
خواست کردها
در پی برگزاری انتخابات در منطقه کردنشين شمال عراق، حزب دموکرات و ائتلاف ميهنی کردستان نوعی دولت خودمختار را برای اداره امور منطقه تشکيل دادند اما به زودی رقابت بين دو گروه مجددا شدت گرفت.
اين اختلافات سرانجام به جنگ "برادرکشی" بين افراد دو گروه کرد منجر شد که تا سال 1998 و ميانجيگری ايالات متحده و امضای توافق صلح بين جلال طالبانی و مسعود بارزانی، رهبر حزب دموکرات، ادامه داشت.
با حمله نظامی ائتلاف به رهبری آمريکا به عراق و سقوط رژيم صدام حسين در سال 2003، آقای طالبانی به عنوان يکی از شخصيت های بارز کرد در فعاليت های سياسی مشارکت داشته است.
در حاليکه مجمع ملی و دولت انتقالی وظيفه تدوين و تصويب قانون اساسی عراق را برعهده دارند، کردهای عراقی خواهند کوشيد نوعی خودمختاری داخلی بيشتر برای مناطق کردنشين در اين قانون منظور شود.
در هرحال، رهبران کردهای عراق پس از چندين دهه تلاش برای جدايی از عراق اينک فعاليت در چارچوب يک حکومت مرکزی دموکراتيک را برگزيده اند.
نسبت کردهای عراق، که اکثر آنان سنی مذهب هستند، در کل جمعيت عراق حدود 15 تا 20 درصد تخمين زده شده در حاليکه شيعيان بيش از 60 درصد جمعيت را تشکيل می دهند.
با اينهمه، در رژيم سابق عراق قدرت سياسی عمدتا در دست اعراب سنی مذهب متمرکز بود و شيعيان و کردها با محدوديت و سرکوب سياسی مواجه بودند.

ابراهیم جعفری، از طبابت در لندن تا درمان زخمهای عراق
ابراهيم جعفری که به عنوان نخست وزير جدیدعراق تعیین شده، وظيفه خطير متحد ساختن کشورش، فرونشاندن شورش مخالفان حضور اشغالگران و جان بخشيدن به اقتصاد جنگزده عراق را در پيش دارد، ولی واقعآَ او کيست؟
زمانی اين رهبر شيعه در محله "ومبلی" لندن پزشک عمومی بود، ولی حالا در يکی از کاخهای محبوب صدام حسين اقامت دارد.
کارشناسان می گویند که آقای جعفری در دوره نخست وزیری خود باید بین منافع ایران و آمریکا در عراق توازن ایجاد کند
بزرگترين ائتلاف شيعيان عراق پس از پيروزی در انتخابات ژانويه، دکتر جعفری را به عنوان نامزد خود برای سمت نخست وزيری معرفی کرده بود.
راجر هاردی، تحلیلگر بی بی سی در امور خاورمیانه، عقیده دارد دستیابی آقای جعفری به سمت مهم نخست وزیری عراق نشان می دهد شیعیان عراق اکنون برای اولین بار به بازیگری اصلی در سیاست این کشور تبدیل شده اند.
برخی کارشناسان پیش از انتخاب آقای جعفری گفته بودند وی علاوه بر سروسامان بخشيدن به کشورتحت اشغالش، بايد منافع متضاد آمريکا، ايران، اسراييل و پيکارجويان را تامين کند. از همين رو، همه عراقی ها و طرفهای ذی نفع سوالات يکسانی دارند: آيا آقای جعفری بسوی تهران گرايش پيدا خواهد کرد و خواهان يک قانون اساسی اسلامگرا خواهد شد که گفته می شود حقوق زنان را ناديده می گيرد؟
اما آقای هاردی می گوید آقای جعفری کوشیده است به سایر عراقی ها اطمینان بدهد وی هیچ قصد ندارد حکومتی اسلامی به سبک ایران در عراق مستقر کند.
با این وجود برخی از کارشناسان عراق درباره توانایی آقای جعفری برای هدایت عراق در این برهه حساس و دشوار گذار تردید دارند.
آنها می پرسند: آيا وی، همانگونه که اين هفته قول داده است به بعثی زدايی ادامه دهد، با پاکسازی گسترده وفاداران به حزب بعث، اعراب سنی را عليه خود می شوراند؟ آيا او از نيروهای تحت رهبری آمريکا خواهد خواست که زودتر از موعد از کشورش بيرون روند؟ آيا اين پزشک گذشته و سياستمدار کنونی از بمبگذاری و گلوله های شورشيان جان سالم بدر خواهد برد؟
روزنامه گاردين با اشاره به شخصيت اين سياستمدار ۵۸ ساله می نويسد که برخی از مردم معتقدند وی بيش از حد متواضع و کم رو است، درست نقطه مقابل صدام حسين. اما آقای جعفری به اين روزنامه بريتانيايی گفته است: "من انتظار نداشتم عهده دار اين سمت شوم، اما اگر از من بخواهند برای کشورم انجام وظيفه کنم، آماده خدمت خواهم بود."
آقای جعفری عضو ائتلاف يکپارچه عراق است که در انتخابات ۳۰ ژانويه ۱۴۰ کرسی از ۲۷۵ کرسی مجمع قانونگذاری اين کشور موسوم به "جمعيت وطنی" را تصاحب کردند. کارشناسان می گويند که اين تشکل سياسی از حمايت آيت الله علی سيستانی، عاليترين مرجع شيعيان اين کشور، و ايران برخوردار است.
در عراق پس از جنگ، نخست وزير را رييس جمهور و دو معاونش منصوب می کنند، ولی اداره امور کشور عملاَ در دست نخست وزير است. رييس جمهور و معاونانش را پارلمان انتخاب می کنند.
الهام از ماندلا
در حال حاضر، رايزنی برای گنجاندن ساير جناحهای سياسی در دولت آقای جعفری ادامه دارد، ولی اقليتهايی مانند کردها و اعراب سنی نگران اوجگيری قدرت شيعيان هستند که در تاريخ عراق بی سابقه است. کردها گفته اند که اگر شيعيان از نامزدی جلال طالبانی برای رياست جمهوری حمايت کنند، آنها نيز به نخست وزيری نامزد شيعيان رای مثبت خواهند داد.
آقای جعفری معتقد است که اقليتها بخش جدايی ناپذير جامعه مردم سالار و باثبات عراق خواهند بود. وی که در دفتر کارش نسخه ای از زندگينامه نلسون ماندلا دارد، می گويد: "می توان از کميسيون حقيقت ياب و آشتی آفريقای جنوبی درسهايی گرفت و از انتقامجويی پرهيز کرد."
اين رهبر شيعه راه حل اوضاع خونين عراق را تقويت نيروهای امنيتی برای سرکوب شورشيان وفادار به صدام حسين و ابومصعب زرقاوی و گنجاندن نيروهای سياسی در دولت می داند.
گفته می شود که آقای جعفری می خواهد حاميان مقتدی صدر، روحانی تندرو شيعه، را به دولتش بياورد. طرفداران آقای صدر دوبار عليه اشغال عراق قيام کردند
آقای جعفری می گويد: "اگر ما سنی ها را از دولت بيرون برانيم، به زرقاوی هديه داده ايم."
اين دقيقاَ همان چيزی است که آمريکا و بريتانيا می خواهند، ولی مشکل در اينجاست که آقای جعفری از سياست "بعثی زدايی" نيز حمايت می کند. شيعيان ساليان سال در عراق سرکوب شده اند، بنابراين بيم آن می رود که شروع به کين خواهی کنند.
آقای جعفری درباره آمريکايی ها نيز ديدگاه مبهمی دارد. وی از يک سو می گويد که آنها بايد تا زمانی که امنيت عراق می طلبد، در اين کشور بمانند و در عين حال می خواهد سربازان آمريکايی هرچه زودتر بيرون بروند.
از سوی ديگر، او می خواهد حاميان مقتدی صدر، روحانی تندرو شيعه، را به دولتش بياورد. طرفداران آقای صدر دوبار عليه اشغال عراق قيام کردند.
ديگر مساله دشوار برای دولت آقای جعفری، گستره و زمان آغاز خودمختاری کردهاست. کردها در شمال عراق زمام امورشان را در دست دارند، ولی استقلال کامل می خواهند.
آنها يک چهارم کرسی های پارلمانی را به چنگ آورده اند و در نتيجه می توانند در مجمعی که برای تصميمات بزرگ به دوسوم اکثريت نياز دارد، به دولت شيعيان فشار بياورند.
آقای جعفری از حضور کردها در دولتش استقبال می کند، ولی هشدار می دهد که اگر آنها زياده خواهی کنند، وی سد راهشان خواهد شد.
نه سيگار و نه سينما
يک مساله بزرگ ديگر، جايگاه اسلام در حکومت آينده عراق است. گفته شده است که ائتلاف حامی آقای جعفری روابط محکمی با تهران دارد و تحت نظارت معنوی آيت الله ای قرار دارد که بازی شطرنج و شنيدن موسيقی برای دکتر جعفری خودش نه مشروبات الکلی می نوشد، نه سيگار می کشد، نه ورق بازی می کند و نه به سينما می رود. وی به عنوان عضو شورای حکومت موقت حامی اجرای قوانين شريعت اسلام درباره مسايلی مانند ازدواج، طلاق و ارث بود.
وی آن موقع گفته بود: "اسلام می گويد سرپرستی زن تا زمان ازدواج برعهده پدرش است و سپس شوهرش سرپرستی وی را برعهده می گيرد."
سرگرمی را حرام می داند
هر يک از پنج فرزند او از آيت الله های مختلف تقليد می کنند
عدنان علی کاظمی، از مشاوران آقای جعفری
اکنون لحن آقای جعفری قدری لطيف تر شده است و حاضر نيست که بگويد شريعت اسلام بايد يگانه مرجع حقوقی قانون اساسی جديد عراق باشد که قرار است پيش نويس آن تا ماه اوت نوشته شود.
وی خاطر نشان می کند که همسرش به عنوان پزشک زنان رانندگی می کند و برای خود حرفه ای دارد.
برخی تحليلگران از آن بيم دارند که اين سياستمدار شيعه ويترينی برای تندروهايی باشد که می خواهند يک حکومت روحانی سالار تشکيل دهند. سايرين می گويند که وی يک شيعه مومن محافظه کار و در عين حال عملگراست که با اعراب سنی و کردهای سکولار معامله خواهد کرد.
سومين شخصيت محبوب
آقای جعفری لحنی آرام دارد و ذاتاَ آشتی جو است و معمولاَ با عبارات کلی حرف می زند. در مورد جوانی اش اطلاعات چندان واضحی در دست نيست.
اين رهبر حزب الدعوه اسلامی که در شهر مقدس کربلا به دنيا آمده، در سال ۱۹۷۴ در رشته پزشکی دانشگاه موصل دانش آموخته شد.
وی از همان دوران دانشجويی عضو حزب دعوه بود که قديمی ترين حزب شيعه در عراق است که در سال ۱۹۵۷ در شهر مقدس نجف تشکيل شد.
در اواخر دهه ۱۹۷۰ صدام حسين شروع به سرکوب شيعيان کرد و هزاران نفر را به قتل رساند. آقای جعفری در سال ۱۹۸۰ به ايران گريخت و ۹ سال بعد به عنوان عضو ميان پايه اپوزيسيون رژيم حزب بعث به بريتانيا رفت. وی از آنجا هدايت حزب دعوه در تبعيد را بر عهده داشت.
آقای جعفری در سال ۲۰۰۳ دو پسر، سه دختر و همسرش را تنها گذاشت و به عراق بازگشت و اولين رييس شورای حکومت موقت شد که از سوی آمريکا تعيين شده بود.
يک سال بعد، اين تبعيدی سابق يکی از دو معاون رييس جمهور کشورش شد و اگرچه سمتش تشريفاتی و فاقد قدرت اجرايی بود، اما او فرصت يافت تا چهره ای محبوب ارايه دهد.
بنا به نتايج نظرسنجی ها، او سومين شخصيت محبوب در عراق است. دوستانش می گويند اين سياستمدار شيعه بخاطر صداقت و ايمانش شهره است.
با وجود آن که آقای جعفری ۱۴ سال در بريتانيا زندگی کرده است، به زبان انگليسی تسلط کامل ندارد. وی عموماَ کتابهای تاريخی، اقتصادی و انديشه های اسلامی و سکولار می خواند.
عدنان علی کاظمی، از مشاوران آقای جعفری، به عنوان نمونه ای از آمادگی وی برای اعطای آزادی انديشه به مردم عراق به روزنامه لس آنجلس تايمز گفته است: " هر يک از پنج فرزند او از آيت الله های متفاوت تقليد می کنند. وی به فرزندانش حق انتخاب داده است، ولی به آنها آموزش می دهد."
رهبر حزب دعوه بجای رييس يا مدير حزب، خود را هماهنگ کننده می نامد. اکنون وی بايد آماده شود تا هماهنگ کننده امور عراق شود و درمانگاه خود را برای درمان زخمهای ملتش، به قلب بغداد منتقل کند.
شيعيان دارای اکثريت در نتايج نهايی انتخابات عراق
کميسيون انتخابات عراق نتايج انتخابات کشور را تاييد کرده است. فهرست اصلی شيعيان که از حمايت آيت الله سيستانی برخوردار بود با احراز 140 کرسی اکثريت کرسی ها را در پارلمان بدست آورده است.
پارلمان عراق دارای 275 نماينده خواهد بود.
کردها با تعداد 75 کرسی در مقام بعدی از نظر اکثريت قرار دارند. گروه تحت رهبری اياد علاوی نخست وزير نيز دارای 40 کرسی شده است.
اين کميسيون روز يکشنبه نتايج اوليه را منتشر کرده بود تا به شکايات احتمالی رسيدگی شود.
کميسيون انتخابات عراق تنها 47 شکايت دريافت کرد که به گفته سخنگوی آن، بيشتر آنها حل و فصل شد.
پارلمان عراق اکنون بايد رئيس جمهوری و دو معاون او را برگزيند. سپس رئيس جمهوری امکان خواهد داشت تا کابينه خود را تعيين کند. مقام نخست وزيری مهمترين مقام دولت جديد خواهد بود.
ائتلاف شيعيان عراق در هفته جاری در حال مذاکره برای تعيين نامزد نخست وزيری خود بوده است.
ابراهيم جعفری که رهبر حزب الدعوه عراق و از اصلی ترين نامزدهای احراز پست نخست وزيری است، گفته است که اسلام بايد دين رسمی کشور باشد ولی نبايد تنها منبع قاونوگذاری تلقی شود.
آقای جعفری اندکی پس از اعلام نتايج قطعی انتخابات با تلويزيون العربيه سخن می گفت.
تحليلگر بی بی سی در امور خاورميانه می گويد نقش شريعت يکی از مسائل حساس و بالقوه اختلاف برانگيز در تدوين قانون اساسی عراق است.
پيشتر، رهبران شيعيان عراق خواستار وحدت ملی در بازسازی اين کشور شدند و يکی از رهبران اصلی کردهای عراق هم خواستار مشارکت عربهای سنی در تدوين پيشنويس قانون اساسی عراق شد.
برای ديدن صفحه ويژه عراق اينجا را کليک کنيد
شيعيان عراق بيش از 60 درصد جمعيت آن کشور را تشکيل می دهند در حاليکه نسبت کردها - که اکثر آنان سنی اما غيرعرب هستند - در کل جمعيت اين کشور به حدود 20 درصد می رسد.
از آنجا که انتخابات براساس نظام "نمايندگی نسبيتی" سازمان يافته است، کرسی های پارلمانی به نسبت سهم احزاب مختلف از مجموع آرای ريخته شده به صندوق ها به آنان اختصاص می يابد.
جلال طالبانی، از رهبران عمده کردهای عراق خواستار حضور و مشارکت عربهای سنی در همه مباحثاتی شده است که به تدوين پيشنويس قانون اساسی عراق منجر می شود. تدوين اين قانون اساسی، مهمترين وظيفه مجمع ملی يا پارلمان تازه عراق است.
آقای طالبانی از جمله نامزدهای احتمالی رياست جمهوری عراق است که امکان رسيدن او به اين مقام مطرح می شود.
در پی اعلام پيروزی چشمگير ائتلاف شيعيان عراق، اين گروه گفت که می خواهد تمامی عراقی ها در دولت جديد آن کشور نماينده داشته باشند.
دولت ترکيه، که سالها با شورش اقليت کرد آن کشور مواجه بوده و نگران تاثير تحولات سياسی در منطقه شمال عراق است، از سهم قابل توجه کردهای عراقی در مجموع آرا، که به دليل حمايت احزاب کرد از انتخابات و تحريم رای گيری توسط اعراب سنی مذهب به دست آمده، ابراز نگرانی کرده و گفته است که نتايج انتخابات منعکس کننده ترکيب قومی عراق نيست.


نمايندگان مجمع ملی - پارلمان انتقالی - عراق در جلسه خود در روز چهارشنبه، 6 آوريل، جلال طالبانی، از رهبران کرد عراق را به رياست جمهوری دولت انتقالی اين کشور برگزيدند.
جلال طالبانی از جمله رهبران کردهای عراق است که در خلال چهار دهه گذشته در صحنه سياسی کردستان عراق مطرح بوده است.
وی در سال 1933 متولد شد و از اوايل دهه 1950، به عنوان عضو بنيانگذار اتحاديه دانشجويان وابسته به حزب دموکرات کردستان وارد فعاليتهای سياسی شد و در سال های بعدی، به مقام عضو ارشد حزب ارتقا يافت.
جلال طالبانی نزديک به نيم قرن در صحنه سياست کردهای عراق فعال بوده است
در سال 1961، جلال طالبانی در قيام کردهای عراق عليه حکومت عبدالکريم قاسم، رييس جمهوری وقت عراق، شرکت کرد و پس از سرنگونی قاسم در يک کودتای نظامی، عضو هيات اعزامی کردها برای مذاکره با رييس جمهوری عراق بود که در سال 1963 صورت گرفت و برای چند سال، باعث توقف فعاليت کردها عليه حکومت مرکزی شد.
از همان دهه، حزب دموکرات به تدريج گرفتار اختلاف داخلی شد و در سال 1975، جلال طالبانی و گروهی از مخالفان مصطفی بارزانی، رهبر وقت حزب دموکرات کردستان، با جدايی از حزب دموکرات، اتحاد ميهنی کردستان را تاسيس کردند.
از سال بعد، مبارزه مسلحانه اتحاد ميهنی با دولت مرکزی آغاز شد در حاليکه رقابت بين اين گروه و حزب دموکرات به جنبه ای از تحولات سياسی کردستان عراق تبديل شده بود.
در جريان جنگ ايران و عراق که با قيام کردهای عراقی عليه رژيم صدام حسين همراه شد، آقای طالبانی در سال 1988 به ايران گريخت در حاليکه سرکوب کردها، از جمله کاربرد اسلحه شيميايی در شهرهای کردنشين، ادامه داشت.
در سال 1990، ارتش صدام حسين کويت را به اشغال خود در آورد اما با مداخله نيروهای ائتلاف خاک اين کشور را ترک کرد.
پس از شکست نيروهای عراقی در سال 1991، بخش کردنشين شمال عراق به عنوان منطقه پرواز ممنوع عملا از حوزه عمل دولت مرکزی اين کشور خارج شد.
خواست کردها
در پی برگزاری انتخابات در منطقه کردنشين شمال عراق، حزب دموکرات و ائتلاف ميهنی کردستان نوعی دولت خودمختار را برای اداره امور منطقه تشکيل دادند اما به زودی رقابت بين دو گروه مجددا شدت گرفت.
اين اختلافات سرانجام به جنگ "برادرکشی" بين افراد دو گروه کرد منجر شد که تا سال 1998 و ميانجيگری ايالات متحده و امضای توافق صلح بين جلال طالبانی و مسعود بارزانی، رهبر حزب دموکرات، ادامه داشت.
با حمله نظامی ائتلاف به رهبری آمريکا به عراق و سقوط رژيم صدام حسين در سال 2003، آقای طالبانی به عنوان يکی از شخصيت های بارز کرد در فعاليت های سياسی مشارکت داشته است.
در حاليکه مجمع ملی و دولت انتقالی وظيفه تدوين و تصويب قانون اساسی عراق را برعهده دارند، کردهای عراقی خواهند کوشيد نوعی خودمختاری داخلی بيشتر برای مناطق کردنشين در اين قانون منظور شود.
در هرحال، رهبران کردهای عراق پس از چندين دهه تلاش برای جدايی از عراق اينک فعاليت در چارچوب يک حکومت مرکزی دموکراتيک را برگزيده اند.
نسبت کردهای عراق، که اکثر آنان سنی مذهب هستند، در کل جمعيت عراق حدود 15 تا 20 درصد تخمين زده شده در حاليکه شيعيان بيش از 60 درصد جمعيت را تشکيل می دهند.
با اينهمه، در رژيم سابق عراق قدرت سياسی عمدتا در دست اعراب سنی مذهب متمرکز بود و شيعيان و کردها با محدوديت و سرکوب سياسی مواجه بودند.

ابراهیم جعفری، از طبابت در لندن تا درمان زخمهای عراق
ابراهيم جعفری که به عنوان نخست وزير جدیدعراق تعیین شده، وظيفه خطير متحد ساختن کشورش، فرونشاندن شورش مخالفان حضور اشغالگران و جان بخشيدن به اقتصاد جنگزده عراق را در پيش دارد، ولی واقعآَ او کيست؟
زمانی اين رهبر شيعه در محله "ومبلی" لندن پزشک عمومی بود، ولی حالا در يکی از کاخهای محبوب صدام حسين اقامت دارد.
کارشناسان می گویند که آقای جعفری در دوره نخست وزیری خود باید بین منافع ایران و آمریکا در عراق توازن ایجاد کند
بزرگترين ائتلاف شيعيان عراق پس از پيروزی در انتخابات ژانويه، دکتر جعفری را به عنوان نامزد خود برای سمت نخست وزيری معرفی کرده بود.
راجر هاردی، تحلیلگر بی بی سی در امور خاورمیانه، عقیده دارد دستیابی آقای جعفری به سمت مهم نخست وزیری عراق نشان می دهد شیعیان عراق اکنون برای اولین بار به بازیگری اصلی در سیاست این کشور تبدیل شده اند.
برخی کارشناسان پیش از انتخاب آقای جعفری گفته بودند وی علاوه بر سروسامان بخشيدن به کشورتحت اشغالش، بايد منافع متضاد آمريکا، ايران، اسراييل و پيکارجويان را تامين کند. از همين رو، همه عراقی ها و طرفهای ذی نفع سوالات يکسانی دارند: آيا آقای جعفری بسوی تهران گرايش پيدا خواهد کرد و خواهان يک قانون اساسی اسلامگرا خواهد شد که گفته می شود حقوق زنان را ناديده می گيرد؟
اما آقای هاردی می گوید آقای جعفری کوشیده است به سایر عراقی ها اطمینان بدهد وی هیچ قصد ندارد حکومتی اسلامی به سبک ایران در عراق مستقر کند.
با این وجود برخی از کارشناسان عراق درباره توانایی آقای جعفری برای هدایت عراق در این برهه حساس و دشوار گذار تردید دارند.
آنها می پرسند: آيا وی، همانگونه که اين هفته قول داده است به بعثی زدايی ادامه دهد، با پاکسازی گسترده وفاداران به حزب بعث، اعراب سنی را عليه خود می شوراند؟ آيا او از نيروهای تحت رهبری آمريکا خواهد خواست که زودتر از موعد از کشورش بيرون روند؟ آيا اين پزشک گذشته و سياستمدار کنونی از بمبگذاری و گلوله های شورشيان جان سالم بدر خواهد برد؟
روزنامه گاردين با اشاره به شخصيت اين سياستمدار ۵۸ ساله می نويسد که برخی از مردم معتقدند وی بيش از حد متواضع و کم رو است، درست نقطه مقابل صدام حسين. اما آقای جعفری به اين روزنامه بريتانيايی گفته است: "من انتظار نداشتم عهده دار اين سمت شوم، اما اگر از من بخواهند برای کشورم انجام وظيفه کنم، آماده خدمت خواهم بود."
آقای جعفری عضو ائتلاف يکپارچه عراق است که در انتخابات ۳۰ ژانويه ۱۴۰ کرسی از ۲۷۵ کرسی مجمع قانونگذاری اين کشور موسوم به "جمعيت وطنی" را تصاحب کردند. کارشناسان می گويند که اين تشکل سياسی از حمايت آيت الله علی سيستانی، عاليترين مرجع شيعيان اين کشور، و ايران برخوردار است.
در عراق پس از جنگ، نخست وزير را رييس جمهور و دو معاونش منصوب می کنند، ولی اداره امور کشور عملاَ در دست نخست وزير است. رييس جمهور و معاونانش را پارلمان انتخاب می کنند.
الهام از ماندلا
در حال حاضر، رايزنی برای گنجاندن ساير جناحهای سياسی در دولت آقای جعفری ادامه دارد، ولی اقليتهايی مانند کردها و اعراب سنی نگران اوجگيری قدرت شيعيان هستند که در تاريخ عراق بی سابقه است. کردها گفته اند که اگر شيعيان از نامزدی جلال طالبانی برای رياست جمهوری حمايت کنند، آنها نيز به نخست وزيری نامزد شيعيان رای مثبت خواهند داد.
آقای جعفری معتقد است که اقليتها بخش جدايی ناپذير جامعه مردم سالار و باثبات عراق خواهند بود. وی که در دفتر کارش نسخه ای از زندگينامه نلسون ماندلا دارد، می گويد: "می توان از کميسيون حقيقت ياب و آشتی آفريقای جنوبی درسهايی گرفت و از انتقامجويی پرهيز کرد."
اين رهبر شيعه راه حل اوضاع خونين عراق را تقويت نيروهای امنيتی برای سرکوب شورشيان وفادار به صدام حسين و ابومصعب زرقاوی و گنجاندن نيروهای سياسی در دولت می داند.
گفته می شود که آقای جعفری می خواهد حاميان مقتدی صدر، روحانی تندرو شيعه، را به دولتش بياورد. طرفداران آقای صدر دوبار عليه اشغال عراق قيام کردند
آقای جعفری می گويد: "اگر ما سنی ها را از دولت بيرون برانيم، به زرقاوی هديه داده ايم."
اين دقيقاَ همان چيزی است که آمريکا و بريتانيا می خواهند، ولی مشکل در اينجاست که آقای جعفری از سياست "بعثی زدايی" نيز حمايت می کند. شيعيان ساليان سال در عراق سرکوب شده اند، بنابراين بيم آن می رود که شروع به کين خواهی کنند.
آقای جعفری درباره آمريکايی ها نيز ديدگاه مبهمی دارد. وی از يک سو می گويد که آنها بايد تا زمانی که امنيت عراق می طلبد، در اين کشور بمانند و در عين حال می خواهد سربازان آمريکايی هرچه زودتر بيرون بروند.
از سوی ديگر، او می خواهد حاميان مقتدی صدر، روحانی تندرو شيعه، را به دولتش بياورد. طرفداران آقای صدر دوبار عليه اشغال عراق قيام کردند.
ديگر مساله دشوار برای دولت آقای جعفری، گستره و زمان آغاز خودمختاری کردهاست. کردها در شمال عراق زمام امورشان را در دست دارند، ولی استقلال کامل می خواهند.
آنها يک چهارم کرسی های پارلمانی را به چنگ آورده اند و در نتيجه می توانند در مجمعی که برای تصميمات بزرگ به دوسوم اکثريت نياز دارد، به دولت شيعيان فشار بياورند.
آقای جعفری از حضور کردها در دولتش استقبال می کند، ولی هشدار می دهد که اگر آنها زياده خواهی کنند، وی سد راهشان خواهد شد.
نه سيگار و نه سينما
يک مساله بزرگ ديگر، جايگاه اسلام در حکومت آينده عراق است. گفته شده است که ائتلاف حامی آقای جعفری روابط محکمی با تهران دارد و تحت نظارت معنوی آيت الله ای قرار دارد که بازی شطرنج و شنيدن موسيقی برای دکتر جعفری خودش نه مشروبات الکلی می نوشد، نه سيگار می کشد، نه ورق بازی می کند و نه به سينما می رود. وی به عنوان عضو شورای حکومت موقت حامی اجرای قوانين شريعت اسلام درباره مسايلی مانند ازدواج، طلاق و ارث بود.
وی آن موقع گفته بود: "اسلام می گويد سرپرستی زن تا زمان ازدواج برعهده پدرش است و سپس شوهرش سرپرستی وی را برعهده می گيرد."
سرگرمی را حرام می داند
هر يک از پنج فرزند او از آيت الله های مختلف تقليد می کنند
عدنان علی کاظمی، از مشاوران آقای جعفری
اکنون لحن آقای جعفری قدری لطيف تر شده است و حاضر نيست که بگويد شريعت اسلام بايد يگانه مرجع حقوقی قانون اساسی جديد عراق باشد که قرار است پيش نويس آن تا ماه اوت نوشته شود.
وی خاطر نشان می کند که همسرش به عنوان پزشک زنان رانندگی می کند و برای خود حرفه ای دارد.
برخی تحليلگران از آن بيم دارند که اين سياستمدار شيعه ويترينی برای تندروهايی باشد که می خواهند يک حکومت روحانی سالار تشکيل دهند. سايرين می گويند که وی يک شيعه مومن محافظه کار و در عين حال عملگراست که با اعراب سنی و کردهای سکولار معامله خواهد کرد.
سومين شخصيت محبوب
آقای جعفری لحنی آرام دارد و ذاتاَ آشتی جو است و معمولاَ با عبارات کلی حرف می زند. در مورد جوانی اش اطلاعات چندان واضحی در دست نيست.
اين رهبر حزب الدعوه اسلامی که در شهر مقدس کربلا به دنيا آمده، در سال ۱۹۷۴ در رشته پزشکی دانشگاه موصل دانش آموخته شد.
وی از همان دوران دانشجويی عضو حزب دعوه بود که قديمی ترين حزب شيعه در عراق است که در سال ۱۹۵۷ در شهر مقدس نجف تشکيل شد.
در اواخر دهه ۱۹۷۰ صدام حسين شروع به سرکوب شيعيان کرد و هزاران نفر را به قتل رساند. آقای جعفری در سال ۱۹۸۰ به ايران گريخت و ۹ سال بعد به عنوان عضو ميان پايه اپوزيسيون رژيم حزب بعث به بريتانيا رفت. وی از آنجا هدايت حزب دعوه در تبعيد را بر عهده داشت.
آقای جعفری در سال ۲۰۰۳ دو پسر، سه دختر و همسرش را تنها گذاشت و به عراق بازگشت و اولين رييس شورای حکومت موقت شد که از سوی آمريکا تعيين شده بود.
يک سال بعد، اين تبعيدی سابق يکی از دو معاون رييس جمهور کشورش شد و اگرچه سمتش تشريفاتی و فاقد قدرت اجرايی بود، اما او فرصت يافت تا چهره ای محبوب ارايه دهد.
بنا به نتايج نظرسنجی ها، او سومين شخصيت محبوب در عراق است. دوستانش می گويند اين سياستمدار شيعه بخاطر صداقت و ايمانش شهره است.
با وجود آن که آقای جعفری ۱۴ سال در بريتانيا زندگی کرده است، به زبان انگليسی تسلط کامل ندارد. وی عموماَ کتابهای تاريخی، اقتصادی و انديشه های اسلامی و سکولار می خواند.
عدنان علی کاظمی، از مشاوران آقای جعفری، به عنوان نمونه ای از آمادگی وی برای اعطای آزادی انديشه به مردم عراق به روزنامه لس آنجلس تايمز گفته است: " هر يک از پنج فرزند او از آيت الله های متفاوت تقليد می کنند. وی به فرزندانش حق انتخاب داده است، ولی به آنها آموزش می دهد."
رهبر حزب دعوه بجای رييس يا مدير حزب، خود را هماهنگ کننده می نامد. اکنون وی بايد آماده شود تا هماهنگ کننده امور عراق شود و درمانگاه خود را برای درمان زخمهای ملتش، به قلب بغداد منتقل کند.
شيعيان دارای اکثريت در نتايج نهايی انتخابات عراق
کميسيون انتخابات عراق نتايج انتخابات کشور را تاييد کرده است. فهرست اصلی شيعيان که از حمايت آيت الله سيستانی برخوردار بود با احراز 140 کرسی اکثريت کرسی ها را در پارلمان بدست آورده است.
پارلمان عراق دارای 275 نماينده خواهد بود.
کردها با تعداد 75 کرسی در مقام بعدی از نظر اکثريت قرار دارند. گروه تحت رهبری اياد علاوی نخست وزير نيز دارای 40 کرسی شده است.
اين کميسيون روز يکشنبه نتايج اوليه را منتشر کرده بود تا به شکايات احتمالی رسيدگی شود.
کميسيون انتخابات عراق تنها 47 شکايت دريافت کرد که به گفته سخنگوی آن، بيشتر آنها حل و فصل شد.
پارلمان عراق اکنون بايد رئيس جمهوری و دو معاون او را برگزيند. سپس رئيس جمهوری امکان خواهد داشت تا کابينه خود را تعيين کند. مقام نخست وزيری مهمترين مقام دولت جديد خواهد بود.
ائتلاف شيعيان عراق در هفته جاری در حال مذاکره برای تعيين نامزد نخست وزيری خود بوده است.
ابراهيم جعفری که رهبر حزب الدعوه عراق و از اصلی ترين نامزدهای احراز پست نخست وزيری است، گفته است که اسلام بايد دين رسمی کشور باشد ولی نبايد تنها منبع قاونوگذاری تلقی شود.
آقای جعفری اندکی پس از اعلام نتايج قطعی انتخابات با تلويزيون العربيه سخن می گفت.
تحليلگر بی بی سی در امور خاورميانه می گويد نقش شريعت يکی از مسائل حساس و بالقوه اختلاف برانگيز در تدوين قانون اساسی عراق است.
پيشتر، رهبران شيعيان عراق خواستار وحدت ملی در بازسازی اين کشور شدند و يکی از رهبران اصلی کردهای عراق هم خواستار مشارکت عربهای سنی در تدوين پيشنويس قانون اساسی عراق شد.
برای ديدن صفحه ويژه عراق اينجا را کليک کنيد
شيعيان عراق بيش از 60 درصد جمعيت آن کشور را تشکيل می دهند در حاليکه نسبت کردها - که اکثر آنان سنی اما غيرعرب هستند - در کل جمعيت اين کشور به حدود 20 درصد می رسد.
از آنجا که انتخابات براساس نظام "نمايندگی نسبيتی" سازمان يافته است، کرسی های پارلمانی به نسبت سهم احزاب مختلف از مجموع آرای ريخته شده به صندوق ها به آنان اختصاص می يابد.
جلال طالبانی، از رهبران عمده کردهای عراق خواستار حضور و مشارکت عربهای سنی در همه مباحثاتی شده است که به تدوين پيشنويس قانون اساسی عراق منجر می شود. تدوين اين قانون اساسی، مهمترين وظيفه مجمع ملی يا پارلمان تازه عراق است.
آقای طالبانی از جمله نامزدهای احتمالی رياست جمهوری عراق است که امکان رسيدن او به اين مقام مطرح می شود.
در پی اعلام پيروزی چشمگير ائتلاف شيعيان عراق، اين گروه گفت که می خواهد تمامی عراقی ها در دولت جديد آن کشور نماينده داشته باشند.
دولت ترکيه، که سالها با شورش اقليت کرد آن کشور مواجه بوده و نگران تاثير تحولات سياسی در منطقه شمال عراق است، از سهم قابل توجه کردهای عراقی در مجموع آرا، که به دليل حمايت احزاب کرد از انتخابات و تحريم رای گيری توسط اعراب سنی مذهب به دست آمده، ابراز نگرانی کرده و گفته است که نتايج انتخابات منعکس کننده ترکيب قومی عراق نيست.


ماجراي اخراج خبرنگار مازندراني ايلنا از مجلس ادامه دارد
ماجراي اخراج خبرنگار مازندراني ايلنا از مجلس ادامه دارد

كارپرداز فرهنگي مجلس هفتم: در صورتي كه هريك از خبرنگاران پارلماني رويه خبرنگار اخراجي ايلنا و همبستگي را اتخاذ كنند، من به عنوان كارپرداز فرهنگي اجازه حضور در مجلس را به وي نميدهم. محسن كوهكن با بيان مطلب فوق در مورد مسيح علي نژادقمي-خبرنگار بابلي روزنامه همبستگي و خبرگزاري ilna- تصريح كرد: چنانچه مطلب و عكس وي هر روز در روزنامه ها تيتر اول شود، باز هم از ورود وي ممانعت ميكنم. سخنگوي هيات رئيسه مجلس هفتم افزود: ما 9 ماه او را تحمل و كار اين خبرنگار را بررسي كرديم، سرانجام به اين نتيجه رسيديم و تصميم گرفتيم، پاي آن هم ايستاده ايم. نماينده لنجان در مجلس هفتم در مورد علت ممانعت از ورود خبرنگار ايلنا و همبستگي به عنوان مهمان گفت: ورود او را در اين چارچوب به صلاح نميدانيم. كوهكن سپس تصريح كرد: تصميم اخراج خبرنگار خبرگزاري كار ايران و روزنامه همبستگي نخستين بار در مجلس ششم اتخاذ شد و قرار بود روزهاي پاياني مجلس ششم اين خبرنگار را راه ندهند اما بعضي از اعضا هيات رئيسه مصلحت انديشي كردند كه چون آخر دوره است، اين كار- اخراج خبرنگار- به دست آنها انجام نشود. وي اظهار داشت : دلايل عدم ممانعت از ورود خبرنگار ايلنا به مجلس متعدد است، اگر علت ها را نميگويم به دليل مراعات شئون ساير خبرنگاران است، آن قدر نسبت به اين خبرنگار اعتراض شده و ما مماشات كرديم كه من را به حمايت او متهم ميكردند. كوهكن تاكيد كرد: هر تصميمي كه در مورد خبرنگار اخراجي" ايلنا" گرفته شده است، يك پاي آن من هستم و بر سر آن ايستاده ام . هم چنين سايت sharifnewsآورده: محسن كوهكن، كارپرداز فرهنگى مجلس و سخنگوى هيات رييسه در بيان علل اخراج خبرنگار پارلمانى روزنامه همبستگى گفته: «در مجلس ششم هم يك خبرنگار زن از مجلس اخراج شد، چطور آن زمان زمان، آن كار اشكال نداشت، چون آن خانم به يكى از آقايان نماينده گفته بود، چشم و ابرويش جاذبه دارد! آن وقت او بايد اخراج مىشد، اما كار مجلس هفتم كه مىگويد يكى از خبرنگاران مراعات ادب و نزاكت را در برخورد با نمايندگان نمىكند، ايراد دارد.» در واقع اشاره كوهكن در اين مصاحبه به اخراج «ف.ق» خبرنگار زن پارلمانى يكى از روزنامههاى دوم خردادى در اوايل مجلس ششم بود. در اوايل مجلس ششم او قرار مصاحبه شخصى با محمدرضا خاتمى، نايب رييس وقت مجلس ششم مىگذارد، و پس از انجام مصاحبه سياسى، فضای جلسه را به سمت مسائل عاطفى و احساسى مىكشاند كه با واكنش شديد محمدرضا خاتمى روبرو مىشود. پس از اين ماجرا، اين خبرنگار از سوى حراست مجلس دقايقى بازداشت مىشود و پس از آن اجازه ورود به مجلس را نمىيابد، اما به درخواست هايت رييسه اين مساله مسكوت مىماند. اين خبرنگار همچنين مدتى خبرنگار هيات دولت روزنامه اعتماد بود كه آنجا هم به دليل عدم رعايت شئونات از ورود به مجموعه رياست جمهورى منع شده بود.
پنجشنبه 18 فروردين 1384
خبرنگار ديگري به مجلس نميفرستيم - ايلنا
گزارش خبري عظيم رجبپور ،خبرنگار اعتماد درباره اخراج مسيح علي نژاد،روزنامه نگار بابلي از مجلس.انتشار خبر عيدي و پاداش نمايندگان مجلس هفتم مندرج در فيش حقوقي آنها با اخراج خبرنگاري كه خبر مبلغ يك ميليون و يكصد هزار توماني عيدي و پاداش نمايندگان را در اختيار رسانهها قرار داده بود ميرود تا چالشي جديد فراروي مجلس هفتم قرار دهد. مسيح علينژاد خبرنگار خبرگزاري ايلنا و همبستگي روز يكشنبه گذشته در نخستين روز كاري مجلس هفتم در سال 84 از مجلس اخراج شد. محسن كوهكن كارپرداز فرهنگي مجلس كه در برابر سوالهاي متعدد خبرنگاران براي اخراج اين خبرنگار قرار گرفته بود دليل اين اخراج را به شكايات برخي نمايندگان استناد كرد كه از عدم رعايت ادب و حرمت نمايندگان از سوي اين خبرنگار گله داشتند.اين در حالي است كه مسيح علينژاد در گفتو گويي به شرح آنچه اتفاق افتاده بود، پرداخت. او گفت درست يك روز بعد از اينكه فيش عيدي و پاداش را دراختيار روزنامهها قرار دادم دو روزنامه محافظه كار اتهام دزدي را به من نسبت دادند و اين اتهام مستمسكي شد تا عشرت شايق يكي از نمايندگان از تريبون مجلس اتهام دزدي را مطرح و از هيات رييسه مجلس خواست تا مانع حضور خبرنگاران در محل كازيوي نمايندگان شوند. نميدانم گناهم چيست* علي نژاد با بيان اينكه يحيي زاده نماينده تفت و ميبد نماينده ديگري بود كه به من اتهام زد،افزود: اتهام طنازي برخي خبرنگاران كه از سوي يحيي زاده مطرح شد به قدري مايه شرمساري است كه از مطرح كردن آن شرمسار شدم.اين خبرنگار اضافه كرد بعد از مطرح شدن اين دو اتهام روز گذشته اتهام ديگري را از سوي محمدرضا باهنر نايب رييس مجلس شنيدم كه قبل از هر گونه واكنشي برايم تعجب آور بود.علي نژاد با بيان اينكه هيچ وقت از باهنر در كسوت نايب رييسي مجلس انتظار نداشتم كه از تريبون مقدس مجلس چندين بار به يك خبرنگار اتهام بينزاكتي و بيادبي و معيوب بودن نسبت دهد، ادامه داد: بعد از انتشار فيش حقوقي نمايندگان هر روز با يك اتهام جديد مواجه ميشوم و هنوز اين سوال برايم باقي است كه براي انتشار خبري كه تاكنون هيچ گونه تكذيبيهيي از سوي هيچ فردي منتشر نشده گناهم چيست.روز گذشته باهنر هنگام تذكر يكي از نمايندگان در خصوص زدن اتهام به خبرنگار مربوطه گفت: من از اتهامهايي كه نام برده ميشود اطلاعي ندارم و گفتن آن نيز از پشت تريبون مجلس به مانند اشاعه فحشا است. او گفت درست است كه برخي رسانههاي مكتوب چنين مواردي را مطرح ميكنند، اما عنوان شدن اين مو ارد از تريبون مجلس درست نيست.علي نژاد در خصوص سخنان باهنر كه گفته بود بارها به اين خبرنگار در خصوص رعايت مسائل مطرح شده تذكر داده است گفت: تاكنون هيچگونه بحث و تذكري در اين موارد مطرح نشده و مطرح كردن اتهامهايي چون بيادبي و بينزاكتي چون نياز به دليل و استدلال ندارد در اين شرايط بهترين و راحتترين مستمسك ميتواند باشد. علي نژاد هنگامي كه ديروز بهعنوان مهمان و براي خداحافظي در جايگاه مهمانان مجلس حضور پيدا كرده بود توسط برخي نمايندگان هو شد.وي در اين باره گفت: براي اولينبار در تمام مدت كارم در حوزه كاري با چنين مسالهيي برخورد ميكنم. من كه براي خداحافظي از همكاران و برخي نمايندگان به مجلس رفته بودم با آنكه حرفهام را دوست دارم با چنين صحنه ناخوشايندي روبرو شدم. او در پايان از مجلس خواست تا براي حفظ حرمت خبرنگاران و امنيت شغلي آنها در تصميم خود تجديدنظر كند. شيرين عبادي وكيل علينژاد شد بعد از اخراج مسيح علينژاد از مجلس شيرين عبادي در خصوص اتهامهاي وارده به او وكالت او را پذيرفت. مسعود حيدري، مسوول خبرگزاري ايلنا نيز در گفتوگويي در اين خصوص گفت: خانم عبادي شخصا با ما تماس گرفت و براي وكالت خانم علي نژاد ابراز تمايل كرد. علي نژاد نيز در اين باره گفت: عليه اتهاماتي كه در موردم مطرح شده شكايتي در حال تنظيم است و خانم شيرين عبادي وكالتم را پذيرفته است.مسعود حيدري در خصوص دادخواست تنظيمي از سوي خبرنگار خود گفت: اين شكايت به هيچ يك از نمايندگان مجلس برنميگردد. او اضافه كرد: به دليل اتهامهايي كه به مجموعه خبرگزاري و خبرنگار ما وارد شده و از سوي اشخاصي خارج از نمايندگان نيز بود شكايتي در حال تنظيم است. حيدري گفت: افرادي كه ميخواهند مجلس را تحت تاؤير قرار دهند و اقدام به فضاسازي ميكنند بايد پاسخگو باشند.او با بيان اينكه خبرنگار ما هيچ يك از مسائل مطرح شده را مرتكب نشده خواستار تجديدنظر مجلس در تصميم خود شد.محمدرضا باهنر تنها راهحل اين مشكل را تعويض خبرنگار از سوي خبرگزاري مربوطه اعلام كرد و گفت: علي نژاد ديگر نميتواند در حوزه كار خود حضور پيدا كند.اين در حالي است كه مسعود حيدري گفت: هرگز خبرنگار ديگري به اين حوزه معرفي نميكنم و علينژاد همچنان خبرنگار ما است و ما بر روي اين مساله پافشاري ميكنيم. او گفت: در كجاي دنيا رسم است كه اول خبرنگار را اخراج ميكنند و بعد از سازمان مربوطه ميخواهند كه كس ديگري را معرفي كند. اگر اين موض وع براي مجلس و هيات رييسه مهم بود و آنها نگران ايجاد چنين جوي بودند قبلا طي تذكري از طريق نامه يا به صورت منطقي با خبرگزاري در ميان ميگذاشتند تا موضوع حل شود، اما هيات رييسه اول با خبرنگار برخورد كرده و حالا دنبال خبرنگار جايگزين است. او اضافه كرد: اگر چنين كاري صورت گيرد اين امر رويه شده و امنيت شغلي خبرنگاران در معرض خطر خواهد بود. از طرف ديگر چه تضميني وجود دارد كه دوباره چنين اتفاقي نيفتد*
پنجشنبه 18 فروردين 1384
خبرنگاران:به مجلس نمي رويم!
جمعي از خبرنگاران پارلماني رسانههاي اصلاحطلب:ما در اعتراض به اخراج خبرنگار"ايلنا" از پوشش اخبار اولين جلسه علني مجلس در هفته آينده خودداري ميكنيم. برخي خبرنگاران پارلماني رسانههاي اصلاحطلب با نوشتن نامهاي به هيأت رئيسه مجلسهفتم، نسبت به اخراج خبرنگار" ايلنا" واكنش نشان دادند. در اين نامه كه به امضاي مهناز ظهيرينژاد، خبرنگار پارلماني صبح اقتصاد، ايرج جمشيدي، خبرنگار پارلماني روزنامه شرق، آرش ياوري، خبرنگار پارلماني روزنامه مردم سارلاري، اعظم ويسمه، خبرنگار پارلماني ايلنا ، هنگامهمنهاجي، خبرنگار پارلماني روزنامه آرمان، حسن وزيني، خبرنگار پارلماني روزنامه ايران، بهجت زماني، خبرنگار پارلماني روزنامه فجر و علي جعفري، خبرنگار پارلماني آفتاب يزد رسيده، آمده است: هيات رئيسه محترم مجلس شوراي اسلامي! با سلام و احترام همانگونه كه مستحضر هستيد مجلسهفتم در روزهاي اخير طي اقدامي بيسابقه از ورود خبرنگار پارلماني ايلنا و روزنامه همبستگي ممانعت به عمل آورد و دركمال شگفتي علت اين اقدام را عدم رعايت شئون اخلاقي و رفتاري به دور از ادب و نزاكت عنوان كرده است. اين در حالي است كه در روزهاي پاياني سال هم برخي اتهامات ديگر به همين خبرنگار مبني بر سرقت از كازيوي نمايندگان وارد شده كه هيات رئيسه مجلس رسما اين اتهام را بي اساس دانست و حتي براي اين خبرنگار هم حق شكايت از روزنامه هايي كه چنين مطلبي را منتشر كردند، قايل شد. بنابراين جاي اين سوال وجود دارد كه آيا همان گونه كه آن اتهام بي اساس بود، نميتواند دليلي بر اين باشد كه وارد كردن اتهام جديد هم بي اساس است. ما خبرنگاران پارلماني ضمن انتقاد به تصميم هيات رئيسه محترم، خواستار ارايه دلايل در رابطه با اين اتهام بوده و اعلام مي داريم چنانچه نماينده اي نسبت به رفتار اين خبرنگار اعتراض مستدلي دارد، به طور شفاف اعتراض خويش را بيان در معرض قضاوت همگان قرار دهد. به طور يقين افكار عمومي و صاحبان قلم با ديدگاه واقع گرايانه قضاوت عادلانه را خواهند پذيرفت، در غير اين صورت خبرنگاران اقدام مجلس را اقدامي براي جلوگيري از جريان آزاد اطلاع رساني و اخراج خبرنگار را از تبعات انتشار خبرهايي درباره دريافتي هاي نمايندگان تلقي ميكنند كه اخبار آن كاملا صحت داشته و هيچ گاه تكذيب نشده است و به همين دليل جمعي از خبرنگاران پارلماني كه به اين امر معترض هستند، خواستار تجديدنظر هيات رئيسه مجلس در تصميم خود بوده و در اعتراض به اين امر به صورت نمادين از پوشش اخبار اولين جلسه علني مجلس در هفته آينده خودداري ميكنند. (ilna)
مسيح علينژاد، ديروز «اخراج» امروز «هو» و فردا... ؟؟!
خانم مسيح علي نژادقمي-خبرنگار بابلي ilna- از مجلس اخراج شد."وحيد پوراستاد"در وبلاگ خود طي يك مطلب انتقادي نوشته است: بازهم تكرار ميكنم اينجا مجلس هفتم است، مجلسي كه قرار بود پرهيز از تنش و پرداختن به مشكلات اساسي ملت سرآمد همه برنامههايش باشد اما از همان روز افتتاحيه كه به وزير كشور در مقابل رئيس جمهوري خنديدند و او را «هو»، از همان روزهايي كه براي يك سفر ساده به مشهد هياهويي به راه انداختند و خودشان را هو كردند، از همان روزي كه براي يك مزايده بيارزش زبالههاي هواپيمايي همكار ديگر خود كه از قضا همانديش و هم فراكسيونيشان نيز بوده است را رسوا ساخته و هو كردند، از همان روزي كه به جاي برخورد با نمايندهاي كه مشت تهديد به خبرنگار نشان داده، خبرنگار را هو كردند بايد در مييافتم كه امروز اگر مهر اخراج از خانه ملت بر پيشانيام نشاندند ديگر انتظار مهماننوازي و حرمتنگهداشتن از صاحبان موقت اين خانه خطاست. وقتي آقاي پوراستاد نوشت كه مسيح علينژاد سرنترس دارد، برخودم باليدم نه باليدني براي سر نترسم بلكه باليدني براي اين كه: من خوب ياد گرفتهام ترسها، دلتنگيها و خستگيهايم را هرگز از خلوت و خلسه فراتر نيارم و درست زماني كه از تريبون مجلس دزد، عشوهگر، بينزاكت و دماسنج معيوب خطابم ميكنند تا بناگوش بخندم و سرم را برگردن از مو باريكترم فراز كنم تا مبادا... مسيح علينژادم، نه دزد، نه طناز، نه بينزاكت و نه معيوب.
منبع: Mazandnume.com
Saturday, April 09, 2005
كار، اشتغال و توليد از ديدگاه امام على عليه السلام
كار، اشتغال و توليد از ديدگاه امام على عليه السلام
حسن نظرى
فهرست :- مقدمه - جايگاه فلسفى نيروى انسانى در رابطه با طبيعت - ساحت جامعهشناختى كار، اشتغال و توليد - هنجار - ارزش - فرهنگ - هنجارآفرينى - سنت رفتارى امام على عليه السلام - سنت گفتارى امام على عليه السلام - هنجار بودن كار و ناهنجار بودن تنبلى: - بهرهورى كار - تقواى اجتماعى كار - رويكرد اقتصادى به كار، اشتغال و توليد - اصول زيرساختى و راهبردى - عدالت - تعليم و تربيت (استصلاح مردم) - شكوفايى بخشهاى مهم اقتصادى - اصل درآمد مردم به منزله درآمد خزانه دولت - كتابنامه - پىنوشتها
مقدمه
هر نظام اقتصادى كه يكى از وظايف مهم خود را ايجاد زمينه كار، اشتغال و افزايش توليد بداند، بهطور طبيعى نخست شرايط مناسب بينشى، رفتارى، ارزشى و فرهنگى كار، اشتغال و توليد را فراهم مىكند. آنگاه مكانيزمهاى اقتصادى را هماهنگ و سازگار با عناصر فرهنگى بهكار مىگيرد. بىشك كاستى باور و بينش در مورد كار مثبت و ضعف ارزشى تلاش و پشتكار در سطح جامعه، رفتارهاى متناسب با شكوفايى توليد و اشتغال را بهشدت تحتتأثير قرار مىدهد و درنهايت مكانيزم عرضه و تقاضاى كار را بىكشش مىسازد. در چنين وضعيتى نه متغير دستمزد در جانب عرضه كارساز است و نه متغير سود و درآمد در جانب تقاضا مىتواند نقش چشمگيرى داشته باشد.
از اين رو ابتدا، جايگاه نيروى انسانى عامل كار را از جهت بينشى و فلسفى در تدبير جهان، و آنگاه بعد جامعهشناختى اين عامل و در نهايت اصول و شرايط اقتصادى كار، اشتغال و توليد را از ديدگاه امام على ـ عليهالسلام ـ برمىرسيم.
گفتار اول: جايگاه فلسفى نيروى انسانى در رابطه با طبيعت
در تدبير تكوينى و اداره واقعى جهان ماده، انسان جايگاه فعال و اثرگذار خود را دارد . به طبيعت اينگونه نبايد نگاه كرد كه نسبت بهنيازهاى انسان بيگانه است؛ همچنانكه نبايد انسان را بهگونهاى نگريست كه گويى طبيعت در مقابل او مانند دژى تسخيرناپذير و مقاوم خلق شده است. هم طبيعت آنچنان خلق وتدبير شده است كه منافع ونيازهاى انسان را در دل خود جاى داده و هم انسان آنگونه است كه مىتواند برطبيعت سلطه متناسب خود را پيدا كند. امام على ـ عليهالسلام ـ در فراز زير به همين قدرت انسان بر استخدام و تسخير طبيعت اشاره مىفرمايد: بدانيد زمينى كه شما را بر پشت خود مىبرد، و آسمانى كه بر شما سايه مىگسترد، پروردگار شما را فرمان بردارند و بركت آن دو بر شما نه از راه دلسوزى است و نه بهخاطر جستن نزديكى و نه به اميد خيرى است كه از شما دارند، بلكه به سود شما مأمور شدند و گردن نهادند، و براى مصلحت شما برپاشان داشتند، و ايستادند. (1) انسان بدينگونه آفريده نشده است كه بر قسمتى از طبيعت تسلط پيدا كند و قسمتى ديگر از قلمرو بهرهبردارىهاى او خارج بماند. و اهل زمين را از نهانگاه زمين برآورد و آنانرا با همه وسائل زندگى در روى زمين قرار داد. سپس خداوند سبحان سطوح بىآب و علف زمين را كه آبهاى چشمهسارها به بلندىهاى آن سطوح نمىرسيد و جويبارهاى رودخانهها وسيلهاى براى رسيدن به آن سطوح پيدا نمىكردند، رها نفرمود و ابر نمودار براى آن سطوح مرتفع كه مردههاى آنها را احيا كند و گياهش را بروياند، خلق كرد. (2) اين تسخير بدان جهت انجام مىپذيرد كه انسان برخى از نيازهاى اساسى را مىبايد از دل اين طبيعت استخراج كند. در تدبير جهان، اين رمز و راز مورد توجه مدبر آن بوده است كه آنرا عقيم و نازا نسبت به برخى از خواستههاى طبيعى انسان وانگذارد. انسان روى زمين نيازمند آب و غذا است و طبيعت مادى نيز اين آب و غذاى مورد نياز را در نهان خود نهفته دارد. خداوند سبحان با اين [خلقت عظيم] توشه [مادى و معنوى] براى مردم و روزى براى جانوران عنايت فرمود ... او حضرت آدم را پس از توبه بر زمين فرود آورد تا با نسل خود زمين را آباد نمايد. (3) در اين نظام هستى زمين را با همه استعدادهاى بىشمارش مهد و گاهواره انسان و با همه گستردگىاش فراش و زيرپاى او قرار داد. پس آنرا براى آفريدگان خويش همچون گاهواره كرد، و چون بستر برايشان بگسترد. (4) توجه به جايگاه فلسفى و بينشى انسان در رابطه با طبيعت، از آن رو در خور امعان نظر است كه اولا انسان در چرخه توليد عاملى اساسى است، و حتى در بهدست آوردن تكنولوژى و بهكارگيرى فن توليد مىبايد برنيروى انسانى بهعنوان عامل سرنوشتساز، توجه درخور جايگاه فلسفى و واقعى او شود؛ ثانيا اين طبيعت هرچند مقهور انسان و بهرهرسان مىشود، همه دادههاى خود را بدون زحمت و رنج علمى حساب شده در اختيار انسان مىگذارد و انسان نيز بدون تلاش و آگاهى از راز و رمز گسترده و پيچيده طبيعت نمىتواند آنرا مهد پيشرفت خود قرار دهد؛ ثالثا در وابستگى عينى طبقات جامعه به يكديگر و تأثيرگذارى هر طبقه بر سرنوشت ديگر طبقات، موقعيت ممتاز سهطبقه توليدكننده كالا و خدمت (صاحبان صنعت، كشاورزان و بازرگانان) آنگونه كه در كلام امام على ـ عليهالسلام ـ انعكاس يافته، تبيين شود. (5)
گفتار دوم: ساحت جامعهشناختى كار، اشتغال و توليد
بررسى ابعاد گوناگون جامعهشناختى كار، اشتغال و توليد، مىطلبد كه مفاهيم هنجار، ارزش و فرهنگ بهطور فشرده تبيين شود تا اينكه هريك از روايات، گفتمانها و رفتارهاى امام على ـ عليهالسلام ـ در جايگاه متناسب و منطقى خود مورد استشهاد و استدلال قرار گيرد و اگر دستورى به عنوان هنجار يا روايتى در بعد ارزشى كار يا رفتارى بهعنوان تجلى فرهنگ كار به ما رسيده است، بهطور صحيح و منطقى بدانها استناد شود.
الف. هنجار
رفتارها در سطح جامعه بدون «شيوه» انجام نمىپذيرند. بنابراين هنجار يعنى مقياس و قاعده رفتار كه نه فقط افراد براى انجام كارها از آن پيروى مىكنند، بلكه در عين حال رفتار انسانها نيز با آن سنجيده مىشود. (6) اين قواعد رفتارى براساس ميزان مقبوليت آنها نزد افراد جامعه، بهطور طبيعى و متعارف و يا براساس دستور مافوق، به هنجارهاى درونى (7) و بيرونى (8) تقسيم پذيرند.
ب. ارزش
ارزش، عبارت است از يك نوع درجهبندى و امتيازبندى پديدهها ـ اعم از رفتار و اشيا از جهت خوبى و بدى، مثبت و منفى. اهميت ارزش از آن جهت است كه ارزيابى ما نسبت به اشيا و رفتارهاى خود و ديگران مبنا و ملاك قرار مىگيرد. از اين رو ارزش موجب مىشود كه جهت رفتارها مشخص شود و درنتيجه جهتگيرى ارزشى شكل گيرد. (9) نكته اساسى كه بايد بدان توجه داشت و در بحث ارزش كار مىتوان از آن استفاده كرد، اين است كه نيازهاى انسانها بدون وسيله و واسطه ارضا نمىشوند؛ مثلا براى تأمين نياز به همسر پول و براى تحصيل پول، كار و تلاش ضرورى است. از اين رو تأمين نياز به همسر، ارزشى است كه زنجيره تحصيل پول و كار در راستاى آن قرار مىگيرد. هم دسترسى به همسر ارزش مىشود و هم تحصيل پول از راه كار. بر همين اساس مىتوان ارزش را به صورت زير تقسيم كرد:
.1 ارزش غايى
آنچه كه بالذات و به خودى خود براى انسان ارزشمند است، ارزش غايى ناميده مىشود.
.2 ارزش ابزارى
آنچه كه خود ارزش ندارد، بلكه وسيلهاى است براى دستيابى به امر ديگرى، ارزش ابزارى دارد. در واقع چون در جهت رسيدن به مطلوب واقعى قرار گرفته است، ارزشمند شده است. اين تقسيمبندى از آن رو است كه همه رفتارهاى ارزشى، ارزش بالذات ندارند؛ همچنانكه همه آنها ارزش ابزارى تلقى نمىگردند.
ج. فرهنگ
مجموع ويژگىهاى رفتارى و عقيدتى اكتسابى اعضاى جامعه را مىتوان فرهنگ آن جامعه دانست . (10) عنصر تعيينكننده در اين تعريف، «اكتساب» است كه از يك طرف فرهنگ را از پديدهها و رفتارهايى كه نتيجه وراثت و زيستشناختى است، متمايز مىسازد، و از طرف ديگر موجب مىشود كه همه بخشهاى زندگى انسانها را شامل شود.
با توجه به اينكه ويژگى اساسى و قوام و ماهيت فرهنگ به عنصر اكتسابى بودن آن است، مىتوان چنين نتيجه گرفت كه قواعد و نرمهاى اجتماعى كه براى تأمين نيازها و ارزشهاى جامعهاند، بخشى از فرهنگ آن جامعه را پديد مىآورند. رفتار كارى در جامعه قاعده و نرم دارد. اگر اين قاعده و نرم كار مفيد باشد، يا كار مفيد شيوه تأمين نيازهاى مختلف جسمى، روحى و اجتماعى در سطح جامعه تلقى شود، فرهنگ كار و تلاش بهطور مثبت شكل گرفته است. در مقابل اگر از روش بيكارى يا كار غيرمفيد، يا كارهاى زيانآور، تأمين نياز شد، فرهنگ مناسب كار شكل نگرفته است. به ديگر سخن، قاعده و نظم كارى جامعه هرگاه براساس كار سازنده همراه با دقت و پشتكار انجام پذيرد ـ بهگونهاى كه كار با مشخصات فوق جايگاه هنجارى داشته باشد و تخلف از آن ناهنجارى به حساب آيد ـ و يا اينكه كار با ويژگىهاى مثبت آن، تأمينكننده موقعيت، احترام و عزت نفس در سطح روابط اجتماعى تلقى شود، عنوان ارزش اجتماعى به خود مىگيرد، و در اين صورت كار مفيد همراه با دقت و ابتكار، وارد حوزه «فرهنگ» مىشود و طبعا فرهنگ مناسب كار و بهرهورى كار، شكل مىگيرد.
بنابراين در صورتى كه كار مفيد با بهرهورى بالا اولا در سطح وسيع در بين اكثر افراد جامعه گسترش يابد و در واقع به «هنجار» تبديل شود. ثانيا يك ارزش تلقى شود، كار مثبت و سازنده، هم «هنجار» مىشود و هم «ارزش» و بهطور طبيعى فرهنگ مناسب و كارساز كار تحقق يافته و كاركرد مثبت خود را در زمينه تأمين نيازهاى اساسى جامعه از قبيل علم، تكنولوژى آموزش، بهداشت، معمارى، كشاورزى، امور دفاعى، ارتباطات، قضاوت، اقتصاد، ورزش و... ارائه مىدهد؛ زيرا «هنجار» و «ارزش» دو عنصر اساسى فرهنگ به حساب مىآيند. اما چگونه مىتوان پديده رفتارى همانند كار مفيد و سازنده را در سطح جامعه تبديل به «هنجار» و «ارزش» نمود تا اينكه وارد قلمرو فرهنگ جامعه شود؟
هنجارآفرينى
براى تبديل يك پديده رفتارى به «هنجار» مىبايد بين آورنده هنجار و مخاطبان و اعضاى جامعه و پديده موردنظر، رابطه مثبت وجود داشته باشد. فردى كه هنجار را مىآورد، مىبايد اعضاى جامعه او را پذيرفته باشند و آنچه كه به عنوان هنجار در پيام خود دارد، مىبايد مورد نياز جامعه باشد تا اينكه از آن استقبال شود. با اين پيش فرضها، اين پديده رفتارى به سرعت تبديل به هنجار مىگردد. (11) براين اساس اگر نسبت عملى و گفتارى امام على ـ عليهالسلام ـ در مورد كار و تلاش مفيد و منظم به جامعه رسانده شود، بىشك جامعه بهطور طبيعى آنرا بهعنوان «هنجار» و «ارزش» مىپذيرد. زيرا سيره هنجارآورى همانند او كه از نظر جامعه اسوه كامل در تمام ابعاد حيات فردى، اجتماعى، دنيوى و اخروى است، بهسرعت الگو و مقياس رفتارى جامعه خواهد شد. بهشرط اينكه سيره وى آنطور كه از متون اسلامى استفاده مىشود، شفاف و بىپيرايه به مخاطبان و اعضاى جامعه، هماهنگ با نياز زمان ابلاغ گردد. به ديگر تعبير، باور و شناخت اعضاى جامعه در هر زمان نسبت به گفتار و رفتار امام على ـ عليهالسلام ـ در مورد اصل كار مفيد، انواع كار، بهرهورى كار، نظم كارى و ديگر چالشهاى فرهنگ كارى كه جامعه با آن دست به گريبان است، بهترين زمينهاى است كه اين گفتار و رفتار تبديل به هنجار و ارزش گردد؛ بهشرط اينكه روح زمان در اين سنن كارساز دميده شود و حساسيتهاى زمانه در ابلاغ اين سنن مورد غفلت پيامرسانان قرار نگيرد. اكنون سنت رفتارى و آنگاه سنت گفتارى او را در وجوه مختلف كار برمىرسيم:
.1 سنت رفتارى امام على عليه السلام
شيوه عملى آن حضرت اشتغال به اصل كار مفيد بود؛ بدون اين كه شكل كار براى او مطرح باشد . اينكه برخى تصور مىكنند كه اگر انسان براى خود كار كند، با موقعيت اجتماعى او سازگار است و اگر براى دستمزد باشد، جايگاه اجتماعى او حفظ نشده است. فرهنگ كار مىطلبد كه موقعيت اجتماعى افراد، كار و تلاش را اينگونه طبقهبندى نكنند؛ بلكه در نگرش جامعه، موقعيت اجتماعى بايد نسبت به انواع كار حساسيت منفى نداشته باشد و هر كار مفيد و سازندهاى عزت و احترام اجتماعى را به دنبال داشته باشد و هيچ نوع كار سازندهاى با موقعيت و جايگاه اجتماعى افراد، ناسازگار تلقى نگردد. امام على ـ عليهالسلام ـ بر طبق نص زير در بيرون مدينه اجير شد تا آب حمل كند: روزى در مدينه گرسنگى شديد بر من عارض شد. در اطراف مدينه بهدنبال كار بودم. زنى را ديدم كه مقدارى كلوخ جمع كرده و مىخواهد آنرا گل كند. با او قرار گذاشتم هر ظرف آب در ازاى يك دانه خرما. شانزده ظرف آب آوردم تا اينكه دستانم تاول زد. پس مقدارى آب نوشيدم و از زن در مقابل كار خرما خواستم؛ او هم شانزده دانه خرما به من داد. نزد پيامبر ـ صلىالله عليه وآله ـ آمدم و جريان را گفتم و با هم خرما خورديم». (12) در روز ديگر بيل بدست مىگيرد و زمين را آماده كشت مىنمايد. امام صادق ـ عليهالسلام ـ فرمود: علىبن ابىطالب ـ صلواتالله عليه با بيل زمين را آماده كشت مىكرد. (13) در روايت ديگر فرمود: امام على ـ عليهالسلام ـ از خانه خارج مىشد، در حالى كه با خود بار هسته خرما حمل مىكرد. (14) بر همين اساس ابن ابىالحديد درباره آن حضرت چنين تصريح مىنمايد: او با دستان خود كار مىكرد. هماره زمين را كشت و آبيارى، و هسته خرما را غرس مىنمود و در عين حال بعد از آباد كردن، مزارع را وقف فقرا مىنمود. (15) بنابراين سنت عملى حضرت عليه السلام اشتغال به كار مفيد و سازنده بوده است. در نظر او مكانت و موقعيت ممتاز اجتماعى او هيچگاه تنافى با اصل كار كردن و يا كار براى ديگران نداشت. مهم در رفتار و سيره عملى آن حضرت، كار مثبت و سازنده بود و از اين جهت مىتواند اسوه و الگوى كامل كار مفيد براى جامعه اسلامى باشد.
.2 سنت گفتارى امام على عليه السلام
رواياتى كه از امام على ـ عليهالسلام ـ درباره كار و تلاش نقل شده است، از جهت هنجارى بودن و ارزشى بودن مفاد آنها، بهرهورى كار، نظم كارى، به چند دسته تقسيم مىشود:
الف. هنجار بودن كار و ناهنجار بودن تنبلى:
امام على عليه السلام مىفرمايد: مبغوض مىدارم كسى را كه نسبت به كار حيات مادىاش تنبل و بىاعتنا است؛ زيرا كسى كه نسبت به زندگى دنيايش چنين است، در مورد آخرتش تنبلتر و بىاعتناتر است. (16) و در روايت ديگر فرمود:
هرچند كار و تلاش همراه با زحمت و رنج است، بيكارى پيوسته منشأ فساد و تباهى است. (17) ب. ارزشى بودن كار: هر پديده اعم از رفتار و كالا كه براى رفع نياز انسان به كار مىآيد، ارزش پيدا مىكند. مثلا گرسنگى يك نياز است و ماده غذايى كه اين نياز اساسى را اشباع مىنمايد، ارزش و مطلوبيت ابزارى پيدا مىكند. كار و اشتغال نيز چون وسيله و طريق تأمين نيازهاى گوناگون مادى انسان است، ارزش ابزارى دارد؛ همچنانكه بيكارى بهطور طبيعى منشأ فقر و تنگدستى و ناكام ماندن خواستههاى انسان مىگردد و درنتيجه ارزش ابزارى منفى به خود مىگيرد.
امام على ـ عليهالسلام ـ در اين باره مىفرمايد: آنگاه كه پديدهها با يكديگر جفت و جور شدند، تنبلى و ناتوانى نيز در كنار هم قرار گرفتند، فقر و تنگدستى را پديد آوردند . (18) در اين روايت فقر كه پديدهاى منفى، و بيكارى عامل و منشأ آن است، ارزش ابزارى منفى پيدا مىكند. در مقابل كار و تلاش، ارزش ابزارى مثبت دارد. همچنانكه در روايت زير كارهاى مختلف، سبب و طريق معيشت تلقى شده است: ان معايش الخلق خمسة: الامارة والعمارة والتجارة والاجارة والصدقات واما وجه العمارة فقوله تعالى هو انشأكم من الارض واستعمركم فيها (19) فاعلمنا سبحانه انه قد امرهم بالعمارة ليكون ذالك سببا لمعايشهم لمايخرج من الارض من الحب والثمرات ومما جعله الله معايش للخلق. (20) اين روايت در وسيله بودن كارهاى مختلف جهت تأمين معيشت انسان صراحت دارد. در ديگر نظامهاى اجتماعى نيز عنصر كار ارزش ابزارى دارد و چون انسان در حيات طبيعىاش به دنبال تأمين نيازهاى معيشتى خود مىباشد و كار براى رفع اين نوع نيازها است و در نتيجه نقش ارزش ابزارى مىيابد، بر همين اساس در تئورىهاى علم اقتصاد در مورد نيروى كار در جانب عرضه، متغير اصلى را دستمزد به حساب مىآورند. از منظر اين تئورىها انسان اقتصادى، انسان طبيعى است كه نگرش، منش و رفتار او تأمين نيازهاى طبيعى فردى ـ اجتماعى خود است. در واقع اين نيازهاى طبيعى است كه انگيزههاى متفاوت را به عامل مؤثر در پيدايش پديده كار، تبديل مىكنند. انسان طبيعى بر پايه اين انگيزهها، دست به كار و تلاش مىزند و بىشك تا آنجا كه اين انگيزهها برد و كشش دارند، عامل كار (نيروى انسانى) تلاش مىنمايد . اين انگيزهها بهطور فشرده عبارتند از: انگيزههاى بيرونى مانند نيازهاى اقتصادى، ميل به پيوستگى به ديگران، كسب عزت و احترام در جامعه، و انگيزههاى درونى همچون تمايل به تحرك و فعاليت، تجربه و شناسايى موقعيت و خوديابى. (21) اين انگيزههاى بيرونى و درونى هرچند از اين جهت كه عامل كار براساس انگيزه بيرونى وسيله هدف ديگرى قرار مىگيرد، و براساس انگيزه درونى، خود هدف مىشود نه وسيله، باهم تفاوت دارند، ولى در هر دو فرض كار در راستاى تأمين نيازهاى طبيعى انسان قرار مىگيرد. انسان طبيعى خواستههاى طبيعى دارد كه كار و تلاش يا يكى از اين خواستهها است (ارزش غايى طبيعى) يا وسيلهاى است براى تأمين نيازهاى ديگر (ارزش طبيعى ابزارى). از روايتى هم كه كار را در زمينه عمارت و آبادانى يكى از عوامل و اسباب معيشت معرفى مىكند، مىتوان ارزش طبيعى ابزارى كار را استفاده كرد. نكته اساسى كه بايد بدان توجه داشت، اين است كه انسان طبيعى، نيازهاى طبيعى دارد و عنصر كار را وسيله اين نيازهاى طبيعى قرار مىدهد . از اين جهت كار داراى ارزش ابزارى است؛ ولى اگر همين انگيزههاى طبيعى را بهگونهاى به حيات انسانى ـ نه طبيعى ـ ارتباط بدهيم، كار نيز ارزش غايى مىيابد.
براساس آموزههاى دينى، اگر كسى به انگيزه دستمزد گرفتن و تأمين معيشت و رفاه خود و خانواده خود، كار و تلاش كند، يك درجه از تقوا را تحصيل كرده است و براساس اين انگيزه كار ارزش غايى پيدا مىكند، نه ارزش ابزارى؛ زيرا چنين كارى در واقع يك نوع انجام وظيفه دينى است. امام على ـ عليهالسلام ـ در دو روايت زير، همين نوع ارزش را مىشناسانند : هيچ تلاش صبح هنگامى در راه خدا به فضيلت كار صبح هنگام، در جهت رفاه و آسايش فرزند و خانواده نمىرسد. (22) كسى كه از سر دلسوزى بر پدر يا فرزند يا همسر به دنبال امر دنيايش باشد، چهره او در قيامت همانند ماه شب چهارده است. (23) در واقع اين نوع روايات، در قوىترين انگيزه انسان طبيعى براى كار و تلاش و تحصيل درآمد، خدشه نمىكنند؛ بلكه همين انگيزه طبيعى را جهت مىدهند. به اين صورت كه تلاش و تحصيل درآمد براى معيشت خود و خانواده را يكى از وظايف و مسئوليتهاى دينى او مىشمرند. با اين جهت جديد، ارتباط انگيزه طبيعى از حوزه حيات طبيعى قطع، و وابسته به حيات انسانى مىشود و در سايه همين جهتيابى انگيزه ماهيت كار و تلاش بهعلاوه ماهيت فيزيكى، حقوقى، اجتماعى، اقتصادى، جوهره ارزشى نيز پيدا مىكند. اگر اين جهتيابى انگيزه طبيعى كار نبود، ويژگىهاى فيزيكى، حقوقى، اجتماعى، اقتصادى را داشت، ولى ماهيت ارزشى نداشت؛ همچنانكه از روايت زير همين واقعيت را مىتوان استفاده كرد: مردى به امام صادق ـ عليهالسلام ـ گفت: دنبال دنيا هستم و رسيدن به آن را دوست دارم. امام پرسيد: براى چه رسيدن به دنيا را دوست دارى؟ جواب داد: براى اينكه نيازهاى خود و خانوادهام را برآورده و با آن به صله رحم، صدقه، حج و عمره بپردازم. امام فرمود: «اين طلب دنيا نيست، بلكه طلب آخرت است . (24) انسان طبيعى مىكوشد نيازهاى مادىاش را با درآمد حلال پاسخ گويد. اما همين انسان طبيعى مىتواند جهت ديگرى به انگيزه طبيعى خود بدهد: به اين صورت كه درآمد خود را در راه اداى وظايف و مسئوليتهاى مختلف دينىاش به كار اندازد. در اين صورت همان انگيزه با اين جهتيابى، جوهره فعاليت اقتصادى را تغيير مىدهد و واقعيت ارزشى بدان مىبخشد. بنابراين كار و تلاش مىتواند درجهاى از فضيلت را بيافريند و ارزشى غايى ـ ذاتى داشته باشد. اين شيوه، بخشى از رويكرد ارزشى كار است. به همين جهت تعبير مىشود كه درجهاى از تقوا و ارزش را مىتواند داشته باشد، بخش ديگر اين رويكرد را مىتوان عميقتر مطرح نمود و در سايه آن مىبايد تلاش و كار علىبن ابىطالب ـ عليهالسلام ـ را بهمثابه الگو و هنجار اجتماعى جامعه انسانى در هر زمانى تفسير كرد. اين رويكرد را كه در واقع يكى از چالشهاى اجتماعى جامعه ما است با نام تقواى اجتماعى كار برخواهيم رسيد.
بهرهورى كار
پديده بيكارى يكى از مشكلات جدى جوامع امروزى، و مهمتر از آن بيكارى پنهان است كه در واقع روى ديگر سكه كاهش بهرهورى كار به حساب مىآيد. جامعه ما نيز در كنار بيكارى حاد و فراگير، مشكل كاهش بهرهورى را نيز رنج دارد. (25) اين كاهش بهرهورى عوامل گوناگون دارد كه بايد در جاى مناسب خود بررسى علمى شود. آنچه در اينجا بايد بدان توجه شود، اين است كه امام على ـ عليهالسلام ـ سفارش مىفرمايد كه هر كارى را بايد با علم و مهارت لازم پيش برد. كار با دانش و مهارت همانند گام برداشتن در طريق روشن است. (26) ارزش هر فردى به اندازه حسن و درستكارى او است. (27) طبيعى است كه با كاربردى كردن دو عنصر مهارت و درستكارى مىتوان بهرهورى كار را افزايش و در نتيجه بيكارى پنهان جامعه را كاهش داد.
تقواى اجتماعى كار
در نظامهاى اجتماعى، انگيزه كار در قشرهاى متوسط، تحصيل درآمد است، و در قشر مرفه، كسب موقعيت اجتماعى؛ زيرا برخى مشاغل مىتواند موقعيت اجتماعى ويژه در پى داشته باشد . معمولا در نظامهاى اجتماعى قدرتسالار، هر شغلى كه به رأس هرم قدرت، بيشترين ارتباط و تعامل را داشته باشد، موقعيت اجتماعى مهمترى را فراهم مىسازد. بر همين اساس تنها انگيزه كار، هميشه تحصيل درآمد نيست، بلكه گاه كسب موقعيت اجتماعى است. (28) در اين گونه نظامها ممكن است فردى توان لازم كارى يا امانت و درستكارى شغلى را نداشته باشد ولى مسئوليت آن كار را بهعهده گيرد و اين پديده معمولى و متعارفى است كه نياز به بحث ندارد. در نظامهاى اجتماعى شايستهسالار، شايستگى شغلى و مهارت، عامل تعيينكننده است. كسى كه شغلى را عهدهدار مىشود، توان همهجانبه آن كار را بايد داشته باشد؛ بدون اين توان، شايستگى معنا ندارد. اكنون مفهوم تقواى اجتماعى كار، معطوف به شايستگى كار به معناى غنى آن است. ممكن است از واژه «تقوا» و «شايستگى كارى» چنين فهميده شود كه مراد رعايت حدود شرعى و قانونى كار است؛ يعنى هركس تا آنجا كه براى او مقدور است، اين حدود را مورد توجه قرار دهد و در ميدان كار آنها را زيرپا نگذارد؛ ولى چنين تفسيرى نمىتواند حدود توان و قدرت كارى را هم پوشش دهد. مثلا اگر پزشكى حدود شرعى و قانونى كار خود را رعايت كند و دست به كار طبابت شود، هرچند توان متعارف اين شغل را نداشته باشد، بر اساس اين تعريف بايد بتوان گفت كه تقواى پزشكى را رعايت كرده است؛ اما اگر توان و مهارت كارى را در مفهوم تقواى كارى وارد كنيم، اين مفهوم در نهان خود دو عنصر را به يك نسبت شامل مىشود: يكى امانت دارى كه همان رعايت حدود شرعى و قانونى كار است، و ديگرى توان و مهارت كارى. تقواى كارى در روابط اجتماعى مىطلبد كه نسبت به آن كار هم درستكار و امين بود و هم توانمند و ماهر، و به طور طبيعى هر مقدار كه مهارت بيشترى باشد، خدمت بيشترى مىتوان بهجامعه ارائه داد و هر مقدار كه بتوان خدمت بيشتر و حساسترى ارائه داد، فضيلت وتقواى بيشترى را كسب كردهايم.
در اين صورت موقعيت اجتماعى مهمترى را در نظام شايستهسالار تحصيل كردهايم. ولى اين موقعيت اجتماعى دقيقا در گرو كيفيت بهتر كار ـ هم از جهت مهارت و هم از جهت درستكارى ـ است. با اين رويكرد در درك مفهوم تقوا و جامعيت آن، بايد شيوه امام على ـ عليهالسلام ـ را در مورد كار و تلاش تفسير كرد، و آنرا الگو و هنجار كارى جامعه قرار داد؛ چه اينكه كار و تلاش آن حضرت، نمادى از مهارت و درستكارى و اخلاص است.
گفتار سوم: رويكرد اقتصادى به كار، اشتغال و توليد
نامه امام على ـ عليهالسلام ـ به والى شايسته خود، مالك اشتر را مىتوان منشور حكومت و تبيين ديدگاههاى آن حضرت در مسائل گوناگون حياتى جامعه دانست. در ابتداى اين منشور، اهداف كلى آن و آنگاه راهكارهاى تحقق آنها را بيان فرمودهاند.
اين اهداف عبارتند از: جباية خراجها، وجهاد عدوها، واستصلاح اهلها، وعمارة بلادها. (29) فرايند «عمارت بلاد» بدون «استصلاح مردم» و تربيت و تعليم افراد جامعه ممكن نيست؛ همچنانكه تربيت و تعليم در جامعه بدون تأمين امنيت (جهاد عدو) و تأمين مخارج اين اهداف (جباية خراج) امكان ندارد.
جا دارد ارتباط منطقى و واقعى و نظامدار بين هريك از اين اهداف را با يكديگر از يك طرف، و ارتباط آنها را با راهكارهاى آنها از طرف ديگر، مورد توجه قرار داد؛ زيرا در يك ساختار و چينش خاص، اين اهداف و راهكارها زمينه پيدايش و ظهور دارند؛ مثلا آبادانى شهرها، در هر مرحله تاريخى يك پديده اجتماعى است كه در سايه اشتغال تحقق مىيابد. اشتغال يعنى تأمين تقاضاى كار از طريق نيروى انسانى كه در جانب عرضه، جوياى كار است.
در صورتى كه توليد كالا و خدمت در سطح جامعه پويايى لازم را نداشته باشد، تقاضاى مؤثر براى عامل كار شكل نمىگيرد و درنتيجه جامعه با پديده بيكارى مواجه مىگردد. همچنين اگر توليدكننده، نيروى كار مورد نياز خود را نتواند تأمين كند، بهطور طبيعى ـ تا آنجا كه توليد وابسته به نيروى كار است ـ مواجه با ركود مىگردد و درنتيجه نه اشتغال تحقق مىيابد، نه عمارت و آبادانى. بنابراين «عمارت بلاد» اشتغال را مىطلبد و اشتغال در سايه تعادل دو عنصر اساسى زير شكل مىگيرد: .1 توليد (تقاضاى كار)؛ .2 نيروى انسانى مناسب توليد (عرضه كار).
بىشك هم توليد و هم تأمين نيروى انسانى مناسب، دو پديده اجتماعى است كه مناسبات و شرايط اجتماعى هماهنگ را مىطلبد. چرخه توليد كالا و خدمت و تأمين نيروى انسانى ماهر و كارآزموده، نه در خلأ اجتماعى شكل مىگيرد و نه در سايه روابط ناهنجار اجتماعى. از اين رو مىكوشيم ساختار كلى و اصول و شرايط ضرورى اشتغال و توليد، به عنوان زيرساخت اجتماعى ـ اقتصادى «عمارت بلاد» از ديدگاه امام على ـ عليهالسلام ـ به تصوير كشيده شود. طبيعى است كه با پيدايش اين اصول كلى و اساسى، مسير اشتغال ـ توليد، در جامعه هموار مىگردد.
اصول زيرساختى و راهبردى
.1 عدالت اجتماعى (زمينهساز مشاركت مردم)؛
.2 تعليم و تربيت (تربيت نيروى انسانى ماهر)؛
.3 شكوفايى بخشهاى مهم اقتصادى (زراعت، صنعت و تجارت)؛
.4 اصل درآمد مردم به منزله درآمد خزانه دولت
.1 عدالت
بىشك عدالت اجتماعى برآيند حاكميت عدالت در نهادهاى مختلف جامعه از قبيل اقتصاد، تعليم و تربيت، قضاوت و قانونگذارى است. با تحقق عدالت در اين شئون و وجوه اساسى جامعه، عدالت اجتماعى شكل مىگيرد. از اين رو امام على ـ عليهالسلام ـ عدالت را شرط ضرورى استوارى روابط مردم و حاكميت و آهنگ پيشرفت جامعه مىداند: پس خداى سبحان برخى از حقهاى خود را براى بعض مردمان واجب داشت و آن حقها را برابر هم نهاد، و واجب شدن حقى را مقابل گزاردن حقى گذاشت وحقى بركسى واجب نبود، مگر حقى كه برابر آن است گزارده شود، و بزرگترين حقها كه خدايش واجب كرده است، حق والى بر رعيت است و حق رعيت بر والى، كه خداى سبحان آن را واجب نمود، و حق هريك را به عهده ديگرى واگذار فرمود و آنرا موجب برقرارى پيوند آنان كرد و ارجمندى دين ايشان. پس حال رعيت نيكو نگردد، جز آنگاه كه واليان نيكو رفتار باشند. پس چون رعيت حق والى را بگزارد، و والى حق رعيت را به جاى آرد، حق ميان آنان بزرگمقدار بشود، و راههاى دين پديدار و نشانههاى عدالت برجا، و سنت چنانكه بايد اجرا، پس كار زمانه آراسته گردد و طمع در پايدارى دولت پيوسته و چشم آز دشمنان بسته، و اگر رعيت بر والى چيره شود و يا والى بر رعيت ستم كند، اختلاف كلمه پديدار گردد و نشانههاى جور آشكار و تبهكارى در دين بسيار. (30) عدالت در اين نص، همان رعايت حقوق متقابلى است كه خداوند براى تنظيم روابط و تعيين حدود و مرزهاى حاكميت و ملت، وضع نموده است. فرض بر اين است كه با اجراى اين حقوق متقابل، طبيعىترين رابطه ميان مسئولان نهاد حكومت و مردم، و در نتيجه زمينه مشاركت مردم در حوزه سياست، اقتصاد، فرهنگ، دفاع، امنيت، بهداشت، آموزش و ... فراهم مىگردد. زيرا مردم هرگز به دولت و دولتمردانى كه حقوق آنان را زير پا مىگذارند، اعتماد نخواهند كرد. و با از بين رفتن اعتماد عمومى، جامعه نسبت به اين نهاد بىاعتنا و گاه بيگانه مىگردد .
منطقىترين فضاى عمومى جامعه اين است كه ملت نيازمندىهاى خود را به آسانى تمام به مسئولان گوشزد كنند، و دستاندركاران و كارگزاران هم بدون ابهام دادههاى آمارى و اطلاعرسانى را از متن جامعه دريافت نمايند، و درنتيجه زمينهسازى مشاركت و فراخوانى مردم براى رفع نيازها، توفيق مىيابد. نص و دستورالعمل زير را مىتوان نمونهاى روشن از اين روابط شفاف و بىپيرايه دانست: گروهى از حوزه مأموريت تو نزد من آمدند و چنين اظهار كردند كه اگر نهر متروك و غيرقابل استفاده آنها لايروبى و حفارى شود، بلاد آنها آباد، بر اداى خراج توانمند و درآمد مسلمين از اين جهت افزوده مىشود و از من درخواست كردند براى تو نامهاى بنگارم، كه در انجام چنين كارى آنها را جمع كنى و نيروى آنها را در حفر و عمران نهر و تأمين هزينه آن به كارگيرى. اما دوست ندارم كسى را به كارى مجبور سازى كه از آن كراهت دارد و بدان بىميل است. اگر نهر، آنچنان است كه آنها گفتند، من اجابت خواست آنها را به تو ارجاع مىدهم، هركس كه دوست دارد در اين عمران مشاركت كند، از او بخواه كه تلاش كند. در نتيجه، نهر از آن كسانى است كه كار كردهاند، نه افرادى كه نسبت به آن، رغبتى نشان ندادند، و اگر دست به عمران نهر زدند و وضعيت مالى آنها تقويت شد، از نظر من بهتر است تا اينكه در ضعف درآمد مالى باقى بمانند. (31) نكاتى كه از اين سخنان نغز و راهگشا مىتوان دريافت، بدين قرارند:
.1 امام على ـ عليهالسلام ـ تأكيد و اصرار دارند كه مشاركت مردم، با خواست و رضايت آنان باشد، نه به تحميل و اجبار.
.2 عمران و آبادانى، خواست امام على ـ عليهالسلام ـ است. او به مسئول مربوط دستور مىدهد كه اگر چنين عمران و توليدى بهدست مردم صورت گيرد، خواست و مطلوب او نيز انجام پذيرفته است.
.3 مسئولان وظيفه دارند چنين عمرانى را تسهيل و زمينه اشتغال مردم را فراهم نمايند.
.4 بعد از عمران و آبادانى، عدالت نيز مورد توجه قرار گيرد: آنانكه دست به كار اين عمران شدهاند در آن سهم دارند، نه آنانكه هيچگونه كار سازندهاى به عهده نگرفتهاند .
.2 تعليم و تربيت (استصلاح مردم)
تعليم و تربيت يكى از وظايف مهمى است كه حاكميت عموما و امامت خصوصا بهعهده دارد. همچنانكه اشاره شد امام على ـ عليهالسلام ـ در منشور حكومتش (عهدنامه مالك اشتر) يكى از اهداف حاكميت خود را استصلاح مردم (تعليم و تربيت) مىداند و در مورد ديگر، يكى از حقوق مردم را تعليم و تربيت آنها بيان مىفرمايد:
شما را تعليم دهم تا نادان نمانيد، و آداب آموزم تا بدانيد. (32) سخن زير نيز بر همين واقعيت دلالت دارد: امام على ـ عليهالسلام ـ آنگاه كه از جهاد فارغ مىگشت، به تعليم مردم و قضاوت ميان آنها مىپرداخت. (33) بديهى است كه رويكرد تعليم و تربيت در عصر امام على ـ عليهالسلام ـ به آموزههاى تربيتى، سياسى، اجتماعى و اخلاقى است و در آن عصر، مبارزه با جهل، كوتهبينى، ظاهرنگرى، سطحىنگرى و سادهلوحى اجتماعى كه زمينه آسيبپذيرى جامعه را فراهم مىآورد، مسأله حياتى و سرنوشتساز بوده است. واژه «استصلاح» نيز ناظر به همين ضلع از آموزش است.
اداره حكيمانه جامعه آن روز كه در آن سطح از روابط اجتماعى ـ اقتصادى بودند، همين نوع تعليم و تربيت را مىطلبيد؛ ولى در عصر حاضر، نهاد تعليم و تربيت بايد جهت «استصلاح» و پيشرفت فرهنگى مردم ـ افزون بر رشد فرهنگ عمومى و تقويت وفاق اجتماعى و محو آسيبهاى گوناگون اجتماعى ـ به آموزش و فرادهى مهارت و فن نيز بپردازد.
يكى از زير ساختهاى مهم و سرنوشتساز اشتغال و توليد، تربيت نيروى انسانى كارآفرين است. هر مقدار كه نظام تعليم و تربيت پيشرفتهتر باشد، استعدادهاى مختلف افراد جامعه شكوفاتر، و درنهايت كارآفرينى و ايجاد شغلهاى كيفى و جديد بيشتر خواهد بود. به ديگر سخن، محرك اساسى توسعه جامع و همه جانبه در جامعه، توسعه نيروى انسانى آن جامعه است و بار سنگين اين توسعه بر دوش نظام تعليم و تربيت است كه در جاى مناسب خود مىبايد مورد بحث قرار گيرد. آنچه كه در اينجا مهم است و بايد بدان توجه شود، اين است كه در منشور حكومت امام على ـ عليهالسلام ـ به اين اصل كه هر كارى را بايد به كسى دارد كه داراى تجربه لازم آن است، تصريح شده است. در واقع همان توان و مهارت كارى مورد توجه و توصيه آن حضرت بوده است: و عاملانى اين چنين را در ميان كسانى جو، كه تجربت دارند و حيا، از خاندانهايى پارسا كه در مسلمانى قدمى پيشتر دارند. (34) در واقع كارگزارانى مىتوانند مسئوليت مديريت را بهعهده گيرند كه هم تجربه كارى دارند وهم صداقت و درستكارى.
.3 شكوفايى بخشهاى مهم اقتصادى
الف. كشاورزى: بخش كشاورزى از نظر امام على ـ عليهالسلام ـ جايگاه ويژهاى دارد؛ بهگونهاى كه صلاح و نفع و خير مردم به وضعيت طبقه كشاورز وابسته است. بر همين اساس هماره مدارا كردن با دهقانان را توصيه مىفرمود و به فرماندهان نظامى نيز دستور مىداد كه از جانب آنان به كشاورز ظلم و ستم نشود. (35) بر همين اساس سياست مالى و جمعآورى «خراج» را بهگونهاى تعيين مىفرمايد كه جانب عدالت و انصاف مراعات گردد: پس داد مردم را از خود بدهيد و در برآوردن حاجتهاى آنان شكيبايى ورزيد، كه شما رعيت را خزانهدارانيد و امت را وكيلان و امامان را سفيران. حاجت كسى را روا ناكرده مگذاريد، و او را از آنچه مطلوب او است بازمداريد. (36) بىشك بخش كشاورزى در آن زمان با در اختيار داشتن زمين و آب و نيروى حيوانى، به شكوفايى و بهرهدهى دست مىيافت، ولى در عصر كنونى، برآوردن نياز و حاجت كشاورزان به اين نيست كه فقط سه عامل فوق را در اختيار داشته باشند، بلكه زنجيره نيازهاى متفاوت آنان بايد بهطور منطقى برآورده شود تا اينكه زمينه شكوفايى كشاورزى فراهم گردد؛ زنجيرهاى كه از كشت و داشت و برداشت شروع مىشود و تا تثبيت قيمت محصولات و بيمه كردن آنها و بازاريابى و صادرات به بازارهاى رقابتى جهان ادامه مىيابد. اين زنجيره اگر يك حلقه مفقوده داشته باشد ـ مثلا قيمت محصولات دچار نوسان چشمگير باشد ـ براى ناكامى سياستهاى اقتصادى اين بخش كافى است.
ب. صنعت و تجارت: جامعه از طبقات مختلفى تشكيل شده است كه عبارتند از: نظاميان، كشاورزان، قضات، كاتبان خاص و عام (هيئت وزرا و معاونان) كارمندان، بازرگانان، صاحبان صنعت و محرومان و ناتوانان. بىشك سرنوشت اين طبقات در عينيت جامعه و حيات اجتماعى به يكديگر وابسته است. منشأ اين وابستگى در عبارات زير بهطور فشرده بيان شده است: و كار اين جمله (سپاهيان، كشاورزان، قضات، عاملان و نويسندگان) استوار نشود جز با بازرگانان و صنعتگران كه فراهم مىشوند و با سودى كه بهدست مىآرند، بازارها را برپا مىدارند، و كار مردم را كفايت مىكنند، در آنچه كه ديگران مانند آن نتوانند. (37) اثر وجودى صنعتگران اين است كه كفايت مىكنند كار مردم را زيرا با كمك گرفتن از فكر و بازوى خود، مصنوعاتى از كالاهاى سرمايهاى و مصرفى مىسازند كه ديگران توان ساخت آن را ندارند و فلسفه وجودى بازرگانان اين است كه اين مصنوعات را به بازارهاى مصرف مىرسانند و درنتيجه چرخه توليد را به گردش در مىآورند. اگر مصنوعات صاحبان صنعت از رهگذر تجارت به بازارهاى مصرف روانه نگردد، ادامه توليد و رونق صنايع دچار مشكل مىشود و در نتيجه طبقاتى مانند كشاورزان، نظاميان، قضات و كارمندان به اين نوع كالاهاى ابزارى و مصرفى دست پيدا نمىكنند. بر همين اساس فرمود قوام و استوارى ديگر طبقات به دو طبقه بازرگان و صنعتگر است. به ديگر سخن، در هر دوره از تاريخ حيات اجتماعى انسان، طبقه كشاورز نيازمند به صنايع و ابزارآلات كشت؛ نظاميان و سپاهيان نيازمند ساز و برگ نظامى، قضات و ديگر كارگزاران دولت وابسته به درآمد ماليات (خراج)اند كه اگر صاحبان صنعت نيازهاى آنان را فراهم و توليد نكنند و بازرگانان آنها را به بازارهاى مصرف نرسانند، بىشك روابط اجتماعى دچار اختلال مىگردد. همچنانكه صاحبان صنعت و كشاورزان، براى برخوردارى از امنيت، وفاق، نظم اجتماعى، زمينهسازى قراردادها، و اجراى آنها به نظاميان، قضات و كارگزاران دولتى نيازمندند.
در فراز ديگرى نيز به همين اثر وجودى بازرگانان و صنعتگران تصريح، و با تأكيد فراوان مىفرمايند: ديگر اينكه نيكى به بازرگانان و صنعتگران را بر خود بپذير، و سفارش كردن به نيكويى درباره آنان را به عهده گير. چه كسى كه بر جاى بود و چه آن كه با مال خود از اين سو بدان سو رود و با دسترنج خود كسب كند كه آنان مايه منفعتند و پديدآورندگان وسيلتهاى موردنياز و آسايش و آورنده آن از جاهاى دوردست و دشوار، در بيابان و دريا و دشت و كوهسار، جايى كه مردم در آنجا گرد نيايند و در رفتن بدانجا دليرى ننمايند . اين بازرگانان مردمى آرامند و نمىستيزند، و آشتىاند، و فتنهاى نمىانگيزند. (38)
.4 اصل درآمد مردم به منزله درآمد خزانه دولت
رابطه اقتصادى حاكميت با مردم را از دو منظر متفاوت مىتوان بر رسيد: در يك نگاه دولت نسبت به اداى وظايفى مسئوليت دارد. تأمين امنيت، كالاهاى عمومى كه بخش خصوصى دست به كار توليد آنها نمىشود، و زمينهسازى فرايند توسعه و رشد، بر عهده دولت است و طبعا هزينه اين امور را بايد از محل مالياتها تأمين كند. اين نگاه مىطلبد كه دولت درآمدهاى خود را با سياستهاى مختلف اعتبارى مالى افزايش دهد تا اينكه با قدرت هرچه بيشتر بتواند به وظايف خود عمل كند و درنتيجه درآمد دولت نسبت به درآمد مردم اولويت پيدا مىكند. نگاه ديگر اين است كه دولت يكى از وظايف مهم خود را افزايش درآمد مردم تلقى نمايد. باور مسئولان و مديران ميانى و پايين اين است كه اگر درآمد مردم هرچه بيشتر باشد، درآمد دولت نيز به همان نسبت افزايش مىيابد، هرقدر ملت فقيرتر باشد، به همان نسبت بخش عمومى دچار فقر خواهد بود. با اين نگاه سعى تمام دولتمردان و كارمندان بر اين خواهد بود كه زمينه كاهش فقر عمومى فراهم شود و در نتيجه مديران نهتنها موانع حركت توليد كالا و خدمت را برمىدارند، بلكه خود دست به كار شتاب بخشيدن به اين حركت مىشوند.
امام على ـ عليهالسلام ـ بر اين سياست تأكيد ويژه دارد: و آنچه بدان بار آنان را سبك گردانى بر تو گران نيايد، چه آن اندوختهاى بود كه به تو بازش دهند، با آبادانى كه در شهرهايت كنند و آرايشى كه به ولايتها دهند؛ نيز ستايش آنان را به خود كشاندهاى و شادمانى كه عدالت را ميانشان گستراندهاى، حالى كه تكيه بر فزونى قوت آنان خواهى داشت بدانچه نزدشان اندوختهاى. از آسايشى كه برايشان اندوختهاى و اطمينانشان كه با عدالت خود بهدست آورده و مدارايى كه كردهاى و بسا كه درآينده كارى پديد آيد كه چون آن را به عهده آنان گذارى با خاطر خوش بپذيرند. (39) با توجه به مفاد اين دستورالعمل اولا درآمد مردم از جهت اقتصادى ذخيره خزانه دولت به حساب مىآيد، ثانيا رابطه عدالتگونه مردم با دولت مستحكمتر مىگردد و اعتماد مردم برانگيخته مىشود. اين دستورالعمل و نگاه كه درآمد مردم و قدرت توليد آنها را درآمد خزانه دولت به حساب مىآورد، در روابط اقتصادى جامعه، ساختار متناسب را مىطلبد.
كتابنامه
.1 قرآن كريم.
.2 نهجالبلاغه، محمد دشتى ـ كاظم محمدى، مؤسسة النشر الاسلامى.
.3 آناتومى جامعه، فرامرز رفيعپور، شركت سهامى انتشار، تهران / .1378
.4 اصول كافى، كلينى، محمدبن يعقوب، دارالكتب الاسلامى، تهران/ .1367
.5 الارشاد، شيخ مفيد.
.6 الحياة، محمدرضا الحكيمى، محمد الحكيمى، على الحكيمى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران / .1367
.7 بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت.
.8 جامعهشناسى نظم، مسعود چلپى، نشر نى، تهران/ 1375
.9 درآمدى بر جامعهشناسى، بروس كوئن، ترجمه محسن ثلاثى، فرهنگ معاصر، تهران/ .1370
.10 شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد.
.11 مستدرك نهجالبلاغة.
.12 مطالعات آمادهسازى تدوين برنامه سوم توسعه اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى جمهورى اسلامى ايران، جلد سوم، نيروى انسانى بازاركار، اشتغال، ص32، سازمان برنامه و بودجه، تهران / .1379
.13 موسوعة الامام علىبن ابىطالب.
.14 نهجالسعادة، الجزء الرابع، ص15، الشيخ محمدباقر المحمودى، مؤسسة المضامين الفكرى، بيروت / 1968 ميلادى.
.15 وسائل الشيعه.
پىنوشتها:
1) نهجالبلاغه، خطبه .143
2) نهجالبلاغه، خطبه .91
3) نهجالبلاغه، خطبه .91
4) نهجالبلاغه، خطبه .211
5) تفصيل اين بحث در گفتار سوم خواهد آمد.
6) فرامرز رفيعپور، آناتومى جامعه، شركت سهامى انتشار، 1378، ص .181
«~ Internalized ( 7 ~»
8) آناتومى جامعه، ص219ـ . 220
«~ onientation ـ Value ( 9 ~»
10) بروسكوئن، درآمدى بر جامعهشناسى، ترجمه محسن ثلاثى، تهران، فرهنگ معاصر، ص 37؛ آناتومى جامعه، ص .297
11) آناتومى جامعه، ص .504
12) محمدرضا، محمد و على حكيمى، الحياة، ج 5، ص 323، به نقل از كشف الغمه، ج 1، ص 175ـ .176 بحارالانوار، ج 41، ص .33
13) كافى، ج5، ص .74
14) همان، ص .75
15) شرح نهجالبلاغه، ج15، ص147؛ موسوعة علىبن ابىطالب، ج4، ص .170
16) موسوعة علىبن ابيطالب، ج4، ص .169
17) شيخ مفيد، الارشاد، ص .158
18) كافى، ج5، ص .86
19) هود، آيه .61
20) وسائل الشيعه، ج13، ص195؛ بحارالانوار، ج93، ص .47
21) مسعود چلپى، جامعهشناسى نظم، ص265 ـ .266
22) موسوعة الامام علىبن ابىطالبج4، ص .169
23) همان، ص .170
24) كافى، ج5، ص .72
25) از مقايسه بهرهورى نيروى كار در انتهاى دوره بيست ساله (1375ـ1355) با ابتداى آن، كاهشى در حدود 5/27 درصد را مىتوان بهدست آورديعنى بهرهورى نيروى كار در سال 1375 تنها 5/72 درصد بهرهورى نيروى كار در سال 1355 است. به عبارتى با فرض ثبات بهرهورى نيروى كار در طى اين دوره ارزش افزوده كل بخشها در سال 1375 با 10566 هزار نفر شاغل استحصال مىشد؛ در حالى كه به علت كاهش بهرهورى نيروى كار، اين به عنوان ارزش افزوده توسط 14572 نفر شاغل بهدست آمده است. به ديگر تعبير حدود 4006 هزار نفر از شاغلين در سال 1375 نسبت به سال 1355 دچار بيكارى پنهان بودهاند.
ر.ك: مطالعات آمادهسازى تدوين برنامه سوم توسعه اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى جمهورى اسلامى ايران، جلد سوم، نيروى انسانى بازاركار، اشتغال، ص32، تهران، سازمان برنامه و بودجه، .1379
26) نهجالبلاغه، حكمت .480
27) همان، حكمت .1122
28) مسعود چلپى، جامعهشناسى نظم، ص .270
29) نهجالبلاغه، نامه .53
30) نهجالبلاغه، خطبه .216
31) مستدرك نهجالبلاغة، ج5، ص .359
32) نهجالبلاغه، خطبه .34
33) الحياة، ج5، ص .323
34) نهجالبلاغه، نامه 53 (نامه به مالك اشتر).
35) البحار، ج103، ص172؛ موسوعة الامام على عليه السلام، ج4، ص .172
36) نهجالبلاغه، نامه .51
37) نهجالبلاغه، نامه .53
38) نهجالبلاغه، نامه .53
39) نهجالبلاغه، نامه .53
حسن نظرى
فهرست :- مقدمه - جايگاه فلسفى نيروى انسانى در رابطه با طبيعت - ساحت جامعهشناختى كار، اشتغال و توليد - هنجار - ارزش - فرهنگ - هنجارآفرينى - سنت رفتارى امام على عليه السلام - سنت گفتارى امام على عليه السلام - هنجار بودن كار و ناهنجار بودن تنبلى: - بهرهورى كار - تقواى اجتماعى كار - رويكرد اقتصادى به كار، اشتغال و توليد - اصول زيرساختى و راهبردى - عدالت - تعليم و تربيت (استصلاح مردم) - شكوفايى بخشهاى مهم اقتصادى - اصل درآمد مردم به منزله درآمد خزانه دولت - كتابنامه - پىنوشتها
مقدمه
هر نظام اقتصادى كه يكى از وظايف مهم خود را ايجاد زمينه كار، اشتغال و افزايش توليد بداند، بهطور طبيعى نخست شرايط مناسب بينشى، رفتارى، ارزشى و فرهنگى كار، اشتغال و توليد را فراهم مىكند. آنگاه مكانيزمهاى اقتصادى را هماهنگ و سازگار با عناصر فرهنگى بهكار مىگيرد. بىشك كاستى باور و بينش در مورد كار مثبت و ضعف ارزشى تلاش و پشتكار در سطح جامعه، رفتارهاى متناسب با شكوفايى توليد و اشتغال را بهشدت تحتتأثير قرار مىدهد و درنهايت مكانيزم عرضه و تقاضاى كار را بىكشش مىسازد. در چنين وضعيتى نه متغير دستمزد در جانب عرضه كارساز است و نه متغير سود و درآمد در جانب تقاضا مىتواند نقش چشمگيرى داشته باشد.
از اين رو ابتدا، جايگاه نيروى انسانى عامل كار را از جهت بينشى و فلسفى در تدبير جهان، و آنگاه بعد جامعهشناختى اين عامل و در نهايت اصول و شرايط اقتصادى كار، اشتغال و توليد را از ديدگاه امام على ـ عليهالسلام ـ برمىرسيم.
گفتار اول: جايگاه فلسفى نيروى انسانى در رابطه با طبيعت
در تدبير تكوينى و اداره واقعى جهان ماده، انسان جايگاه فعال و اثرگذار خود را دارد . به طبيعت اينگونه نبايد نگاه كرد كه نسبت بهنيازهاى انسان بيگانه است؛ همچنانكه نبايد انسان را بهگونهاى نگريست كه گويى طبيعت در مقابل او مانند دژى تسخيرناپذير و مقاوم خلق شده است. هم طبيعت آنچنان خلق وتدبير شده است كه منافع ونيازهاى انسان را در دل خود جاى داده و هم انسان آنگونه است كه مىتواند برطبيعت سلطه متناسب خود را پيدا كند. امام على ـ عليهالسلام ـ در فراز زير به همين قدرت انسان بر استخدام و تسخير طبيعت اشاره مىفرمايد: بدانيد زمينى كه شما را بر پشت خود مىبرد، و آسمانى كه بر شما سايه مىگسترد، پروردگار شما را فرمان بردارند و بركت آن دو بر شما نه از راه دلسوزى است و نه بهخاطر جستن نزديكى و نه به اميد خيرى است كه از شما دارند، بلكه به سود شما مأمور شدند و گردن نهادند، و براى مصلحت شما برپاشان داشتند، و ايستادند. (1) انسان بدينگونه آفريده نشده است كه بر قسمتى از طبيعت تسلط پيدا كند و قسمتى ديگر از قلمرو بهرهبردارىهاى او خارج بماند. و اهل زمين را از نهانگاه زمين برآورد و آنانرا با همه وسائل زندگى در روى زمين قرار داد. سپس خداوند سبحان سطوح بىآب و علف زمين را كه آبهاى چشمهسارها به بلندىهاى آن سطوح نمىرسيد و جويبارهاى رودخانهها وسيلهاى براى رسيدن به آن سطوح پيدا نمىكردند، رها نفرمود و ابر نمودار براى آن سطوح مرتفع كه مردههاى آنها را احيا كند و گياهش را بروياند، خلق كرد. (2) اين تسخير بدان جهت انجام مىپذيرد كه انسان برخى از نيازهاى اساسى را مىبايد از دل اين طبيعت استخراج كند. در تدبير جهان، اين رمز و راز مورد توجه مدبر آن بوده است كه آنرا عقيم و نازا نسبت به برخى از خواستههاى طبيعى انسان وانگذارد. انسان روى زمين نيازمند آب و غذا است و طبيعت مادى نيز اين آب و غذاى مورد نياز را در نهان خود نهفته دارد. خداوند سبحان با اين [خلقت عظيم] توشه [مادى و معنوى] براى مردم و روزى براى جانوران عنايت فرمود ... او حضرت آدم را پس از توبه بر زمين فرود آورد تا با نسل خود زمين را آباد نمايد. (3) در اين نظام هستى زمين را با همه استعدادهاى بىشمارش مهد و گاهواره انسان و با همه گستردگىاش فراش و زيرپاى او قرار داد. پس آنرا براى آفريدگان خويش همچون گاهواره كرد، و چون بستر برايشان بگسترد. (4) توجه به جايگاه فلسفى و بينشى انسان در رابطه با طبيعت، از آن رو در خور امعان نظر است كه اولا انسان در چرخه توليد عاملى اساسى است، و حتى در بهدست آوردن تكنولوژى و بهكارگيرى فن توليد مىبايد برنيروى انسانى بهعنوان عامل سرنوشتساز، توجه درخور جايگاه فلسفى و واقعى او شود؛ ثانيا اين طبيعت هرچند مقهور انسان و بهرهرسان مىشود، همه دادههاى خود را بدون زحمت و رنج علمى حساب شده در اختيار انسان مىگذارد و انسان نيز بدون تلاش و آگاهى از راز و رمز گسترده و پيچيده طبيعت نمىتواند آنرا مهد پيشرفت خود قرار دهد؛ ثالثا در وابستگى عينى طبقات جامعه به يكديگر و تأثيرگذارى هر طبقه بر سرنوشت ديگر طبقات، موقعيت ممتاز سهطبقه توليدكننده كالا و خدمت (صاحبان صنعت، كشاورزان و بازرگانان) آنگونه كه در كلام امام على ـ عليهالسلام ـ انعكاس يافته، تبيين شود. (5)
گفتار دوم: ساحت جامعهشناختى كار، اشتغال و توليد
بررسى ابعاد گوناگون جامعهشناختى كار، اشتغال و توليد، مىطلبد كه مفاهيم هنجار، ارزش و فرهنگ بهطور فشرده تبيين شود تا اينكه هريك از روايات، گفتمانها و رفتارهاى امام على ـ عليهالسلام ـ در جايگاه متناسب و منطقى خود مورد استشهاد و استدلال قرار گيرد و اگر دستورى به عنوان هنجار يا روايتى در بعد ارزشى كار يا رفتارى بهعنوان تجلى فرهنگ كار به ما رسيده است، بهطور صحيح و منطقى بدانها استناد شود.
الف. هنجار
رفتارها در سطح جامعه بدون «شيوه» انجام نمىپذيرند. بنابراين هنجار يعنى مقياس و قاعده رفتار كه نه فقط افراد براى انجام كارها از آن پيروى مىكنند، بلكه در عين حال رفتار انسانها نيز با آن سنجيده مىشود. (6) اين قواعد رفتارى براساس ميزان مقبوليت آنها نزد افراد جامعه، بهطور طبيعى و متعارف و يا براساس دستور مافوق، به هنجارهاى درونى (7) و بيرونى (8) تقسيم پذيرند.
ب. ارزش
ارزش، عبارت است از يك نوع درجهبندى و امتيازبندى پديدهها ـ اعم از رفتار و اشيا از جهت خوبى و بدى، مثبت و منفى. اهميت ارزش از آن جهت است كه ارزيابى ما نسبت به اشيا و رفتارهاى خود و ديگران مبنا و ملاك قرار مىگيرد. از اين رو ارزش موجب مىشود كه جهت رفتارها مشخص شود و درنتيجه جهتگيرى ارزشى شكل گيرد. (9) نكته اساسى كه بايد بدان توجه داشت و در بحث ارزش كار مىتوان از آن استفاده كرد، اين است كه نيازهاى انسانها بدون وسيله و واسطه ارضا نمىشوند؛ مثلا براى تأمين نياز به همسر پول و براى تحصيل پول، كار و تلاش ضرورى است. از اين رو تأمين نياز به همسر، ارزشى است كه زنجيره تحصيل پول و كار در راستاى آن قرار مىگيرد. هم دسترسى به همسر ارزش مىشود و هم تحصيل پول از راه كار. بر همين اساس مىتوان ارزش را به صورت زير تقسيم كرد:
.1 ارزش غايى
آنچه كه بالذات و به خودى خود براى انسان ارزشمند است، ارزش غايى ناميده مىشود.
.2 ارزش ابزارى
آنچه كه خود ارزش ندارد، بلكه وسيلهاى است براى دستيابى به امر ديگرى، ارزش ابزارى دارد. در واقع چون در جهت رسيدن به مطلوب واقعى قرار گرفته است، ارزشمند شده است. اين تقسيمبندى از آن رو است كه همه رفتارهاى ارزشى، ارزش بالذات ندارند؛ همچنانكه همه آنها ارزش ابزارى تلقى نمىگردند.
ج. فرهنگ
مجموع ويژگىهاى رفتارى و عقيدتى اكتسابى اعضاى جامعه را مىتوان فرهنگ آن جامعه دانست . (10) عنصر تعيينكننده در اين تعريف، «اكتساب» است كه از يك طرف فرهنگ را از پديدهها و رفتارهايى كه نتيجه وراثت و زيستشناختى است، متمايز مىسازد، و از طرف ديگر موجب مىشود كه همه بخشهاى زندگى انسانها را شامل شود.
با توجه به اينكه ويژگى اساسى و قوام و ماهيت فرهنگ به عنصر اكتسابى بودن آن است، مىتوان چنين نتيجه گرفت كه قواعد و نرمهاى اجتماعى كه براى تأمين نيازها و ارزشهاى جامعهاند، بخشى از فرهنگ آن جامعه را پديد مىآورند. رفتار كارى در جامعه قاعده و نرم دارد. اگر اين قاعده و نرم كار مفيد باشد، يا كار مفيد شيوه تأمين نيازهاى مختلف جسمى، روحى و اجتماعى در سطح جامعه تلقى شود، فرهنگ كار و تلاش بهطور مثبت شكل گرفته است. در مقابل اگر از روش بيكارى يا كار غيرمفيد، يا كارهاى زيانآور، تأمين نياز شد، فرهنگ مناسب كار شكل نگرفته است. به ديگر سخن، قاعده و نظم كارى جامعه هرگاه براساس كار سازنده همراه با دقت و پشتكار انجام پذيرد ـ بهگونهاى كه كار با مشخصات فوق جايگاه هنجارى داشته باشد و تخلف از آن ناهنجارى به حساب آيد ـ و يا اينكه كار با ويژگىهاى مثبت آن، تأمينكننده موقعيت، احترام و عزت نفس در سطح روابط اجتماعى تلقى شود، عنوان ارزش اجتماعى به خود مىگيرد، و در اين صورت كار مفيد همراه با دقت و ابتكار، وارد حوزه «فرهنگ» مىشود و طبعا فرهنگ مناسب كار و بهرهورى كار، شكل مىگيرد.
بنابراين در صورتى كه كار مفيد با بهرهورى بالا اولا در سطح وسيع در بين اكثر افراد جامعه گسترش يابد و در واقع به «هنجار» تبديل شود. ثانيا يك ارزش تلقى شود، كار مثبت و سازنده، هم «هنجار» مىشود و هم «ارزش» و بهطور طبيعى فرهنگ مناسب و كارساز كار تحقق يافته و كاركرد مثبت خود را در زمينه تأمين نيازهاى اساسى جامعه از قبيل علم، تكنولوژى آموزش، بهداشت، معمارى، كشاورزى، امور دفاعى، ارتباطات، قضاوت، اقتصاد، ورزش و... ارائه مىدهد؛ زيرا «هنجار» و «ارزش» دو عنصر اساسى فرهنگ به حساب مىآيند. اما چگونه مىتوان پديده رفتارى همانند كار مفيد و سازنده را در سطح جامعه تبديل به «هنجار» و «ارزش» نمود تا اينكه وارد قلمرو فرهنگ جامعه شود؟
هنجارآفرينى
براى تبديل يك پديده رفتارى به «هنجار» مىبايد بين آورنده هنجار و مخاطبان و اعضاى جامعه و پديده موردنظر، رابطه مثبت وجود داشته باشد. فردى كه هنجار را مىآورد، مىبايد اعضاى جامعه او را پذيرفته باشند و آنچه كه به عنوان هنجار در پيام خود دارد، مىبايد مورد نياز جامعه باشد تا اينكه از آن استقبال شود. با اين پيش فرضها، اين پديده رفتارى به سرعت تبديل به هنجار مىگردد. (11) براين اساس اگر نسبت عملى و گفتارى امام على ـ عليهالسلام ـ در مورد كار و تلاش مفيد و منظم به جامعه رسانده شود، بىشك جامعه بهطور طبيعى آنرا بهعنوان «هنجار» و «ارزش» مىپذيرد. زيرا سيره هنجارآورى همانند او كه از نظر جامعه اسوه كامل در تمام ابعاد حيات فردى، اجتماعى، دنيوى و اخروى است، بهسرعت الگو و مقياس رفتارى جامعه خواهد شد. بهشرط اينكه سيره وى آنطور كه از متون اسلامى استفاده مىشود، شفاف و بىپيرايه به مخاطبان و اعضاى جامعه، هماهنگ با نياز زمان ابلاغ گردد. به ديگر تعبير، باور و شناخت اعضاى جامعه در هر زمان نسبت به گفتار و رفتار امام على ـ عليهالسلام ـ در مورد اصل كار مفيد، انواع كار، بهرهورى كار، نظم كارى و ديگر چالشهاى فرهنگ كارى كه جامعه با آن دست به گريبان است، بهترين زمينهاى است كه اين گفتار و رفتار تبديل به هنجار و ارزش گردد؛ بهشرط اينكه روح زمان در اين سنن كارساز دميده شود و حساسيتهاى زمانه در ابلاغ اين سنن مورد غفلت پيامرسانان قرار نگيرد. اكنون سنت رفتارى و آنگاه سنت گفتارى او را در وجوه مختلف كار برمىرسيم:
.1 سنت رفتارى امام على عليه السلام
شيوه عملى آن حضرت اشتغال به اصل كار مفيد بود؛ بدون اين كه شكل كار براى او مطرح باشد . اينكه برخى تصور مىكنند كه اگر انسان براى خود كار كند، با موقعيت اجتماعى او سازگار است و اگر براى دستمزد باشد، جايگاه اجتماعى او حفظ نشده است. فرهنگ كار مىطلبد كه موقعيت اجتماعى افراد، كار و تلاش را اينگونه طبقهبندى نكنند؛ بلكه در نگرش جامعه، موقعيت اجتماعى بايد نسبت به انواع كار حساسيت منفى نداشته باشد و هر كار مفيد و سازندهاى عزت و احترام اجتماعى را به دنبال داشته باشد و هيچ نوع كار سازندهاى با موقعيت و جايگاه اجتماعى افراد، ناسازگار تلقى نگردد. امام على ـ عليهالسلام ـ بر طبق نص زير در بيرون مدينه اجير شد تا آب حمل كند: روزى در مدينه گرسنگى شديد بر من عارض شد. در اطراف مدينه بهدنبال كار بودم. زنى را ديدم كه مقدارى كلوخ جمع كرده و مىخواهد آنرا گل كند. با او قرار گذاشتم هر ظرف آب در ازاى يك دانه خرما. شانزده ظرف آب آوردم تا اينكه دستانم تاول زد. پس مقدارى آب نوشيدم و از زن در مقابل كار خرما خواستم؛ او هم شانزده دانه خرما به من داد. نزد پيامبر ـ صلىالله عليه وآله ـ آمدم و جريان را گفتم و با هم خرما خورديم». (12) در روز ديگر بيل بدست مىگيرد و زمين را آماده كشت مىنمايد. امام صادق ـ عليهالسلام ـ فرمود: علىبن ابىطالب ـ صلواتالله عليه با بيل زمين را آماده كشت مىكرد. (13) در روايت ديگر فرمود: امام على ـ عليهالسلام ـ از خانه خارج مىشد، در حالى كه با خود بار هسته خرما حمل مىكرد. (14) بر همين اساس ابن ابىالحديد درباره آن حضرت چنين تصريح مىنمايد: او با دستان خود كار مىكرد. هماره زمين را كشت و آبيارى، و هسته خرما را غرس مىنمود و در عين حال بعد از آباد كردن، مزارع را وقف فقرا مىنمود. (15) بنابراين سنت عملى حضرت عليه السلام اشتغال به كار مفيد و سازنده بوده است. در نظر او مكانت و موقعيت ممتاز اجتماعى او هيچگاه تنافى با اصل كار كردن و يا كار براى ديگران نداشت. مهم در رفتار و سيره عملى آن حضرت، كار مثبت و سازنده بود و از اين جهت مىتواند اسوه و الگوى كامل كار مفيد براى جامعه اسلامى باشد.
.2 سنت گفتارى امام على عليه السلام
رواياتى كه از امام على ـ عليهالسلام ـ درباره كار و تلاش نقل شده است، از جهت هنجارى بودن و ارزشى بودن مفاد آنها، بهرهورى كار، نظم كارى، به چند دسته تقسيم مىشود:
الف. هنجار بودن كار و ناهنجار بودن تنبلى:
امام على عليه السلام مىفرمايد: مبغوض مىدارم كسى را كه نسبت به كار حيات مادىاش تنبل و بىاعتنا است؛ زيرا كسى كه نسبت به زندگى دنيايش چنين است، در مورد آخرتش تنبلتر و بىاعتناتر است. (16) و در روايت ديگر فرمود:
هرچند كار و تلاش همراه با زحمت و رنج است، بيكارى پيوسته منشأ فساد و تباهى است. (17) ب. ارزشى بودن كار: هر پديده اعم از رفتار و كالا كه براى رفع نياز انسان به كار مىآيد، ارزش پيدا مىكند. مثلا گرسنگى يك نياز است و ماده غذايى كه اين نياز اساسى را اشباع مىنمايد، ارزش و مطلوبيت ابزارى پيدا مىكند. كار و اشتغال نيز چون وسيله و طريق تأمين نيازهاى گوناگون مادى انسان است، ارزش ابزارى دارد؛ همچنانكه بيكارى بهطور طبيعى منشأ فقر و تنگدستى و ناكام ماندن خواستههاى انسان مىگردد و درنتيجه ارزش ابزارى منفى به خود مىگيرد.
امام على ـ عليهالسلام ـ در اين باره مىفرمايد: آنگاه كه پديدهها با يكديگر جفت و جور شدند، تنبلى و ناتوانى نيز در كنار هم قرار گرفتند، فقر و تنگدستى را پديد آوردند . (18) در اين روايت فقر كه پديدهاى منفى، و بيكارى عامل و منشأ آن است، ارزش ابزارى منفى پيدا مىكند. در مقابل كار و تلاش، ارزش ابزارى مثبت دارد. همچنانكه در روايت زير كارهاى مختلف، سبب و طريق معيشت تلقى شده است: ان معايش الخلق خمسة: الامارة والعمارة والتجارة والاجارة والصدقات واما وجه العمارة فقوله تعالى هو انشأكم من الارض واستعمركم فيها (19) فاعلمنا سبحانه انه قد امرهم بالعمارة ليكون ذالك سببا لمعايشهم لمايخرج من الارض من الحب والثمرات ومما جعله الله معايش للخلق. (20) اين روايت در وسيله بودن كارهاى مختلف جهت تأمين معيشت انسان صراحت دارد. در ديگر نظامهاى اجتماعى نيز عنصر كار ارزش ابزارى دارد و چون انسان در حيات طبيعىاش به دنبال تأمين نيازهاى معيشتى خود مىباشد و كار براى رفع اين نوع نيازها است و در نتيجه نقش ارزش ابزارى مىيابد، بر همين اساس در تئورىهاى علم اقتصاد در مورد نيروى كار در جانب عرضه، متغير اصلى را دستمزد به حساب مىآورند. از منظر اين تئورىها انسان اقتصادى، انسان طبيعى است كه نگرش، منش و رفتار او تأمين نيازهاى طبيعى فردى ـ اجتماعى خود است. در واقع اين نيازهاى طبيعى است كه انگيزههاى متفاوت را به عامل مؤثر در پيدايش پديده كار، تبديل مىكنند. انسان طبيعى بر پايه اين انگيزهها، دست به كار و تلاش مىزند و بىشك تا آنجا كه اين انگيزهها برد و كشش دارند، عامل كار (نيروى انسانى) تلاش مىنمايد . اين انگيزهها بهطور فشرده عبارتند از: انگيزههاى بيرونى مانند نيازهاى اقتصادى، ميل به پيوستگى به ديگران، كسب عزت و احترام در جامعه، و انگيزههاى درونى همچون تمايل به تحرك و فعاليت، تجربه و شناسايى موقعيت و خوديابى. (21) اين انگيزههاى بيرونى و درونى هرچند از اين جهت كه عامل كار براساس انگيزه بيرونى وسيله هدف ديگرى قرار مىگيرد، و براساس انگيزه درونى، خود هدف مىشود نه وسيله، باهم تفاوت دارند، ولى در هر دو فرض كار در راستاى تأمين نيازهاى طبيعى انسان قرار مىگيرد. انسان طبيعى خواستههاى طبيعى دارد كه كار و تلاش يا يكى از اين خواستهها است (ارزش غايى طبيعى) يا وسيلهاى است براى تأمين نيازهاى ديگر (ارزش طبيعى ابزارى). از روايتى هم كه كار را در زمينه عمارت و آبادانى يكى از عوامل و اسباب معيشت معرفى مىكند، مىتوان ارزش طبيعى ابزارى كار را استفاده كرد. نكته اساسى كه بايد بدان توجه داشت، اين است كه انسان طبيعى، نيازهاى طبيعى دارد و عنصر كار را وسيله اين نيازهاى طبيعى قرار مىدهد . از اين جهت كار داراى ارزش ابزارى است؛ ولى اگر همين انگيزههاى طبيعى را بهگونهاى به حيات انسانى ـ نه طبيعى ـ ارتباط بدهيم، كار نيز ارزش غايى مىيابد.
براساس آموزههاى دينى، اگر كسى به انگيزه دستمزد گرفتن و تأمين معيشت و رفاه خود و خانواده خود، كار و تلاش كند، يك درجه از تقوا را تحصيل كرده است و براساس اين انگيزه كار ارزش غايى پيدا مىكند، نه ارزش ابزارى؛ زيرا چنين كارى در واقع يك نوع انجام وظيفه دينى است. امام على ـ عليهالسلام ـ در دو روايت زير، همين نوع ارزش را مىشناسانند : هيچ تلاش صبح هنگامى در راه خدا به فضيلت كار صبح هنگام، در جهت رفاه و آسايش فرزند و خانواده نمىرسد. (22) كسى كه از سر دلسوزى بر پدر يا فرزند يا همسر به دنبال امر دنيايش باشد، چهره او در قيامت همانند ماه شب چهارده است. (23) در واقع اين نوع روايات، در قوىترين انگيزه انسان طبيعى براى كار و تلاش و تحصيل درآمد، خدشه نمىكنند؛ بلكه همين انگيزه طبيعى را جهت مىدهند. به اين صورت كه تلاش و تحصيل درآمد براى معيشت خود و خانواده را يكى از وظايف و مسئوليتهاى دينى او مىشمرند. با اين جهت جديد، ارتباط انگيزه طبيعى از حوزه حيات طبيعى قطع، و وابسته به حيات انسانى مىشود و در سايه همين جهتيابى انگيزه ماهيت كار و تلاش بهعلاوه ماهيت فيزيكى، حقوقى، اجتماعى، اقتصادى، جوهره ارزشى نيز پيدا مىكند. اگر اين جهتيابى انگيزه طبيعى كار نبود، ويژگىهاى فيزيكى، حقوقى، اجتماعى، اقتصادى را داشت، ولى ماهيت ارزشى نداشت؛ همچنانكه از روايت زير همين واقعيت را مىتوان استفاده كرد: مردى به امام صادق ـ عليهالسلام ـ گفت: دنبال دنيا هستم و رسيدن به آن را دوست دارم. امام پرسيد: براى چه رسيدن به دنيا را دوست دارى؟ جواب داد: براى اينكه نيازهاى خود و خانوادهام را برآورده و با آن به صله رحم، صدقه، حج و عمره بپردازم. امام فرمود: «اين طلب دنيا نيست، بلكه طلب آخرت است . (24) انسان طبيعى مىكوشد نيازهاى مادىاش را با درآمد حلال پاسخ گويد. اما همين انسان طبيعى مىتواند جهت ديگرى به انگيزه طبيعى خود بدهد: به اين صورت كه درآمد خود را در راه اداى وظايف و مسئوليتهاى مختلف دينىاش به كار اندازد. در اين صورت همان انگيزه با اين جهتيابى، جوهره فعاليت اقتصادى را تغيير مىدهد و واقعيت ارزشى بدان مىبخشد. بنابراين كار و تلاش مىتواند درجهاى از فضيلت را بيافريند و ارزشى غايى ـ ذاتى داشته باشد. اين شيوه، بخشى از رويكرد ارزشى كار است. به همين جهت تعبير مىشود كه درجهاى از تقوا و ارزش را مىتواند داشته باشد، بخش ديگر اين رويكرد را مىتوان عميقتر مطرح نمود و در سايه آن مىبايد تلاش و كار علىبن ابىطالب ـ عليهالسلام ـ را بهمثابه الگو و هنجار اجتماعى جامعه انسانى در هر زمانى تفسير كرد. اين رويكرد را كه در واقع يكى از چالشهاى اجتماعى جامعه ما است با نام تقواى اجتماعى كار برخواهيم رسيد.
بهرهورى كار
پديده بيكارى يكى از مشكلات جدى جوامع امروزى، و مهمتر از آن بيكارى پنهان است كه در واقع روى ديگر سكه كاهش بهرهورى كار به حساب مىآيد. جامعه ما نيز در كنار بيكارى حاد و فراگير، مشكل كاهش بهرهورى را نيز رنج دارد. (25) اين كاهش بهرهورى عوامل گوناگون دارد كه بايد در جاى مناسب خود بررسى علمى شود. آنچه در اينجا بايد بدان توجه شود، اين است كه امام على ـ عليهالسلام ـ سفارش مىفرمايد كه هر كارى را بايد با علم و مهارت لازم پيش برد. كار با دانش و مهارت همانند گام برداشتن در طريق روشن است. (26) ارزش هر فردى به اندازه حسن و درستكارى او است. (27) طبيعى است كه با كاربردى كردن دو عنصر مهارت و درستكارى مىتوان بهرهورى كار را افزايش و در نتيجه بيكارى پنهان جامعه را كاهش داد.
تقواى اجتماعى كار
در نظامهاى اجتماعى، انگيزه كار در قشرهاى متوسط، تحصيل درآمد است، و در قشر مرفه، كسب موقعيت اجتماعى؛ زيرا برخى مشاغل مىتواند موقعيت اجتماعى ويژه در پى داشته باشد . معمولا در نظامهاى اجتماعى قدرتسالار، هر شغلى كه به رأس هرم قدرت، بيشترين ارتباط و تعامل را داشته باشد، موقعيت اجتماعى مهمترى را فراهم مىسازد. بر همين اساس تنها انگيزه كار، هميشه تحصيل درآمد نيست، بلكه گاه كسب موقعيت اجتماعى است. (28) در اين گونه نظامها ممكن است فردى توان لازم كارى يا امانت و درستكارى شغلى را نداشته باشد ولى مسئوليت آن كار را بهعهده گيرد و اين پديده معمولى و متعارفى است كه نياز به بحث ندارد. در نظامهاى اجتماعى شايستهسالار، شايستگى شغلى و مهارت، عامل تعيينكننده است. كسى كه شغلى را عهدهدار مىشود، توان همهجانبه آن كار را بايد داشته باشد؛ بدون اين توان، شايستگى معنا ندارد. اكنون مفهوم تقواى اجتماعى كار، معطوف به شايستگى كار به معناى غنى آن است. ممكن است از واژه «تقوا» و «شايستگى كارى» چنين فهميده شود كه مراد رعايت حدود شرعى و قانونى كار است؛ يعنى هركس تا آنجا كه براى او مقدور است، اين حدود را مورد توجه قرار دهد و در ميدان كار آنها را زيرپا نگذارد؛ ولى چنين تفسيرى نمىتواند حدود توان و قدرت كارى را هم پوشش دهد. مثلا اگر پزشكى حدود شرعى و قانونى كار خود را رعايت كند و دست به كار طبابت شود، هرچند توان متعارف اين شغل را نداشته باشد، بر اساس اين تعريف بايد بتوان گفت كه تقواى پزشكى را رعايت كرده است؛ اما اگر توان و مهارت كارى را در مفهوم تقواى كارى وارد كنيم، اين مفهوم در نهان خود دو عنصر را به يك نسبت شامل مىشود: يكى امانت دارى كه همان رعايت حدود شرعى و قانونى كار است، و ديگرى توان و مهارت كارى. تقواى كارى در روابط اجتماعى مىطلبد كه نسبت به آن كار هم درستكار و امين بود و هم توانمند و ماهر، و به طور طبيعى هر مقدار كه مهارت بيشترى باشد، خدمت بيشترى مىتوان بهجامعه ارائه داد و هر مقدار كه بتوان خدمت بيشتر و حساسترى ارائه داد، فضيلت وتقواى بيشترى را كسب كردهايم.
در اين صورت موقعيت اجتماعى مهمترى را در نظام شايستهسالار تحصيل كردهايم. ولى اين موقعيت اجتماعى دقيقا در گرو كيفيت بهتر كار ـ هم از جهت مهارت و هم از جهت درستكارى ـ است. با اين رويكرد در درك مفهوم تقوا و جامعيت آن، بايد شيوه امام على ـ عليهالسلام ـ را در مورد كار و تلاش تفسير كرد، و آنرا الگو و هنجار كارى جامعه قرار داد؛ چه اينكه كار و تلاش آن حضرت، نمادى از مهارت و درستكارى و اخلاص است.
گفتار سوم: رويكرد اقتصادى به كار، اشتغال و توليد
نامه امام على ـ عليهالسلام ـ به والى شايسته خود، مالك اشتر را مىتوان منشور حكومت و تبيين ديدگاههاى آن حضرت در مسائل گوناگون حياتى جامعه دانست. در ابتداى اين منشور، اهداف كلى آن و آنگاه راهكارهاى تحقق آنها را بيان فرمودهاند.
اين اهداف عبارتند از: جباية خراجها، وجهاد عدوها، واستصلاح اهلها، وعمارة بلادها. (29) فرايند «عمارت بلاد» بدون «استصلاح مردم» و تربيت و تعليم افراد جامعه ممكن نيست؛ همچنانكه تربيت و تعليم در جامعه بدون تأمين امنيت (جهاد عدو) و تأمين مخارج اين اهداف (جباية خراج) امكان ندارد.
جا دارد ارتباط منطقى و واقعى و نظامدار بين هريك از اين اهداف را با يكديگر از يك طرف، و ارتباط آنها را با راهكارهاى آنها از طرف ديگر، مورد توجه قرار داد؛ زيرا در يك ساختار و چينش خاص، اين اهداف و راهكارها زمينه پيدايش و ظهور دارند؛ مثلا آبادانى شهرها، در هر مرحله تاريخى يك پديده اجتماعى است كه در سايه اشتغال تحقق مىيابد. اشتغال يعنى تأمين تقاضاى كار از طريق نيروى انسانى كه در جانب عرضه، جوياى كار است.
در صورتى كه توليد كالا و خدمت در سطح جامعه پويايى لازم را نداشته باشد، تقاضاى مؤثر براى عامل كار شكل نمىگيرد و درنتيجه جامعه با پديده بيكارى مواجه مىگردد. همچنين اگر توليدكننده، نيروى كار مورد نياز خود را نتواند تأمين كند، بهطور طبيعى ـ تا آنجا كه توليد وابسته به نيروى كار است ـ مواجه با ركود مىگردد و درنتيجه نه اشتغال تحقق مىيابد، نه عمارت و آبادانى. بنابراين «عمارت بلاد» اشتغال را مىطلبد و اشتغال در سايه تعادل دو عنصر اساسى زير شكل مىگيرد: .1 توليد (تقاضاى كار)؛ .2 نيروى انسانى مناسب توليد (عرضه كار).
بىشك هم توليد و هم تأمين نيروى انسانى مناسب، دو پديده اجتماعى است كه مناسبات و شرايط اجتماعى هماهنگ را مىطلبد. چرخه توليد كالا و خدمت و تأمين نيروى انسانى ماهر و كارآزموده، نه در خلأ اجتماعى شكل مىگيرد و نه در سايه روابط ناهنجار اجتماعى. از اين رو مىكوشيم ساختار كلى و اصول و شرايط ضرورى اشتغال و توليد، به عنوان زيرساخت اجتماعى ـ اقتصادى «عمارت بلاد» از ديدگاه امام على ـ عليهالسلام ـ به تصوير كشيده شود. طبيعى است كه با پيدايش اين اصول كلى و اساسى، مسير اشتغال ـ توليد، در جامعه هموار مىگردد.
اصول زيرساختى و راهبردى
.1 عدالت اجتماعى (زمينهساز مشاركت مردم)؛
.2 تعليم و تربيت (تربيت نيروى انسانى ماهر)؛
.3 شكوفايى بخشهاى مهم اقتصادى (زراعت، صنعت و تجارت)؛
.4 اصل درآمد مردم به منزله درآمد خزانه دولت
.1 عدالت
بىشك عدالت اجتماعى برآيند حاكميت عدالت در نهادهاى مختلف جامعه از قبيل اقتصاد، تعليم و تربيت، قضاوت و قانونگذارى است. با تحقق عدالت در اين شئون و وجوه اساسى جامعه، عدالت اجتماعى شكل مىگيرد. از اين رو امام على ـ عليهالسلام ـ عدالت را شرط ضرورى استوارى روابط مردم و حاكميت و آهنگ پيشرفت جامعه مىداند: پس خداى سبحان برخى از حقهاى خود را براى بعض مردمان واجب داشت و آن حقها را برابر هم نهاد، و واجب شدن حقى را مقابل گزاردن حقى گذاشت وحقى بركسى واجب نبود، مگر حقى كه برابر آن است گزارده شود، و بزرگترين حقها كه خدايش واجب كرده است، حق والى بر رعيت است و حق رعيت بر والى، كه خداى سبحان آن را واجب نمود، و حق هريك را به عهده ديگرى واگذار فرمود و آنرا موجب برقرارى پيوند آنان كرد و ارجمندى دين ايشان. پس حال رعيت نيكو نگردد، جز آنگاه كه واليان نيكو رفتار باشند. پس چون رعيت حق والى را بگزارد، و والى حق رعيت را به جاى آرد، حق ميان آنان بزرگمقدار بشود، و راههاى دين پديدار و نشانههاى عدالت برجا، و سنت چنانكه بايد اجرا، پس كار زمانه آراسته گردد و طمع در پايدارى دولت پيوسته و چشم آز دشمنان بسته، و اگر رعيت بر والى چيره شود و يا والى بر رعيت ستم كند، اختلاف كلمه پديدار گردد و نشانههاى جور آشكار و تبهكارى در دين بسيار. (30) عدالت در اين نص، همان رعايت حقوق متقابلى است كه خداوند براى تنظيم روابط و تعيين حدود و مرزهاى حاكميت و ملت، وضع نموده است. فرض بر اين است كه با اجراى اين حقوق متقابل، طبيعىترين رابطه ميان مسئولان نهاد حكومت و مردم، و در نتيجه زمينه مشاركت مردم در حوزه سياست، اقتصاد، فرهنگ، دفاع، امنيت، بهداشت، آموزش و ... فراهم مىگردد. زيرا مردم هرگز به دولت و دولتمردانى كه حقوق آنان را زير پا مىگذارند، اعتماد نخواهند كرد. و با از بين رفتن اعتماد عمومى، جامعه نسبت به اين نهاد بىاعتنا و گاه بيگانه مىگردد .
منطقىترين فضاى عمومى جامعه اين است كه ملت نيازمندىهاى خود را به آسانى تمام به مسئولان گوشزد كنند، و دستاندركاران و كارگزاران هم بدون ابهام دادههاى آمارى و اطلاعرسانى را از متن جامعه دريافت نمايند، و درنتيجه زمينهسازى مشاركت و فراخوانى مردم براى رفع نيازها، توفيق مىيابد. نص و دستورالعمل زير را مىتوان نمونهاى روشن از اين روابط شفاف و بىپيرايه دانست: گروهى از حوزه مأموريت تو نزد من آمدند و چنين اظهار كردند كه اگر نهر متروك و غيرقابل استفاده آنها لايروبى و حفارى شود، بلاد آنها آباد، بر اداى خراج توانمند و درآمد مسلمين از اين جهت افزوده مىشود و از من درخواست كردند براى تو نامهاى بنگارم، كه در انجام چنين كارى آنها را جمع كنى و نيروى آنها را در حفر و عمران نهر و تأمين هزينه آن به كارگيرى. اما دوست ندارم كسى را به كارى مجبور سازى كه از آن كراهت دارد و بدان بىميل است. اگر نهر، آنچنان است كه آنها گفتند، من اجابت خواست آنها را به تو ارجاع مىدهم، هركس كه دوست دارد در اين عمران مشاركت كند، از او بخواه كه تلاش كند. در نتيجه، نهر از آن كسانى است كه كار كردهاند، نه افرادى كه نسبت به آن، رغبتى نشان ندادند، و اگر دست به عمران نهر زدند و وضعيت مالى آنها تقويت شد، از نظر من بهتر است تا اينكه در ضعف درآمد مالى باقى بمانند. (31) نكاتى كه از اين سخنان نغز و راهگشا مىتوان دريافت، بدين قرارند:
.1 امام على ـ عليهالسلام ـ تأكيد و اصرار دارند كه مشاركت مردم، با خواست و رضايت آنان باشد، نه به تحميل و اجبار.
.2 عمران و آبادانى، خواست امام على ـ عليهالسلام ـ است. او به مسئول مربوط دستور مىدهد كه اگر چنين عمران و توليدى بهدست مردم صورت گيرد، خواست و مطلوب او نيز انجام پذيرفته است.
.3 مسئولان وظيفه دارند چنين عمرانى را تسهيل و زمينه اشتغال مردم را فراهم نمايند.
.4 بعد از عمران و آبادانى، عدالت نيز مورد توجه قرار گيرد: آنانكه دست به كار اين عمران شدهاند در آن سهم دارند، نه آنانكه هيچگونه كار سازندهاى به عهده نگرفتهاند .
.2 تعليم و تربيت (استصلاح مردم)
تعليم و تربيت يكى از وظايف مهمى است كه حاكميت عموما و امامت خصوصا بهعهده دارد. همچنانكه اشاره شد امام على ـ عليهالسلام ـ در منشور حكومتش (عهدنامه مالك اشتر) يكى از اهداف حاكميت خود را استصلاح مردم (تعليم و تربيت) مىداند و در مورد ديگر، يكى از حقوق مردم را تعليم و تربيت آنها بيان مىفرمايد:
شما را تعليم دهم تا نادان نمانيد، و آداب آموزم تا بدانيد. (32) سخن زير نيز بر همين واقعيت دلالت دارد: امام على ـ عليهالسلام ـ آنگاه كه از جهاد فارغ مىگشت، به تعليم مردم و قضاوت ميان آنها مىپرداخت. (33) بديهى است كه رويكرد تعليم و تربيت در عصر امام على ـ عليهالسلام ـ به آموزههاى تربيتى، سياسى، اجتماعى و اخلاقى است و در آن عصر، مبارزه با جهل، كوتهبينى، ظاهرنگرى، سطحىنگرى و سادهلوحى اجتماعى كه زمينه آسيبپذيرى جامعه را فراهم مىآورد، مسأله حياتى و سرنوشتساز بوده است. واژه «استصلاح» نيز ناظر به همين ضلع از آموزش است.
اداره حكيمانه جامعه آن روز كه در آن سطح از روابط اجتماعى ـ اقتصادى بودند، همين نوع تعليم و تربيت را مىطلبيد؛ ولى در عصر حاضر، نهاد تعليم و تربيت بايد جهت «استصلاح» و پيشرفت فرهنگى مردم ـ افزون بر رشد فرهنگ عمومى و تقويت وفاق اجتماعى و محو آسيبهاى گوناگون اجتماعى ـ به آموزش و فرادهى مهارت و فن نيز بپردازد.
يكى از زير ساختهاى مهم و سرنوشتساز اشتغال و توليد، تربيت نيروى انسانى كارآفرين است. هر مقدار كه نظام تعليم و تربيت پيشرفتهتر باشد، استعدادهاى مختلف افراد جامعه شكوفاتر، و درنهايت كارآفرينى و ايجاد شغلهاى كيفى و جديد بيشتر خواهد بود. به ديگر سخن، محرك اساسى توسعه جامع و همه جانبه در جامعه، توسعه نيروى انسانى آن جامعه است و بار سنگين اين توسعه بر دوش نظام تعليم و تربيت است كه در جاى مناسب خود مىبايد مورد بحث قرار گيرد. آنچه كه در اينجا مهم است و بايد بدان توجه شود، اين است كه در منشور حكومت امام على ـ عليهالسلام ـ به اين اصل كه هر كارى را بايد به كسى دارد كه داراى تجربه لازم آن است، تصريح شده است. در واقع همان توان و مهارت كارى مورد توجه و توصيه آن حضرت بوده است: و عاملانى اين چنين را در ميان كسانى جو، كه تجربت دارند و حيا، از خاندانهايى پارسا كه در مسلمانى قدمى پيشتر دارند. (34) در واقع كارگزارانى مىتوانند مسئوليت مديريت را بهعهده گيرند كه هم تجربه كارى دارند وهم صداقت و درستكارى.
.3 شكوفايى بخشهاى مهم اقتصادى
الف. كشاورزى: بخش كشاورزى از نظر امام على ـ عليهالسلام ـ جايگاه ويژهاى دارد؛ بهگونهاى كه صلاح و نفع و خير مردم به وضعيت طبقه كشاورز وابسته است. بر همين اساس هماره مدارا كردن با دهقانان را توصيه مىفرمود و به فرماندهان نظامى نيز دستور مىداد كه از جانب آنان به كشاورز ظلم و ستم نشود. (35) بر همين اساس سياست مالى و جمعآورى «خراج» را بهگونهاى تعيين مىفرمايد كه جانب عدالت و انصاف مراعات گردد: پس داد مردم را از خود بدهيد و در برآوردن حاجتهاى آنان شكيبايى ورزيد، كه شما رعيت را خزانهدارانيد و امت را وكيلان و امامان را سفيران. حاجت كسى را روا ناكرده مگذاريد، و او را از آنچه مطلوب او است بازمداريد. (36) بىشك بخش كشاورزى در آن زمان با در اختيار داشتن زمين و آب و نيروى حيوانى، به شكوفايى و بهرهدهى دست مىيافت، ولى در عصر كنونى، برآوردن نياز و حاجت كشاورزان به اين نيست كه فقط سه عامل فوق را در اختيار داشته باشند، بلكه زنجيره نيازهاى متفاوت آنان بايد بهطور منطقى برآورده شود تا اينكه زمينه شكوفايى كشاورزى فراهم گردد؛ زنجيرهاى كه از كشت و داشت و برداشت شروع مىشود و تا تثبيت قيمت محصولات و بيمه كردن آنها و بازاريابى و صادرات به بازارهاى رقابتى جهان ادامه مىيابد. اين زنجيره اگر يك حلقه مفقوده داشته باشد ـ مثلا قيمت محصولات دچار نوسان چشمگير باشد ـ براى ناكامى سياستهاى اقتصادى اين بخش كافى است.
ب. صنعت و تجارت: جامعه از طبقات مختلفى تشكيل شده است كه عبارتند از: نظاميان، كشاورزان، قضات، كاتبان خاص و عام (هيئت وزرا و معاونان) كارمندان، بازرگانان، صاحبان صنعت و محرومان و ناتوانان. بىشك سرنوشت اين طبقات در عينيت جامعه و حيات اجتماعى به يكديگر وابسته است. منشأ اين وابستگى در عبارات زير بهطور فشرده بيان شده است: و كار اين جمله (سپاهيان، كشاورزان، قضات، عاملان و نويسندگان) استوار نشود جز با بازرگانان و صنعتگران كه فراهم مىشوند و با سودى كه بهدست مىآرند، بازارها را برپا مىدارند، و كار مردم را كفايت مىكنند، در آنچه كه ديگران مانند آن نتوانند. (37) اثر وجودى صنعتگران اين است كه كفايت مىكنند كار مردم را زيرا با كمك گرفتن از فكر و بازوى خود، مصنوعاتى از كالاهاى سرمايهاى و مصرفى مىسازند كه ديگران توان ساخت آن را ندارند و فلسفه وجودى بازرگانان اين است كه اين مصنوعات را به بازارهاى مصرف مىرسانند و درنتيجه چرخه توليد را به گردش در مىآورند. اگر مصنوعات صاحبان صنعت از رهگذر تجارت به بازارهاى مصرف روانه نگردد، ادامه توليد و رونق صنايع دچار مشكل مىشود و در نتيجه طبقاتى مانند كشاورزان، نظاميان، قضات و كارمندان به اين نوع كالاهاى ابزارى و مصرفى دست پيدا نمىكنند. بر همين اساس فرمود قوام و استوارى ديگر طبقات به دو طبقه بازرگان و صنعتگر است. به ديگر سخن، در هر دوره از تاريخ حيات اجتماعى انسان، طبقه كشاورز نيازمند به صنايع و ابزارآلات كشت؛ نظاميان و سپاهيان نيازمند ساز و برگ نظامى، قضات و ديگر كارگزاران دولت وابسته به درآمد ماليات (خراج)اند كه اگر صاحبان صنعت نيازهاى آنان را فراهم و توليد نكنند و بازرگانان آنها را به بازارهاى مصرف نرسانند، بىشك روابط اجتماعى دچار اختلال مىگردد. همچنانكه صاحبان صنعت و كشاورزان، براى برخوردارى از امنيت، وفاق، نظم اجتماعى، زمينهسازى قراردادها، و اجراى آنها به نظاميان، قضات و كارگزاران دولتى نيازمندند.
در فراز ديگرى نيز به همين اثر وجودى بازرگانان و صنعتگران تصريح، و با تأكيد فراوان مىفرمايند: ديگر اينكه نيكى به بازرگانان و صنعتگران را بر خود بپذير، و سفارش كردن به نيكويى درباره آنان را به عهده گير. چه كسى كه بر جاى بود و چه آن كه با مال خود از اين سو بدان سو رود و با دسترنج خود كسب كند كه آنان مايه منفعتند و پديدآورندگان وسيلتهاى موردنياز و آسايش و آورنده آن از جاهاى دوردست و دشوار، در بيابان و دريا و دشت و كوهسار، جايى كه مردم در آنجا گرد نيايند و در رفتن بدانجا دليرى ننمايند . اين بازرگانان مردمى آرامند و نمىستيزند، و آشتىاند، و فتنهاى نمىانگيزند. (38)
.4 اصل درآمد مردم به منزله درآمد خزانه دولت
رابطه اقتصادى حاكميت با مردم را از دو منظر متفاوت مىتوان بر رسيد: در يك نگاه دولت نسبت به اداى وظايفى مسئوليت دارد. تأمين امنيت، كالاهاى عمومى كه بخش خصوصى دست به كار توليد آنها نمىشود، و زمينهسازى فرايند توسعه و رشد، بر عهده دولت است و طبعا هزينه اين امور را بايد از محل مالياتها تأمين كند. اين نگاه مىطلبد كه دولت درآمدهاى خود را با سياستهاى مختلف اعتبارى مالى افزايش دهد تا اينكه با قدرت هرچه بيشتر بتواند به وظايف خود عمل كند و درنتيجه درآمد دولت نسبت به درآمد مردم اولويت پيدا مىكند. نگاه ديگر اين است كه دولت يكى از وظايف مهم خود را افزايش درآمد مردم تلقى نمايد. باور مسئولان و مديران ميانى و پايين اين است كه اگر درآمد مردم هرچه بيشتر باشد، درآمد دولت نيز به همان نسبت افزايش مىيابد، هرقدر ملت فقيرتر باشد، به همان نسبت بخش عمومى دچار فقر خواهد بود. با اين نگاه سعى تمام دولتمردان و كارمندان بر اين خواهد بود كه زمينه كاهش فقر عمومى فراهم شود و در نتيجه مديران نهتنها موانع حركت توليد كالا و خدمت را برمىدارند، بلكه خود دست به كار شتاب بخشيدن به اين حركت مىشوند.
امام على ـ عليهالسلام ـ بر اين سياست تأكيد ويژه دارد: و آنچه بدان بار آنان را سبك گردانى بر تو گران نيايد، چه آن اندوختهاى بود كه به تو بازش دهند، با آبادانى كه در شهرهايت كنند و آرايشى كه به ولايتها دهند؛ نيز ستايش آنان را به خود كشاندهاى و شادمانى كه عدالت را ميانشان گستراندهاى، حالى كه تكيه بر فزونى قوت آنان خواهى داشت بدانچه نزدشان اندوختهاى. از آسايشى كه برايشان اندوختهاى و اطمينانشان كه با عدالت خود بهدست آورده و مدارايى كه كردهاى و بسا كه درآينده كارى پديد آيد كه چون آن را به عهده آنان گذارى با خاطر خوش بپذيرند. (39) با توجه به مفاد اين دستورالعمل اولا درآمد مردم از جهت اقتصادى ذخيره خزانه دولت به حساب مىآيد، ثانيا رابطه عدالتگونه مردم با دولت مستحكمتر مىگردد و اعتماد مردم برانگيخته مىشود. اين دستورالعمل و نگاه كه درآمد مردم و قدرت توليد آنها را درآمد خزانه دولت به حساب مىآورد، در روابط اقتصادى جامعه، ساختار متناسب را مىطلبد.
كتابنامه
.1 قرآن كريم.
.2 نهجالبلاغه، محمد دشتى ـ كاظم محمدى، مؤسسة النشر الاسلامى.
.3 آناتومى جامعه، فرامرز رفيعپور، شركت سهامى انتشار، تهران / .1378
.4 اصول كافى، كلينى، محمدبن يعقوب، دارالكتب الاسلامى، تهران/ .1367
.5 الارشاد، شيخ مفيد.
.6 الحياة، محمدرضا الحكيمى، محمد الحكيمى، على الحكيمى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران / .1367
.7 بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت.
.8 جامعهشناسى نظم، مسعود چلپى، نشر نى، تهران/ 1375
.9 درآمدى بر جامعهشناسى، بروس كوئن، ترجمه محسن ثلاثى، فرهنگ معاصر، تهران/ .1370
.10 شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد.
.11 مستدرك نهجالبلاغة.
.12 مطالعات آمادهسازى تدوين برنامه سوم توسعه اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى جمهورى اسلامى ايران، جلد سوم، نيروى انسانى بازاركار، اشتغال، ص32، سازمان برنامه و بودجه، تهران / .1379
.13 موسوعة الامام علىبن ابىطالب.
.14 نهجالسعادة، الجزء الرابع، ص15، الشيخ محمدباقر المحمودى، مؤسسة المضامين الفكرى، بيروت / 1968 ميلادى.
.15 وسائل الشيعه.
پىنوشتها:
1) نهجالبلاغه، خطبه .143
2) نهجالبلاغه، خطبه .91
3) نهجالبلاغه، خطبه .91
4) نهجالبلاغه، خطبه .211
5) تفصيل اين بحث در گفتار سوم خواهد آمد.
6) فرامرز رفيعپور، آناتومى جامعه، شركت سهامى انتشار، 1378، ص .181
«~ Internalized ( 7 ~»
8) آناتومى جامعه، ص219ـ . 220
«~ onientation ـ Value ( 9 ~»
10) بروسكوئن، درآمدى بر جامعهشناسى، ترجمه محسن ثلاثى، تهران، فرهنگ معاصر، ص 37؛ آناتومى جامعه، ص .297
11) آناتومى جامعه، ص .504
12) محمدرضا، محمد و على حكيمى، الحياة، ج 5، ص 323، به نقل از كشف الغمه، ج 1، ص 175ـ .176 بحارالانوار، ج 41، ص .33
13) كافى، ج5، ص .74
14) همان، ص .75
15) شرح نهجالبلاغه، ج15، ص147؛ موسوعة علىبن ابىطالب، ج4، ص .170
16) موسوعة علىبن ابيطالب، ج4، ص .169
17) شيخ مفيد، الارشاد، ص .158
18) كافى، ج5، ص .86
19) هود، آيه .61
20) وسائل الشيعه، ج13، ص195؛ بحارالانوار، ج93، ص .47
21) مسعود چلپى، جامعهشناسى نظم، ص265 ـ .266
22) موسوعة الامام علىبن ابىطالبج4، ص .169
23) همان، ص .170
24) كافى، ج5، ص .72
25) از مقايسه بهرهورى نيروى كار در انتهاى دوره بيست ساله (1375ـ1355) با ابتداى آن، كاهشى در حدود 5/27 درصد را مىتوان بهدست آورديعنى بهرهورى نيروى كار در سال 1375 تنها 5/72 درصد بهرهورى نيروى كار در سال 1355 است. به عبارتى با فرض ثبات بهرهورى نيروى كار در طى اين دوره ارزش افزوده كل بخشها در سال 1375 با 10566 هزار نفر شاغل استحصال مىشد؛ در حالى كه به علت كاهش بهرهورى نيروى كار، اين به عنوان ارزش افزوده توسط 14572 نفر شاغل بهدست آمده است. به ديگر تعبير حدود 4006 هزار نفر از شاغلين در سال 1375 نسبت به سال 1355 دچار بيكارى پنهان بودهاند.
ر.ك: مطالعات آمادهسازى تدوين برنامه سوم توسعه اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى جمهورى اسلامى ايران، جلد سوم، نيروى انسانى بازاركار، اشتغال، ص32، تهران، سازمان برنامه و بودجه، .1379
26) نهجالبلاغه، حكمت .480
27) همان، حكمت .1122
28) مسعود چلپى، جامعهشناسى نظم، ص .270
29) نهجالبلاغه، نامه .53
30) نهجالبلاغه، خطبه .216
31) مستدرك نهجالبلاغة، ج5، ص .359
32) نهجالبلاغه، خطبه .34
33) الحياة، ج5، ص .323
34) نهجالبلاغه، نامه 53 (نامه به مالك اشتر).
35) البحار، ج103، ص172؛ موسوعة الامام على عليه السلام، ج4، ص .172
36) نهجالبلاغه، نامه .51
37) نهجالبلاغه، نامه .53
38) نهجالبلاغه، نامه .53
39) نهجالبلاغه، نامه .53
نوع انديشه امام علي ع
نوع انديشه امام
نوع انديشه امام،برجستگى خاصى داشت كه جانها را خيره مىكرد.
جورج جرداق،دانشمند عيسوى،در بحث«بردگى»،نظر على عليه السلام و عمر بن خطاب را مقايسه نموده گويد:
عمر مىگفت:«چرا مردم را به بندگى گرفتيد؟در حاليكه مادرانشان،آنان را آزاد زادهاند.»
اين گفتار متوجه اربابان است و جز نصيحتى بيش نه،ولى على بن ابى طالب عليه السلام،بردگان را بيدار مىكرد و مىفرمود:
«بنده ديگرى مباش كه خداوند،ترا آزاد آفريده است.»
بلندى انديشه را بنگر (23) .
امام از دسترنجخويش،ذخيرهاى مىكرد و از آن ذخيره،«بنده»مىخريد و آزاد مىساخت.
و بدين طريق،هزار برده را از قيد،نجات بخشيد (24) .
همه كس حكومت را براى تفوق بر غير،و تعظيم ديگران نسبتبه خود،و داشتن زندگى مرفه،و تجمل و خوشگذرانى مىخواهد و از اينها همه،هرگز خالى نيست،اما امام،
در حاليكه كفش پاره خود را وصله مىزد،به آن كسان كه آمده بودند تا حكومتش را تبريك گويند، فرمود:
«اگر (در اين مقام كه هستم) نتوانم حق را برقرار و ثابتبدارم و باطل را زايل سازم،در نظر من،اين كفش پاره،از حكومتبر شما بهتر است و برتر» (25)
داستان مردم شهر«انبار» (از شهرهاى قديم عراق) را شنيدهايد كه به استقبال و تعظيم او،از مركب پياده شده بر خاك افتادند و امام،با شگفتى فرمود:«اين چه بود كه كرديد؟ما براى درهم شكستن همين رسوم غلط بر پا خاستهايم.» (26)
روزى هم احنف بن قيس بر سفره معاويه در ماه رمضان به افطار نشسته بود،انواع زياد غذا او را متحير ساخته اشكش روان شد.معاويه علت پرسيد،گفت:به ياد افطارى افتادم كه در خانه«على عليه السلام»دعوت بودم كه چه ساده بود.
معاويه گفت:«از او مگوى،كه او را مانند نيست.»
پىنوشتها:
1.ترجمه الامام على (جرج جرداق) -ج 1 ص 227.
2.خلافتبلافصل-ج 1/167. (به نقل از«غاية المرام»)
3.ترجمه الامام على (جرج جرداق) -ج 1/184.
4. ماخذ قبل-ج 1/99.
على معيار كمال صفحه 181
نوع انديشه امام،برجستگى خاصى داشت كه جانها را خيره مىكرد.
جورج جرداق،دانشمند عيسوى،در بحث«بردگى»،نظر على عليه السلام و عمر بن خطاب را مقايسه نموده گويد:
عمر مىگفت:«چرا مردم را به بندگى گرفتيد؟در حاليكه مادرانشان،آنان را آزاد زادهاند.»
اين گفتار متوجه اربابان است و جز نصيحتى بيش نه،ولى على بن ابى طالب عليه السلام،بردگان را بيدار مىكرد و مىفرمود:
«بنده ديگرى مباش كه خداوند،ترا آزاد آفريده است.»
بلندى انديشه را بنگر (23) .
امام از دسترنجخويش،ذخيرهاى مىكرد و از آن ذخيره،«بنده»مىخريد و آزاد مىساخت.
و بدين طريق،هزار برده را از قيد،نجات بخشيد (24) .
همه كس حكومت را براى تفوق بر غير،و تعظيم ديگران نسبتبه خود،و داشتن زندگى مرفه،و تجمل و خوشگذرانى مىخواهد و از اينها همه،هرگز خالى نيست،اما امام،
در حاليكه كفش پاره خود را وصله مىزد،به آن كسان كه آمده بودند تا حكومتش را تبريك گويند، فرمود:
«اگر (در اين مقام كه هستم) نتوانم حق را برقرار و ثابتبدارم و باطل را زايل سازم،در نظر من،اين كفش پاره،از حكومتبر شما بهتر است و برتر» (25)
داستان مردم شهر«انبار» (از شهرهاى قديم عراق) را شنيدهايد كه به استقبال و تعظيم او،از مركب پياده شده بر خاك افتادند و امام،با شگفتى فرمود:«اين چه بود كه كرديد؟ما براى درهم شكستن همين رسوم غلط بر پا خاستهايم.» (26)
روزى هم احنف بن قيس بر سفره معاويه در ماه رمضان به افطار نشسته بود،انواع زياد غذا او را متحير ساخته اشكش روان شد.معاويه علت پرسيد،گفت:به ياد افطارى افتادم كه در خانه«على عليه السلام»دعوت بودم كه چه ساده بود.
معاويه گفت:«از او مگوى،كه او را مانند نيست.»
پىنوشتها:
1.ترجمه الامام على (جرج جرداق) -ج 1 ص 227.
2.خلافتبلافصل-ج 1/167. (به نقل از«غاية المرام»)
3.ترجمه الامام على (جرج جرداق) -ج 1/184.
4. ماخذ قبل-ج 1/99.
على معيار كمال صفحه 181
نفاق و منافقان در نگاه امام موحدانعليه السلام
نفاق و منافقان در نگاه امام موحدانعليه السلام
هادى مسعودى
فهرست :- نكوهش و هشدار - نفاق در لغت و اصطلاح - گونههاى نفاق - ويژگىهاى منافقان - شك و ترديد - عبرتنگرفتن - علم بىعمل - پارسايى دروغين - دنيا طلبى - نگه نداشتن زبان - ويژگىهاى منافقان اجتماعى ـ اخلاقى - آراستگى دروغين - چاپلوسى - چندرنگى - آسانگيرى بر خود و سختگيرى بر مردم - ويژگى عملكرد منافقان - راههاى شناخت نفاق و منافقان - لحن گفتار - نحوه رفتار - تكلف ورزيدن - غيبت كردن - خيانت ورزيدن - حقكشى - ظاهرسازى - ذكر اندك - دشمنى با چهرههاى تابناك دين - ريشههاى نفاق - ستيزه جويى - رذيلتهاى اخلاقى - زيانهاى نفاق - نپذيرفتن حكمت - بىآبرويى - بىاعتمادى - درمان نفاق - دعا - برخورد با منافقان - كتابنامه - پىنوشتها
نكوهش و هشدار
بيمارى اخلاقى، نفاق، درد هميشگى انسانها و ملتها بوده است و منافق خارى خليده در جان گروهها و اجتماعات بشرى. زشتى اين بيمارى و اثرهاى زيانبارش در جوامع بشرى و بيش از آن در روان و جان مبتلاى به آن، منشأ نكوهش آن در قرآن و سيره معصومانعليه السلام شده است.
پرداختن به نفاق و منافقان در دوازده سوره قرآنى (1) ، افزون بر سوره ويژه آنان ، مىتواند خطر اين خوى زشت انسانى را به ما بنماياند ؛ بهخصوص اگر شيوه اجمالگويى و رازگويى قرآن را در نظر آوريم. هم از اين رو مذمتها و هشدارهاى معلم قرآن (پيامبر) و مؤول آن (امام على) در اينباره، افزونتر از بسيارى عيبهاى اخلاقى است. اين هشدارها هم متوجه خود منافقان و انسانهايى است كه در معرض ابتلاى به آنند و هم خطاب به جامعهاى كه وجود چنين منافقانى آن را آزار مىدهد، و گاه از آن غافل است .
امام علىعليه السلام نفاق را ننگ خصلتهاخوانده است (2) ؛ يعنى هر خصلت زيبايى بر اثر اتصاف به آن به زشتى مىگرايد، و اگر مانند صداقت و خوشرويى باشد، نابود مىگردد. چه، خوشرويى دورو و صداقت دروغين، معنايى نداشته ننگ اخلاقى محسوب مىشود . امام على در نكوهش نفاق به اين بسنده نكرده، مىفرمايد : شر الأخلاق الكذب والنفاق (3) ؛ «بدترين خوىها ، دروغگويى و دورويى است .» آن امام گرامى، دورويى و ظاهرسازى را براى انسان بسيار زشت مىداند (4) و فرمان به اجتناب از آن مىدهد: تجنبوا البخل والنفاق فهما من أذم الأخلاق (5) ؛ «از بخل و نفاق دورى كنيد كه آن دو از نكوهيدهترين خوىهايند .»
نفاقپيشگى را مبغوض خداوند مىداند و مىآگاهاند: واعلموا أن الله ـ عزوجل ـ يبغض من عباده التلون (6) ؛ «بدانيد كه خداى ـ عز و جل ـ از چندرنگى بندگانش نفرت دارد .»
ناگفته نماند كه اين تلون و چندرنگى، در دين و عقيده، بسى زشتتر و خطرناكتر است. از اين رو امام علىعليه السلام به صراحت از آن نهى مىكنند: احذر التلون فى الدين (7) ؛ «از چندرنگى در دين بپرهيز.» زيرا به حتم دورويى و نفاق ، موجب تفرقه و شكاف در جامعه مىگردد و منافقان را از جامعه كنار مىزند (8) و مانع بهروزى آنان و پيروزى امت اسلامى مىگردد. شاهد اين ادعا جنگ احد و نيز تاريخ همه انبياى الهى و مصلحان اجتماعى است .
نفاق در لغت و اصطلاح
ماده «ن ، ف ، ق» در لغت عرب براى دو معناى اصلى و چند معناى فرعى به كار رفته است. دو معناى اصلى آن، يكى «تمام و فنا شدن» و ديگرى «پوشيده و پنهان داشتن» است. از معناى نخست ، استعمالهاى «نفقت الدابة» به معناى تمام شدن عمر چهارپا و «نفق نفقة القوم» به معناى تمام شدن زاد و توشه است. در معناى دوم، واژههاى «نفق» به معناى تونل و راه زيرزمينى و «نافقاء» در برابر «قاصعاء» به معناى يكى از دو سوراخ لانه موش صحرايى به كار رفتهاند. (9) برخى نيز احتمال دادهاند كه اين دو معنا، به يك ديگر بازگشته، يك ريشه دارند. (10) به گفته ابن منظور در لسان العرب و فيروز آبادى در تاج العروس، عرب ماده و هيئتهاى گوناگون «نفق» را براى انسان به كار نمىبرد (11) و تنها پس از كاربرد قرآنى آن ، معناى اين واژه در زبان عرب توسعه يافت . قرآن با استخدام اين لفظ براى كسى كه كفر خود را پوشيده مىدارد و اظهار ايمان مىنمايد (12) ، به يكى از وجوه پنهان روح و بيمارىهاى نهان انسان اشاره كرد. به گفته بسيارى از لغويان و مؤلفان غريب الحديث، اين استخدام با معناى لغوى نفاق تناسب دارد و بر اساس اين تشبيه ساخته شده است كه منافق نيز داخل «نفق» يا «نافقاء» مىشود تا خود را پنهان بدارد و اگر بتواند بگريزد. (13) پيامبرصلى الله عليه وآله و مسلمانان صدر اسلام با فهم همين معنا، اين واژه و مفهوم قرآنى را بر كسى تطبيق مىكردند كه بهظاهر ، ادعاى مسلمانى، و در باطن با كافران سر و سرى داشت، و در درون و نهان شكاك و مردد و گاه كافر مطلق بود و در برون مسلمان مىنمود . با رواج اين استعمال و كاربرد آن در ديگر مصداقها، همچون انسان خيانتكار ، رياكار و كسى كه حضور و غيبتش يكى نيست ، توسعه معنايى نفاق افزونتر گشت؛ تا آن جا كه بر حسب نظر برخى، قابليت تقسيم به دو دسته كلى، يعنى نفاق اكبر و اصغر يافت كه ما در اينجا آن را نفاق سياسى و نفاق اجتماعى و يا نفاق اعتقادى در برابر نفاق عملى مىناميم. توجه به اين گستره معنايى، در سير بحث و فهم احاديث و نيز در جاى خود ديدن و نهادن دستورات گوناگون دينى در برخورد با منافقان ، تأثيرى بسزا دارد .
گونههاى نفاق
محدث بزرگ شيعه، علامه مجلسى، منافق را همچون مسلمان و مؤمن داراى گونه هاى متفاوتى مىداند. ايشان در معناى اسلام و ايمان به پيروى از روايات (14) ، اسلام را همان شهادتين زبانى و اقرار ظاهرى مىداند؛ اما ايمان را برتر و نيازمند اعتقاد قلبى و عمل خارجى دانسته، تسليم درونى را ستون اصلى خيمه ايمان مىشمرد. (15) منافق را نيز كسى مى داند كه اظهار اسلام مىكند و در باطن كافر است و اعتقاد قلبى و تسليم درونى ندارد. وى اين معنا را مشهور مىداند (16) و ريا و اظهار دوستى دروغين و نيكو نمودن و بد بودن و ظاهرسازى و صالح نبودن را از گونههاى ديگر نفاق مىشمرد. (17) در جايى ديگر، نفاق نوع اول را ويژه دوران صدر اسلام، و منافقان دوره هاى متأخر و معاصر را از نوع دوم مىداند. (18) اين نظر، پذيرفتنى است؛ زيرا قرآن نيز منافقان را مؤمن نمى داند (19) و همان گونه كه گذشت، منافق از ديدگاه وحى ـ كه درون را بهعيان مىبيند ـ كافرى بيش نيست كه در لباس اسلام درآمده است.
در ميان اهل سنت نيز اين تلقى وجود دارد. ابن رجب حنبلى مىگويد : نفاق از نظر شرعى دو گونه است:
يكى نفاق اكبر و آن اين است كه انسان بهظاهر خود را مؤمن به خدا و فرشتگان و كتابها و پيامبران و روز قيامت نشان دهد و در باطن مخالف همه يا بخشى از آن باشد و اين همان نفاق صدر اسلام است كه قرآن به نكوهش اهلش پرداخته و آنان را كافر دانسته و خبر از دوزخى بودنشان داده است .
دوم نفاق اصغر يا نفاق عملى است و آن اين است كه انسان بهظاهر كارى كند و قصدش چيز ديگرى باشد. (20) منظور از معناى دوم، ظاهرسازى و رياكارى است؛ زيرا ريا ارائه عمل و تظاهر به عبادت و سلوك است، بدون اعتقاد درونى؛ اگرچه ممكن است رياكار به اصل خدا و معاد و نبوت، ايمان و اقرار داشته باشد . از اين رو مىتوانيم اين نفاق را نفاق عملى ـ در مقابل نفاق اعتقادى نوع اول ـ بدانيم و چنين منافقى را از سلك مؤمنان به شمار آوريم؛ اگر چه از پايينترين آنان. زيرا ايمان نيز درجات و مراتبى دارد كه در برخى از آنها، اعتقاد و تسليم قلبى محض كافى است (21) . حال اگر در معناى نخست دقيق شويم و به انگيزههاى منافقان صدر اسلام ـ كه كافرانى مسلماننما بودند ـ بنگريم، به اين نكته مىرسيم كه اظهار ايمان به خدا و رسول و قرآن تنها يك سپر سياسى براى زندگى در جامعه دينى مدينه بوده است . به عبارت ديگر ماهيت اين برخورد منافقانه ، تفاوتى با ساير نفاقها و جاسوسىهاى سياسى در ديگر جوامع ندارد، ولى از آنجا كه در جامعه مدينه ، دين حاكم است و سياست و مدنيت با ايمان و ولايت آميخته است ، سياستمداران منافق همراهى سياسى ظاهرى را در اظهار ايمان و قبول پايههاى دينى حكومت مىديدند و گرنه همچون ساير منافقان سياستپيشه و جاسوسان حرفهاى، هيچ تمايلى به اداى فرايض دينى و اطاعت اوامر رهبرى از خود نشان نمىدادند . نتيجه اين كه اصل همراهى با جامعه و فرهنگ سياسى حكومت، الزام مىكرد كه منافقان چهرهسازى اعتقادى و عملى كنند و پرده نفاق بر بىايمانى خويش بيندازند. به حتم اين نفاق سياسى كه تا عميقترين اعتقادات قلبى و درونى راه پيدا مىكند و در برابر برترين موجود عالم، يعنى رسول خدا مىايستد، بدترين و زشتترين نوع نفاق است كه متأسفانه با اسلام همزاد بوده و آثار مخرب آن در دوره حكومت و زندگى امام علىعليه السلام بسى عيانتر است. (22) بدين روى برخى انواع نفاق را مراتب نفاق تعبير گفته و برحسب شدت و ضعف ناشى از متعلق و يا كسى كه با آن برخورد منافقانه مىشود ، تقسيم كردهاند .
امام خمينىرحمه الله در كتاب اربعين خود مىفرمايد : و نيز نفاق به حسب متعلق، فساد آن فرق دارد؛ زيرا گاهى نفاق كند در دين خدا و گاهى در ملكات حسنه و فضايل اخلاق و گاهى در اعمال صالحه و مناسك الهيه و گاهى در امور عاديه و متعارفات عرفيه، و همينطور گاهى نفاق كند با رسولاللهصلى الله عليه وآله و ائمه هدىعليه السلام و گاهى با اوليا و علما و مؤمنين و گاهى با مسلمانان و يا ساير بندگان خدا از ملل ديگر . البته اينها كه ذكر شد در زشتى و وقاحت و قباحت فرق دارند؛ اگرچه تمام آنها در اصل خباثت و زشتى شركت دارند و شاخ و برگ يك شجره خبيثه هستند . (23) نفاق، به واقع يك صفت و ويژگى روحى ـ روانى است كه برحسب شدت و ضعف آن و مقتضيات زمان، گاه منافق را براى جلب منافع مادى و زودگذر دنيوى ، به ستايش و چاپلوسى و ابراز محبت و دوستى دروغين با خلق خدا وا مىدارد؛ حال آن كه دل در گرو اموال و جاه و مقام مردم نهاده است، نه ويژگىهاى انسانى آنها. گاه نيز به صورت برخورد منافقانه با پيامبر و اعتقادات اصلى دين ظهور مىكند، و گاه براى جاى گرفتن در صف مؤمنان به رياكارى و تظاهر و اعمال و عبادات است، و حتى در مرتبه شديد آن، به صورت امر به عبادت و دعوت به طاعت رخ مىنمايد كه امام على آن را شديدترين نوع نفاق خوانده است (24) . توجه به دو گونه اصلى نفاق ، يعنى نفاق اعتقادى ـ سياسى و اخلاقى ـ اجتماعى ، شدت و ضعف تحذيرها و هشدارها را توجيه مىكند .
ويژگىهاى منافقان
اگرچه ويژگىهاى منافقان نيز برحسب گونههاى آنان قابل تقسيم است، ويژگىهاى مشترك نيز دارند. مبناى تقسيم و جداسازى ويژگىها مناسبت هر ويژگى و فراوانى آن در گروهى از منافقان است .
.1 ويژگىهاى منافقان اعتقادى ـ سياسى
1ـ.1 شك و ترديد
مهمترين ويژگى اين نوع از منافقان، شك و ترديد درونى و قلبى آنان است . چنين انسانى چون نتوانسته است به علم و يقين نايل آيد و خود را از نظر فكرى و روحى قانع سازد، در وادى حيرت و ترديد باقى مىماند (25) . او به تصور اين كه ديگران را فريفته است، خود را فريب داده است. (26) بر اين اساس حضرت علىعليه السلام به پيروى از قرآن مىفرمايد : المنافق مكور مضر مرتاب؛ (27) «منافق، نيرنگباز و و زيانبار و مردد است.» در كلامى ديگر، اين ويژگى را ميان همه منافقان، مشترك مىداند: كل منافق مريب. (28)
1ـ.2 عبرتنگرفتن
لازمه حركت انديشمندانه انسان، عبور از وادى شك است كه يقين بسيط را به يقين مركب و عميقتر مبدل مىسازد . اما عبور از اين وادى ، شوق و انگيزه و حق مدارى مىخواهد كه منافق از همه اينها محروم است . منافق خود نمىخواهد و نمىطلبد و نمىپذيرد و از اين رو در شك مىماند . منافق نه درست مىنگرد تا عبرت بگيرد و نه درست مىانديشد . هرگاه چرخ گردون او را بركشد، به جاى بهرهگيرى از فرصت مغتنم، سر به طغيان مىگذارد ، و هرگاه گرفتارىها و بلايا بدو روى آورند، به جاى تنبه و هوشيارى، زبان به شكوه و ناله مىگشايد . ... منافق چون بنگرد ، سرگرم و سر به هوا است و چون سكوت كند ، با غفلت و بىخبرى است و چون سخن بگويد ، لغو و بيهوده بگويد و چون بىنياز شود ، سركشى كند و چون بهسختى افتد ، زبونى نمايد . زود ناخشنود و دير خشنودى مىشود ، [نعمت] اندك او را بر خدا خشمناك كند، و فراوانش خشنودش نسازد . نيت شر بسيار دارد و برخى را جامه عمل مىپوشاند و بر آنچه نتوانسته افسوس مىخورد كه چرا نكرده است؟! (29) اگر اين سخن را با توصيف مؤمن و شيوه و ويژگىهاى او مقايسه كنيم ـ كه «چون بنگرد عبرت گيرد و چون سكوت كند بينديشد و چون سخن گويد ذكر گويد و چون بىنياز شود شكر كند و چون به سختى افتد ، بشكيبد ؛ زودخشنود و ديرخشم است»ـ بهآسانى فهميده مىشود كه عبرت نگرفتن و نينديشيدن و ياوه بافتن ، چگونه بر دورى منافق از مسير تكامل مىافزايد و او را در وادى حيرت و سرگردانى باقى مىگذارد . آرى پرگويى و بيهودهبافى، فرصتى به ذكر و تفكر نمىدهد و ميل به شرارت و طغيان ، آرامش روحى منافق را سلب مىكند، و اگر بر اين همه، ناخشنودى و ناخرسندى او را از هستى و خداوندگار هستى بيفزاييم، چه مجالى براى عبرت و هدايت، براى او باقى مىماند؟
1ـ.3 علم بىعمل
منافق حتى اگر خود را به زيور دانش بيارايد و اندوختهاى فراچنگ آورد و در شمار فرهيختگان نيز درآيد، باز در تنگناى خودساختهاش گرفتار است و بىآنكه به هدف نزديك گردد ، بار خود را سنگينتر ساخته است ؛ زيرا او جايگاه علم و دانش را نشناخته است و به جاى آن كه با نور علم ، درون خويش را روشن سازد، تنها زبان خود را به معدودى الفاظ و اصطلاحات گشوده است . او در زبان و گفتار ، عالم مىنمايد و در عمل و كردار ، جاهل است؛ داناى زبانى و نادان رفتارى . امام همام ، علىعليه السلام مىفرمايد : علم المنافق في لسانه ، علم المؤمن في عمله؛ (30) «دانش منافق در زبان او است ؛ دانش مؤمن در كردارش.»
در حقيقت ، آنچه منافق دارد چيزى جز پوسته علم و نمايشى از آن نيست ؛ زيرا اگر علم او حقيقى و واقعى بود ، از ايمان جدا نبود، كه به گفته والاى همو : الإيمان والعلم أخوان توأمان ، ورفيقان لا يفترقان (31) ؛ «ايمان و علم ، برادران همزادند و دو رفيقاند كه از هم جدا نمىشوند.»
بنابراين، از آنجا كه منافق دانا از ايمان تهى است ، به قاعده ملازمه ، دانشى نيز ندارد . (32)
1ـ.4 پارسايى دروغين
همان گونه كه منافق ، تنها از علم ، اصطلاحات و پوسته آن را فرا گرفته و آن را تنها به زبان مىآورد، ورع و تقواى او نيز در مرحله ادعا و حرف مىايستد و به جوارح و جوانح و عملش سرايت نمىكند . به گفته شيواى امام علىعليه السلام «پارسايى منافق ، جز در زبان او نموار نمىشود.» (33) حال آنكه ورع مؤمن در عملش آشكار است. (34) وقتى ورع ، برخاسته از دين، و تابعى از آن باشد، روشن است كه منافق دين ندارد . امام به اين نكته هم تصريح كرده است : ورع الرجل على قدر دينه؛ (35) «ورع مرد به اندازه دين او است .»
1ـ.5 دنيا طلبى
دنياطلبى با چهرهها و نمودهاى گوناگون، همواره و همهجا آفت دين و ديندارى است . اين معنا آنچنان مسلم و مبرهن است كه نيازى به استدلال ندارد و شواهد و آيات و روايات چنان فراوانند كه انتخاب يكى از ميان آن همه، دشوار مىنمايد؛ (36) اما آنچه به بحث منافق و ويژگى او مربوط است ، دنياطلبى به بهانه امور اخروى است كه زشتترين و زيانبارترين و خطرناكترين گونه دنياطلبى است.
مولاى متقيان از اين خصلت منافقان خبر داده و ما را از درغلتيدن به دام آن برحذر داشته است : كار آخرت را وسيله دنياطلبى، و دنياى زودگذر را بر آخرت ترجيح مده كه اين ، خصلت منافقان و خوى بىدينان است . (37) اين دسته از منافقان، از آن رو كه دين را به بازى مىگيرند، و گروهى را فاسد و گروهى را به دين و ديندارى بدبين مىكنند از بقيه زيانبارترند . اين گرگان در لباس ميش كه زبانهايى شيرينتر از عسل و دلهايى تلختر از گياه حنظل دارند، به خيال خدعه و نيرنگ با خدا و خلق خدا ، براى دنيا در دين تفقه مىكنند و براى عمل نكردن مىآموزند و سخن از آخرت را وسيلهاى براى رسيدن به دنيا مىكنند، و از اين رو ديرتر از منافقان ديگر كشف و رسوا مىشوند و از پس سالها مراقبت دائمى و دقت كافى ، از پرده برون مىافتند . نگرانى امامعليه السلام نيز به همين رو بود كه فرمود:
إن أخوف ما أخاف عليكم إذا تفقه لغير الدين وتعلم لغير العمل وطلبت الدنيا بعمل الآخرة؛ (38) «ترسناكترين چيزى كه بر شما مىترسم ، آن است كه براى غير دين تفقه شود و براى جز عمل آموخته گردد و دنيا با عمل آخرت طلب شود .»
علىعليه السلام خود به شرارت اين دسته از عالمان مبتلا بود و طعم تلخ فريبكارى آنان و فريبخوردن جاهلان را چشيده بود و از اين درد جانكاه مىناليد: دو انسان دنيايى پشتم را شكستند: انسانى بهزبان دانا و بهعمل فاسق، و انسانىنابخرد ولى عابد. آن يك با زبانآورى از رسيدن به فسقش جلو مىگيرد و اين يك با عبادت خود از جهلش. پس، از فاسق عالم و جاهل عابد بپرهيزيد كه اين دو، هر مفتونى را فتنهاند و من خود از پيامبر خدا شنيدم كه مىگفت: اى على،هلاكت امت من به دست هر منافق زبان آور است. (39)
1ـ .6 نگه نداشتن زبان
زبان با همه كوچكىاش، معيار ارزش انسان، اين موجود پيچيده هستى است. به فرموده امام علىعليه السلام انسان بدون آن، مجسمهاى و يا جنبندهاى بيش نيست (40) و در كنار عقل و خرد ، جوهره انسان را شكل مىدهد (41) و وسيله سنجش انسان و خرد او است. (42) از اين رو سنگينى آن ، وزن انسان را افزون مىكند و سبكى آن از قدر و منزلتش مىكاهد . لغزش زبان ، لغزش انسان است و زيبايى آن ، زيبايى گوينده. اين تأثير عميق و نقش مهم زبان، است كه موجب صدور فرمانهاى شديد و فراگيرى از ائمه دينعليه السلام در مورد حفظ و حتى حبس زبان شده است. (43) پيشوايان دين از ما خواستهاند كه زبان را نيز چونان بقيه اعضا، به فرمان عقل دين خود درآوريم و پيش از هر كار انديشه كنيم و جلوتر از هرعضو ، مغر را قرار دهيم كه اگر چنين كنيم عقل را بها داده، دين خود را حفظ كردهايم؛ و گرنه بر اساس آنچه از امام على نقل شده است به جرگه سفها پيوسته، در ميان منافقان جاى مىگيريم . زبان مؤمن در پشت قلب او است و قلب منافق در پشت زبانش؛ زيرا مؤمن هرگاه اراده سخن كند در درون بدان مىانديشد ، پس اگر نيكو باشد ، آشكارش مىكند و اگر بد باشد ، پوشيدهاش مىدارد. و[لى] بىگمان منافق هرچه بر زبانش بيايد مىگويد؛ بىآنكه بداند چه به سود او است و چه به زيانش . (44)
.2 ويژگىهاى منافقان اجتماعى ـ اخلاقى
همان گونه كه پيشتر گفته شد، ويژگىهاى منافقان را بىآنكه آهنگ تمايز كامل و خط كشى هندسى داشته باشيم، به حسب افراد، تقسيم كرديم. در اينجا خاطرنشان مىكنيم كه شخصيت پيچيده انسان، امكان تفكيك كامل و روشن صفات در هم فرو رفته او را نمىدهد. از اين رو تنها ملاك تقسيم ويژگىها و اختصاص هردسته به تعدادى از آنها، شيوع و فراوانى بيشتر آن در هر دسته است .
اينك از منافقانى سخن خواهيم گفت كه شك و ترديد آنان نه در اعتقادات ظاهرى كه در توحيد واقعى است و از اين رو در معاشرتها و رفتارهاى اخلاقى ـ اجتماعى خود، به شرك خفى و ريا گرفتار آمدهاند.
<>2ـ.1 آراستگى دروغين
انسان منافق، تنها در انديشه حفظ خويش و نشان دادن چهرهاى مقبول از خود است . او بايد چنين باشد؛ زيرا در صورت كشف باطن و حقيقت او ، نه كسى با او دوستى مىكند و نه محبت كسى را جلب مىكند . او بايد چنان ظاهر را بيارايد و خود را آراسته به سجاياى اخلاقى نشان دهد كه ديدهها از ظاهر او به باطنش نپردازند. از آن رو او بهدروغ و نيرنگ متوسل مىشود تا زيورهاى بدلى بر روح خود بياويزد و به جاى پيراستن جان، عيان را بيارايد. سخن امام علىعليه السلام در همين باب است : بالكذب يتزين اهل النفاق؛ (45) «منافقان به دروغ ، خود را مىآرايند .» و المنافق قوله جميل و فعله الداء الدخيل؛ (46) «منافق ، گفتارش زيبا و كردارش بيمارى درون است .» منافق زيبا مىنمايد و زيبا مىگويد تا بيمارى درونى خويش را بپوشاند و هدف خود را مخفى نگاه دارد، و تا آنجا كه بتواند در دلها نفوذ كند و انسانها را بفريبد و به كام خود برسد . زيبا و شيوا سخن گفتن در همه جامعهها و براى همه انسانها جذاب بوده و شگرد هميشگى رهبران و افراد سودجو است . اين ويژگى، شباهت بسيارى به خصلت ديگر منافقان، يعنى چاپلوسى و تملق دارد.
<>2ـ.2 چاپلوسى
منافقان در روابط اجتماعى خود بدون آن كه به ضوابط اخلاقى پايبند باشند و تنها براى كسب منفعت آنى و زودگذر دنيايى، خود را به قطبهاى قدرت در جامعه نزديك مىكنند و با به كار بستن شيوههاى غير اخلاقى ـ از دروغ و ريا گرفته تا تملق و ثنا خود را در دل صاحبان مال و مقام جاى مىدهند . اينان كه راه نفوذ در ديگر انسانها را آموخته و نقطه ضعف و قوت هركسى را پيدا كردهاند، با ستايشها و تملق نابجا ، دامى پنهان مىگسترند و شكار خود را صيد مىكنند . با گستاخى و بىشرمى داد سخن مىدهند، و ناكرده را كرده و ناگفته را گفته جلوه مىدهند و خود و ممدوح خود را به شقاوت مىاندازند. امام علىعليه السلام اين ويژگى تركيبى منافق را چنين بيان كرده است : «منافق، بىشرم، كودن ، چاپلوس و تيرهبخت است .» (47) گفتنى است كه سركرده منافقان مدينه، عبدالله بن ابى سلول نيز با همين شيوه قصد اغفال على را ـ به خيال خود ـ مىكند؛ اما با كلام كوبنده حضرت روبهرو مىگردد «اى عبد الله ، تقوا پيشه كن نه نفاق كه منافق بدترين آفريده خدا است.» (48) شايد حديث ديگر امامعليه السلام نيز ناظر به همين ويژگى باشد؛ آن جا كه مىفرمايد : المنافق لسانه يسر وقلبه يضر؛ (49) «زبان منافق شادمان مىكند و دلش زيان مىرساند .» در حديث ديگرى كه نفس اماره را به منافق تشبيه كرده است ، وجه شبه آن دو را تملق نام مىبرد. (50)
2ـ.3 چندرنگى
از آنجا كه منافق در زندگى و اعتقادات خود، مردد و مذبذب است و وابستگى عقيدتى به هيچ مكتبى ندارد ، در زندگى روزمره و معاشرت اجتماعى خود نيز ثابت و استوار نيست و همواره به رنگهاى محيط، گروه، دوستان و آشنايان درمىآيد . اگر روزى ، توانگرى و گشادهدستى و خرج و انفاق در راه و كار مخصوصى ، رواج يابد ، او را از توانگران و سخاوتمندان مىبينم و اگر روزگارى ، درويشى و صوفيگرى سكه رايج بازار فخر فروشان گردد ، او را با كشكول گدايى مشاهده مىكنيم . اين تلون و رنگ به رنگى به منافق امكان زيستن و ايمنى مىدهد ؛ زيرا شناخته نمىشود و همرنگى با محيط ، او را يكى از اجزاى حقيقى و درست كار پيرامونش نشان مىدهد . او بهواقع بىرنگ و بىچهره است و هرلحظه و هرجا به مقتضاى حال رنگ عوض مىكند. نه عقد قلبى دارد كه بر آن بايستد و نه جوهرهاى كه با رنگ خود نمايان شود. منافق با اين كار از دنياى خود محافظت مىكند؛ چهره ساختگىاش را پوششى براى درون نازيبايش مىسازد؛ اظهار خير مىكند، اما در باطن جز شر و زشتى ندارد. (51) برخلاف شخص تقيهكننده كه باطنى نيكو و سيرتى زيبا دارد، اما در تنگناى زمانه و فشار روزگار، خود را بد سرشت و زشت نشان مىدهد تا در نهان دين خود را حفظ كند. منافق با جماعت، همرنگ است و اگر بميرد ، بر خاكستر و يا خاك كردنش ميان هندو و مسلمان نزاع درمىگيرد . هيچ كس او را دشمن خود نمىپندارد و او نيز دشمنىاش را بروز نمىدهد. او مبنايى براى رعايت امور اخلاقى ندارد و به فرموده امام على : عادة المنافقين تهزيع الأخلاق؛ (52) «به تغيير همواره خلق و خوى خود، عادت كرده است.»
2ـ.4 آسانگيرى بر خود و سختگيرى بر مردم
اگرچه منافق با چاپلوسى و زبانبازى ، خود را نزديك و صميمى نشان مىدهد و ادعاى محبت و علاقه دارد، در درون نه دوستدار است ، نه عيبپوش؛ بلكه كوچكترين عيبها را ديده و براى وقتى مناسب، ذخيره كرده است . او تنها با زبان به مردم احترام مىگزارد و به تحسين و تكريم ظاهرى آنها مىپردازد؛ اما در پس اين ظاهرسازى، مردم را نادان و حتى سفيه مىداند (53) ، و در عوض خود را صالح و مصلح و بىعيب و نقص مىبيند . امام علىعليه السلام در همين باره مىفرمايد : المنافق لنفسه مداهن وعلى الناس طاعن؛ (54) «منافق نسبت به خود مسامحه روا مىدارد و بر مردم خرده مىگيرد.»
ويژگى عملكرد منافقان
امام همام ، على بن ابىطالبعليه السلام در خطبه مشهور خود كه بسيارى از ويژگىهاى منافقان را آشكار مىكند، بيشتر به نوع عملكرد و شيوههاى كارى آنان نظر دارد. امام در اين خطبه ، روانكاوى ژرف منافقان را با نحوه عملكرد آنان در اجتماع ، به هم مىآميزد و چنان شخصيت آنان را ترسيم مىكند كه مىتوان از آن، الگوى روانشناسى منافقان را رسم كرد: شما را از منافقان برحذر مىدارم؛ زيرا آنان مردمانى گمراهند و گمراه كننده. خود لغزيدهاند و ديگران را مىلغزانند. به رنگهاى گوناگون و حالتهاى مختلف درمىآيند . با هر وسيله و از هر طريقى آهنگ [فريب و گمراهى] شما مىكنند و در هر كمينگاهى به كمين شما مىنشينند.
دلهايشان بيمار است و ظاهرشان آراسته و پاك. مخفيانه عمل مىكنند و چون خزندهاى زهرناك آهسته مىخزند و بىخبر زهر خود را مىريزند. شرح و بيانشان دارو است و گفتارشان شفا؛ اما كردارشان درد بىدرمان. به رفاه و آسايش مردم حسادت مىورزند و به آتش بلا و گرفتارى دامن مىزنند و نوميد مىكنند. در هر راهى، به خاك هلاكت افكندهاى و براى نفوذ در هر دلى، وسيلهاى، و براى هر غم و اندوهى، اشكهايى [دروغين] دارند. به هم مدح و ستايش وام مىدهند و از يكديگر انتظار پاداش [و ستايش متقابل] دارند. اگر چيزى بخواهند، پافشارى مىكنند و اگر سرزنش كنند پردهدرى مىنمايند و اگر داورى كنند زيادهروى مىكنند . در مقابل هر حقى باطلى در بغل دارند و در برابر هر راستى، خميدهاى و براى هر زندهاى، قاتلى و براى هر درى، كليدى و براى هر شبى، چراغى. چشم نداشتن و بىنيازى را دستاويز طمع قرار مىدهند، تا از اين راه بازار خود را گرم كنند و كالاهايشان را تبليغ نمايند . مىگويند و شبهه مىپراكنند. وصف مىكنند و حقيقت را وارونه جلوه مىدهند. راه [ورود به مسير باطل] را آسان مىكنند و تنگه [آن را] كج و دشوار رو مىسازند [تا افراد بهآسانى به باطل در آيند و در پيچ و خم آن سرگردان و بيرون شدنشان دشوار شود.] اينان دار و دسته شيطان و زبانههاى انبوه آتشند. «آنان گروه شيطانند و بدانيد كه گروه شيطان همان زيانكارانند . (55) » (56) منافق گاه قدمى پيش مىگذارد و نه تنها خود را مؤمن كه دانشمند متعهد و دوستدار نشر و پخش دانش و دين مىنمايد و با جعل حديث و نقل آن، در متدينان و حتى در دين رخنه مىكند . اين گروه در دوره گرايش مسلمانان به حديث، بيشترين سوء استفادهها را كردند؛ تا جايى كه محدثان درستانديش، به نقد و تصفيه روايات همت گماردند. سليم بن قيس از نخستين كسانى است كه به وجود اين شگرد منافقانه و احاديث مخالف و ساختگى پى برد و براى حل آن، به خدمت امام علىعليه السلام رسيد. امام در كلامى مفصل او را از دسيسه منافقان آگاه كرد و با تقسيم محدثان به چهار گروه، منافقان را گروه نخست آنان شمرد: حديث از چهار دسته ـ كه پنجمى ندارد ـ به تو مىرسد: مرد منافقى كه اظهار ايمان مىكند و خود را مسلمان نشان مىدهد و هيچ ابايى از دروغبستن بر پيامبر خداصلى الله عليه وآله ندارد و آن را گناه نمىداند و اگر مردم مىدانستند كه او منافق و دروغگو است، از او نمىپذيرفتند و تصديقش نمىكردند. ولى او را از صحابه حضرت رسول مىپندارند و مىگويند او پيامبرصلى الله عليه وآله را ديده و از او شنيده است. مردم از او حديث مىگيرند و به حال او آگاه نيستند. در حالى كه خداوند از منافقان خبر داده و آنان را توصيف كرده و فرموده است : «هنگامى كه آنان را مىبينى، از شمايلشان خشنود مىشوى و چون سخن گويند، به گفتارشان، گوش مىدهى.» (57) اين منافقان پس از پيامبر باقى ماندند و با دروغ و تزوير و تهمت، به زمامداران گمراه و دعوتكنندگان به آتش ،نزديك شدند و آنان نيز ولايت كارها را به آنان سپردند و برگرده مردمان سوارشان كردند، و با كمك آنان دنيا را خوردند. مردم با پادشاهان و دنيا هستند؛ مگر كسى كه خداوند او را حفظ كند. (58)
راههاى شناخت نفاق و منافقان
بخش پيشين، بيان ويژگىهاى منافقان را بر عهده داشت و شناخت ويژگىها، خود به شناسايى دارنده آنها كمك مىكند؛ به شرط آن كه ظاهر شود و از پرده برون افتد . در اين فصل به ويژگىها و نشانههاى آشكار منافقان مىپردازيم ؛ علامتهايى كه هر يك از آنها مىتواند حقيقت درونى انسانهاى مؤمننما و كفرگرا را به ما بنماياند .
.1 لحن گفتار
نخستين راه شناخت منافقان، دقت در سخنان ايشان است ؛ يعنى همان خصيصه زبانآورى كه بزرگترين پوشش و پناه منافق است . چه، هر سلاحى كه بسيار به كار گرفته شود ، طرز كارش معلوم و اسرارش آشكار خواهد شد و سرانجام در آنجا كه سلاح از كار مىافتد و يا خطا مىكند ، راه رخنه به درون آن كشف مىشود .
امام علىعليه السلام در ارائه اين راه نقشى ممتاز دارد و افزون بر ارائه، مستند قرآنى آن را نيز نشان داده است: خداوند چهار چيز را در كتابش تصديق كرده است... مرد در زير زبانش نهفته است ؛ چون سخن بگويد ، آشكار شود . پس خداوند متعال نازل فرمود : «و بىگمان آنان را از لحن گفتارشان مىشناسى (59) .» (60) منافق هر چند خوددار و راز نگه دار باشد، سرانجام بر اثر فشارهاى درونى، راز خود را بيرون مىافكند و با نيش و كنايههايش خود را افشا مىكند. او مىكوشد با تعبيرات موذيانه هم آزار برساند و هم موضع مخالف خود را پنهان كند؛ غافل از آن كه نيتش از سخنش هويدا است و مصداق اين قاعده كلى است كه: ما أضمر أحد شيئا الا ظهر فى فلتات لسانه؛ (61) «هيچ كس چيزى را پنهان نكرد، مگر آن كه در لغزشهاى زبانش و خطوط چهرهاش پديدار شد.»
امام علىعليه السلام در سخن بلند ديگرى بر اين راهكار صحه مىگذارد: على لسان المؤمن نور يسطع وعلى لسان المنافق شيطان ينطق؛ (62) «بر زبان مؤمن نورى است كه مىدرخشد و بر زبان منافق، شيطانى است كه سخن مىگويد .» شايد گفته شود كه اين راهكار، ارجاع به يك معيار مشخص و معين نيست و نمىتوان آن را تحت ضابطه و قاعده درآورد ؛ زيرا حواس ما به درك «لحن القول» ، «نور ساطع» و «شيطان ناطق» راهى ندارند و ممكن است در تشخيص به خطا رويم و يكى را به جاى ديگرى بگيريم .
پاسخ اجمالى اين است كه ابزارهاى شناخت متعددند و دل يكى از آنها است . معرفت شهودى و فطرى قلب زمينه خطاب نبوى و تعليم محمدى را فراهم مىآورد: استفت قلبك وان أفتوك الناس؛ (63) «از دلت بپرس؛ اگر چه مردم بر[خلاف] آن فتوايت دهند .» امام علىعليه السلام در دعاى شعبانيه مىفرمايد : و أنر أبصار قلوبنا بضياء نظرها إليك حتى تخرق أبصار القلوب حجب النور؛ «ديده دلهايمان را با نور نظرش به تو ، روشنى بخش تا ديده دل حجابهاى نور را نيز بدرد.» (64) اين معنا كه دل مانند سر، دو چشم و دو گوش دارد، از ديدگاه روايات مسلم است؛ (65) اما گردش و چرخش شيطانها در پيرامون دل آدمى، او را از اين طريق شهود و نظر به ملكوت محروم مىكند. (66) به مدد اين وسيله و راهكار، مىتوان از عملكرد منافقان در زمينه تحريف معارف دينى و دخالت در فرهنگ مذهبى جلو گرفت و مهمترين اثر تخريبى آنان را مانع شد . از اين رو حضرت براى شناسايى حديثهايى كه به وسيله منافقان، ساخته و پرداخته مىشد، به همين طريقه اشاره كرده، مىفرمايند : «بر هرحقى ، حقيقتى و بر هر صوابى نورى است؛ پس موافق كتاب را بگيريد و مخالفش را واگذاريد.» (67) دستيابى به اين تشخيص و مجهز شدن به اين سلاح، به جامعه امكان مىدهد تا منافقان خرد و كلان را بشناسد و از ميان خود براند . اين طريقه و نشانه، گرچه تنها راه شناخت منافقان نيست، مهمترين آنها است. از اين رو امام علىعليه السلام آن را بر ديگر نشانههاى منافق مقدم داشته و فرموده است :
للمنافق ثلاث علامات : يخالف لسانه قلبه وقوله فعله وسريرته علانيته؛ (68) «منافق را سه نشانه است : زبانش با دلش، گفتارش با كردارش، و درونش با نمودش، يكسان نيست .»
.2 نحوه رفتار
2ـ.1 خمودى و ناسپاسى
ديگر علامت آشكار منافق كه پيوستگى كاملى با حقيقت او دارد، چگونگى رفتار وى با ديگران است. منافق برخلاف مؤمن كه با صلابت و اطمينان به صحنه عمل مىآيد و كارى متقن و شايسته ارائه مىدهد ، شكاكانه و مردد وارد عمل مىشود. امام علىعليه السلام مىفرمايد : «بىگمان يقين مؤمن در كردارش و شك منافق در رفتارش ديده مىشود .» (69) منافق به فرجام كارش و نتيجه عملش اميدى و يقينى ندارد و از اين رو تنها براى نشان دادن همراهى ظاهرى و موافقت دروغين، با كسالت به نماز و بى جسارت به جهاد درمىآيد . او اعتقاد چندانى به خداوند هستى ندارد تا به او عشق بورزد و عاشقانه به كار پردازد . او نه خدايى مىشناسد و نه بهشتى و نه نعمتى . خود را مديون كسى نمىداند تا سپاسش بگزارد و احسانى نمىبيند تا شكرش بهجا آرد و اگر هم سپاسى بگزارد، از زبانش تجاوز نمىكند و به عمل نمىرسد. چه ، شكر حقيقى جز عرفان قلبى و شناخت باطنى نعمت و بهرهگيرى از آن در راه اطاعت و رضايت خدا نيست (70) . منافق بر اثر شك در موجد نعمتها و نديدن وظيفه عبوديت براى خود از اينها محروم است . چه زيبا امام علىعليه السلام تفاوت شكر منافق و مؤمن را بيان فرموده است :
شكر المؤمن يظهر في عمله ، شكر المنافق لا يتجاوز لسانه (71) ؛ «سپاسگزارى مؤمن در عملش نمايان مىگردد و شكر منافق از زبانش در نمىگذرد .»
اينجا است كه تأثير اعتقاد در عمل ظاهر مىشود و شك، موجب كسالت و خمودى مىگردد و احساس سپاس و تلاش را نابود مىكند و موجب سرزدن چنان اعمال زشت و نادرستى مىشود كه انكار قلبى او را آشكار مىكند و او را در رديف كافران قرار مىدهد. از اين رو امام علىعليه السلام پديدار شدن اعمال خبيث كافران و منافقان را راهى برا ى شناسايى آنان مىداند (72) .
2ـ.2 تكلف ورزيدن
مؤمن فقط از خدا بيم دارد و به همو اميد مىورزد . نه طمعى به كسى و نه ترسى از شخصى دارد. از اين رو اعمال خود را تنها با يك معيار مىسنجد و آن رضايت خدا است . نه قضاوت كسى جز خدا برايش اهميتى دارد و نه به تأثير ديگر چيزها معتقد است. او به فكر خشنود كردن همگان نيست تا براى خريدن محبت همه، بهايى سنگين را بپردازد و از اين رو تكلفى ندارد. منافق عكس اين است . او بهزحمت و دشوارى ، خود را آنگونه كه نيست مىنمايد و آنچه ندارد نشان مىدهد و تا آنجا تصنعى و متكلفانه رفتار مىكند كه خوى و منش وى شود .
امام علىعليه السلام به اين رفتار منافق اشاره كردهاند:
«تكلف از اخلاق منافقان است . (73) » ديگر احاديث وارده در معناى تكلف نيز با اين معنا همسو است. امام صادق نفاق را اساس تكلف مىداند (74) و رسول خداصلى الله عليه وآله تملق و غيبت و شماتت مصيبت زده (75) را از نشانههاى متكلف مىداند (76) كه هر سه در منافق به چشم مىخورد. 2ـ.3 موافقت ظاهرى
گذشت كه منافق به دنبال دنياى خود است؛ از اين رو نه خود را مسئول مىداند و نه به سرنوشت ديگران مىانديشد. او در پى آن است كه كسى از او نرنجد و به منافع دنيايىاش لطمهاى نزند و برايش اهميتى ندارد كه اظهار نظرش به زيان دين و دنياى چه كسى مىانجامد از اين رو به جلب موافقت همه مىپردازد و براى چنين مقصودى خود را رياكارانه با هركس و هرگروهى ، موافق جلوه مىدهد و همراهى ظاهرى و نمايشى مىكند . با كسى نزاع نمىكند و نغمه مخالفت در هيچ مسئلهاى از او شنيده نمىشود . امام علىعليه السلام به اين نكته اشاره كرده و فرموده است: كثرة الوفاق نفاق؛ (77) «موافقت فراوان [نشانه] نفاق است .»
2ـ.4 غيبت كردن
غيبت، كوشش انسان ناتوان براى سرپوش گذاشتن بر عقدههاى درونى خويش است. (78) انسان ضعيف با درك عجز خود از ضربه زدن به كسى و جلو گرفتن كارى ، به پشت صحنه مىرود و با بيرون ريختن شكوههاى درون به بدگويى و افشاى اسرار ديگران مىپردازد . منافق نيز كه ذليل و حقير است، در پيش رو به تعريف و تمجيد و تملق مىپردازد و در پشت سر به بدگويى و غيبت. از اين رو حضرت علىعليه السلام غيبت كردن را علامت نفاق دانستهاند (79) ؛ نشانهاى كه بر دروغ بودن بسيارى از دوستىها و ابراز محبتهاى ظاهرى گواهى مىدهد .
2ـ .5 خيانت ورزيدن
انسانى كه به ورطه نفاق و دو رويى مىغلتد و به جاى اتكال بر دوستان واقعى، چشم اميد به خارج از قدرت و حكومت خودى مىبندد و براى روز مباداى خيالى خويش ، دستاويزى در آن سوى مرزهاى عقيدتى ، جغرافيايى و سياسى مىجويد و شفيع و واسطهاى دست و پا مىكند ، سرانجام به خيانت مىافتد . او براى جلب محبت و حمايت دوستان خيالىاش ، اسرارى را از جبهه خودى به دشمن گزارش مىكند و همچون حاطب بن ابى بلتعه مرتكب خيانت مىگردد . (80) همه ستون پنجمها و جاسوسهاى نظامى و غير نظامى از اين آبشخور مىنوشند و دشمنان يك ملت و كشور، از چنين منافقانى سود مىجويند .
چنين است كه حضرت علىعليه السلام نفاق را اوج خيانت دانستهاند. (81)
2ـ.6 حقكشى
زندگى در يك جامعه بشرى ،مسئوليتهايى را بر عهده هر عضو مىگذارد، و افراد با عمل به آنها از احترام اجتماعى و قانونى برخوردار مىشوند . اين تعهدات ، متقابل و بر اساس قاعده عمومى عدل و انصافند و با معيار و قاعده حق ، سنجيده مىشوند . اگر قواعد عمومى و مسئوليتهاى اجتماعى براى فردى غير قابل قبول و يا همراه شك و ترديد باشد ، او مىكوشد تا هرگاه و هرجا و تا آن اندازه كه ممكن است، از زير بار اين مسئوليتها شانه خالى كند و حق و حقوق ديگر افراد اجتماع را نپردازد . اين حقوق چه مالى و چه معنوى ، تكاليفى را در پى دارد كه بر شخص ناهمگون با اجتماع سنگين مىنمايد . كسى كه فقط از روى حقارت و خوارى نفس ، با اجتماع همراهى مىكند و تنها در پى امنيت خويش است، نه به فرهنگ و آداب و قوانين اجتماع محل زندگى خود اعتقاد و علاقه دارد، نه به امنيت جامعه مىانديشد و نه به سامان يافتن آن اهميتى مىدهد ؛ به جهاد برنمىخيزد و پشتيبانى مالى و حقوق و ماليات واجب خود را ادا نمىكند .
دو حديث گرانبها از امام علىعليه السلام ناظر به همين حالت در پارهاى از انسانها است:
«به خدا سوگند ، جز كافر منكر و منافق ملحد، امنيت را از اهلش بازنداشت و حق را از مستحقش دور نكرد . (82) »«پيامبر خدا از اينكه انسان زكات مالش را از رهبرش پوشيده بدارد، نهى كرد و فرمود : پوشيده داشتن آن از نفاق است . (83) »
2ـ .7 ظاهرسازى
آشكارترين علامت نفاق، همان است كه در خطاب الهى به مسلمانان صدر اسلام آمده است . لم تقولون ما لا تفعلون؛ (84) «چرا چيزى را مىگوييد كه نمىكنيد.» كبر مقتا عندالله أن تقولوا ما لا تفعلون؛ (85) «نزد خدا بسيار نفرتانگيز است كه چيزى را بگوييد كه نمىكنيد .»
حضرت علىعليه السلام نيز اين نكته قرآنى را كه با بيانى ديگر از زبان پيامبر اكرم شنيده (86) بود، ويژگى منافق مىشمرد. امام در مجلس علمىاى كه با اصحابش داشته و چهار صد نكته را به آنان آموخته از ايشان مىخواهد تا با هم مهربان و دوست و اهل بذل و بخشش باشند و همچون منافق نباشند كه فقط مىگويد و توصيف و ظاهرسازى مىكند (87) . در جايى ديگر، اين ويژگى را بارزترين علامت نفاق شمرده و كسى را كه به نماز و روزه و جهاد و تقوا سفارش مىكند و فرمان مىدهد ، اما خود به هيچ يك پايبند نيست، آشكارترين منافق ناميده است . از اينجا است كه ريا و نفاق با هم ارتباط پيدا مىكنند و سپس هر دو در شرك به هم مىپيوندند . چه، نفاق برادر شرك (88) و ريا شرك پنهان (89) است . منافق جلوتر از ديگران مىدود تا او را نبينند و چون بهگمان خود از ديدرس همگان دور شد، تسليم هوسها ، شهوتها و طمعهاى خويش مىشود و آنچه را نهى كرده بود، مرتكب مىشود، يا آنچه را بدان فرمان داده بود ، براثر كسالت و سستى از ياد مىبرد . چنين كسانى كه مدعى دروغين پاكى و اخلاقند و پرچم مقدس امر به معروف و نهى از منكر را دستاويز پنهان داشتن نهان خود مىكنند ، در لسان حضرت از بارزترين مصداقهاى منافقانند: «آشكارترين منافق كسى است كه به اطاعت [خدا] فرا خواند و خود بدان عمل نكند و از معصيت بازدارد و خود از آن دست نكشد .» (90) در نقل ديگرى از اين حديث ـ كه در فصل «گونههاى نفاق» به آن اشاره شد ـ به جاى كلمه «أظهر» واژه «أشد» آمده است. بدين ترتيب شدت نفاق، راز سر به مهر منافق را برملا مىسازد و هيچ پوششى مانع از بروز آن نمىشود . زيرا كسى كه به مردم فرمان نيكى مىدهد ، زير ذرهبين مردم قرار مىگيرد و دقت بيشتر ، درون او را آشكارتر مىسازد و هرچه فرمانها بيشتر و عملها كمتر و تخالف و ناهمگونى گفتار و كردار بيشتر باشد ، نفاق شديدتر است و زودتر نمايان مىگردد .
.3 ذكر اندك
نشان ديگر منافقان ، يادكرد اندك خدا است . آنان از آن رو كه اعتقاد چندانى به خداوند ندارند، به ياد او نيز نمىافتند. تنها بارقههاى رحمت الهى و حوادث طبيعى، ممكن است آنان را به ياد خدا اندازد؛ يا براى تظاهر و رياكارى به حلقه ذكرى و نماز جماعتى حاضر شوند . آنان خدا را در نهان ياد نمىكنند و خدا اين را آشكار كرده است. امام علىعليه السلام با اشاره به اين افشاگرى، آن را سبب نزول آيه 142 سوره نساء مىداند كه حضور منافقان را در صفهاى نماز كسالتبار توصيف كرده و ذكر آنان را قليل دانسته است. (91) امام علىعليه السلام مىفرمايد :« منافقان، خداوند را تنها آشكارا ياد مىكردند و در نهان نه. از اين رو خداوند فرمود : يراؤون الناس ولا يذكرون الله إلا قليلا.» (92) امام علىعليه السلام خود از اين ويژگى براى شناخت منافقان معاصر سود برده است . ايشان در پاسخ به كسى كه درباره ماهيت خوارج پرسيده بود، مىفرمايد: «آنان نه مشركند و نه منافق . مشرك نيستند، چون از شرك گريختند، و منافق نيستند چون منافقان، خدا رابسيار اندك ياد مىكنند و حال آن كه خوارج نهروان پيشانى پينهبسته دارند.» در نتيجه امام آنان را از باغيان و خارجشوندگان از جرگه اسلام مىداند. (93)
.4 دشمنى با چهرههاى تابناك دين
سنت الهى در پيشرفت دين بر آن قرار گرفته كه گروندگان و پيروانش به مجاهدت بپردازند و با يارى دادن دين خدا، از او يارى و نصرت بگيرند. منافقان كه پيروزى و نصرت دين را بر نمىتابند، انصار دين را به ديده دشمنى مىنگرند و كينه آنان را به دل مىگيرند.
امام على كه تابناكترين مجاهد و شاخصترين يارىدهنده پيامبرصلى الله عليه وآله است، حب و بغض او مصداق بارز اين قاعده گشته است . امام بر اساس عهد (94) و تعليم نبوى، از اين نكته نيك آگاه بود؛ زيرا وقتى مشاوران اندرزگو، جذب مخالفان را با بذل و بخشش توصيه مىكردند، فرمود: اگر با اين شمشيرم به بالاى بينى مؤمن بزنم تا مرا دشمن بدارد، دشمنم نخواهد داشت و اگر دنيا را با همه ثروتهايش به پاى منافق بريزم تا مرا دوست بدارد، دوست نخواهد داشت. زيرا قضاى الهى بر زبان پيامبر امى گذشته است كه فرمود: «اى على مؤمن تو را دشمن و منافق تو را دوست نمىدارد.» (95) كاركرد تاريخى و وقوع عملى اين روش را در صدر اسلام نيز مىتوان ديد. جابر بن عبدالله مىگويد: ما منافقان را از دشمنىشان با على بن ابىطالب مىشناختيم (96) و ابو سعيد خدرى «لحن القول» را در سوره محمدصلى الله عليه وآله، به بغض امام على تفسير مىكند (97) . به روايت امام علىعليه السلام پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودهاند: «اگر كسى از امتم همه عمرش را عبادت كند، اما با بغض خاندان و پيروانم خدا را ملاقات كند، خداوند قلبش را جز به نفاق نخواهد گشود. (98) » از امام صادقعليه السلام نيز روايت شده است: «حق كسى را كه عمر خود را در اسلام سپرى كرده و حامل قرآن را و امام عادل را، جز منافق رسوا، انكار نمى كند. (99) »
ريشههاى نفاق
.1 حقارت درونى
نفاق به تصريح قرآن، بيمارى روحى است (100) و از ديدگاه احاديث، مهمترين علت آن ذلت و حقارت درونى منافق است . احاديث كه همگى از امام علىعليه السلام هستند، يكصدا اين نكته را تأكيد مىكنند كه نفاق انسان ناشى از ذلتى است كه او در خود مىيابد. (101) تحليلهاى روانكاوانه نيز اين حقيقت را تأييد مىكنند. منافق، از بيم افشاى رازش، هماره خوار و مضطرب است. از يك سو ترس از گردن نهادن به تكاليف و از سوى ديگر ترس ناشى از مخالفت آشكار و پذيرفتن تبعات آن، گريبان او را مىگيرد و ترس جز ناشى از ضعف و حقارت نيست . ظهور رفتارى همچون تملق و چاپلوسى در ظاهر، و غيبت و بدگويى در خلوت كه جهد عاجز و ناتوان است، (102) از همين ذلت درونى سرچشمه مىگيرد. اگر به معناى حقيقى نفاق كه از گونههاى دروغ است، توجه كنيم، فرموده علىعليه السلام را بهتر خواهيم فهميد: «نفاق بر كذب بنا نهاده شده است (103) » و «دروغ سر از نفاق درمى آورد (104) » و «چون دروغ خود از خوارى و ذلت نفس زاييده مىشود (105) ، پس بهآسانى مىتوان نفاق را معلول حقارت انسان دانست.»
.2 ستيزه جويى
اگر عامل پيشين، درونشخصيتى و نهفته در روح منافق باشد، ستيزهجويى و خصومت را مىتوان زمينه و عامل بيرونى پيدايش نفاق دانست. كشمكشها و درگيرىهاى لفظى، خطى و فكرى و مجادلههاى شديد سياسى و جناحى هر گاه به درازا كشد، هر دو سوى نزاع را خسته و آشفته مىكند و زمينه مساعدى براى در لاك خود خزيدن، از سطح به عمق رفتن و دو چهرگى فراهم مىآورد. برخوردهاى جانفرسا و بيم از مخالفتهاى لجبازانه، هر دو طرف و يا حد اقل يكى از آنان را به سكوت و اعلام رضايت ظاهرى و يا حتى موافقت نمايشى وامىدارد تا با پنهان شدن در پشت پرده نفاق و دورويى، خود را حفظ كند و نيروى خود را براى موقعيتى مناسب نگه دارد. بدينسان دل و جان، بيمار و آفت زده مىشود. حضرت علىعليه السلام اين معنا را چه زيبا ترسيم كرده است! آن جا كه مرا و خصومت را سبب مريضى قلب و زمينه رويش نفاق مىداند: (106)
.3 رذيلتهاى اخلاقى
امام علىعليه السلام علتهاى ديگر نفاق را نيز برشمردهاند. امام چهار ستون نفاق را عبارت مىدانند از: هوا و هوس ، سستى و سهل انگارى ،كينه و طمع. سپس هريك از اين چهار ركن اصلى را به چهار شاخه تقسيم كرده و فرمودهاند: نفاق بر چهار پايه استوار است : هوس و سهلانگارى و خشم وطمع.
هوس، خود، چهار شعبه دارد: ستم و تجاوز و شهوت و سركشى.
هر كه ستم كند گرفتارىهايش زياد شود و تنها ماند و از كمك به او خوددارى شود. هر كه تجاوز كند، كسى از شرارتها و بدىهايش در امان نباشد و دلش سالم نماند و در برابر خواهشهاى نفسانى خوددار نباشد. هر كه شهوات خود را تعديل نكند، در پليدىها فرو رود، و هر كه از روى عمد و بدون دليل، سركشى كند، گمراه شود.
سهل انگارى را نيز چهار شعبه است : غفلت و مغرور شدن [به رحمت حق] و آرزو و ترس و تعلل ورزيدن. و اين از آن رو است كه ترس، از حق باز مىدارد و تعلل، موجب كوتاهى كردن در عمل مىشود، تا آن كه اجل در رسد، و اگر آرزو نبود، انسان حساب كار خود را مىدانست و اگر از حساب كار خود آگاه مىشد، از ترس و وحشت درجا مىمرد.
خشم هم بر چهار شعبه است : خودبرتربينى، فخرفروشى، غرور و عصبيت. هر كه خودبرتربين باشد، به حق پشت كند؛ هر كه فخرفروشى كند، از صراط راستى منحرف شود و به گناه درافتد؛ هر كه غرور داشته باشد، بر گناهان اصرار ورزد، و هر كه عصبيت پيشه كند، از حق منحرف شود و به باطل گرايد. پس، چه بد خصلتى است خصلتى كه نتيجه آن پشتكردن به حق و گناه و اصرار بر گناه و انحراف از راه راست باشد.
طمع را نيز چهار شعبه است : شادمانى و سرمستى و خيرهسرى و فزونخواهى. شادمانى كردن نزد خداوند خوشايند نيست و سرمستى تبختر و خودپسندى است و خيرهسرى بلايى است كه آدمى را به كشيدن بار گناهان وامىدارد و فزونخواهى سرگرمى و بازى و گرفتارى و جايگزين كردن چيز پستتر [ دنيا] به جاى چيز بهتر [ آخرت] است.
اين است نفاق و پايهها و شاخههاى آن. (107) حديث ديگرى نيز از امام علىعليه السلامدر دست است كه گر چه در مقام تحذير از دوستى با افرادى با ويژگىهاى نامطلوب است، از آن جا كه امام در پايان حديث، اين صفات زشت و نامطلوب را موجب نزديكى انسان به نفاق مىداند و حتى برخى از آنها مانند ريا و غيبت از نشانههاى نفاق به شمار مىروند، مىتوان سبب هاى نفاق را از آن بيرون كشيد: بپرهيز از كسى كه چون با او سخن بگويى ملولت كند و چون با تو سخن گويد، غمگينت كند و چه شادمانش سازى يا به وى زيان برسانى، با تو خواهد آمد و اگر [روزى] از تو جدا شود، در غياب تو، آنچه را دوست ندارى مىگويد و اگر مانعش شوى، به تو افترا مىبندد و اگر با وى موافقت كنى، به تو حسد مىورزد و اگر مخالفتش كنى، با تو دشمنى و ستيزهجويى مىكند. از جبران خوبىهايى كه به وى شده، ناتوان است؛ اما در برابر كسى كه به وى ستم كرده زيادهروى مىكند. همراهش اجر مىبرد و او بار سنگين گناه را. زبانش عليه او است، نه براى او، و دلش سخنش را نگه نمى دارد. براى ستيزيدن مىآموزد و براى ريا تفقه مىكند. به سوى دنيا مىشتابد و تقوا را وا مىگذارد. پس چنين كسى از ايمان دور، به نفاق نزديك، از هدايت دورافتاده و با گمراهى همراه است. (108)
زيانهاى نفاق
.1 تباهى ايمان
اولين و بارزترين اثر تخريبى نفاق ، تباهى و فساد ايمان است. (109) آرى، منافق اندكى از كافر پيش است . او گاه در پرتو برق جهيده بر قلبش ، گامى برمىدارد، و اگر به ريسمان هدايت الهى چنگ زند، مىتواند بر ترديد و شكش غلبه، و بيمارى درونى خود را معالجه كند، و كورسوى ايمان نهفته در درون را پاس دارد تا بادها و طوفانهاى كفر و الحاد آن را خاموش نكند. همچنان كه اگر مؤمنى ، ايمان خود را پاس ندارد و از فتنهها و شبههها با چراغ تقوا و پروا بيرون نيايد و با ريا و دورويى ، درون خود را پنهان دارد و فقط از سر همراهى با جماعت، به جهادى و نمازى حاضر شود ، بهتدريج به كفر و بىايمانى نزديك مىشود. از اين رو ايمان و نفاق گردهم نمىآيند و هر يك ديگرى را كنار مىزند و مؤمن از نفاق مبرا است . (110) بر اين اساس، انسان مؤمن در روابط اجتماعى و معاشرتى خود نيز دو رو و دو چهره نبوده و اهل ريا و تزوير نيست .
.2 نپذيرفتن حكمت
حكمت به معناى دانش استوار و جلوگيرنده از نابخردى و نادانى ، تنها با آموختن و دانشاندوزى به دست نمىآيد . حكمت به معناى حقيقى آن، يعنى مقدمات علمى ، عملى و روحى براى نيل به هدف والاى انسانيت، در دلهايى مىپايد كه پله اول آموختن را پشت سر گذشته و به مدد طاعت خداى متعال و تقوا و ملازمت حق و اطاعت راستين از دين و دورى از ريا و ديگر گناهان كبيره به پله سوم نزديك شده است كه همان نور الهى است و به همه كس داده نمىشود . حكمت در اين معناى حقيقى و حديثى، در دل مؤمنان محبوب خدا جاى مىگيرد، نه منافقان مبغوض نزد خدا. اگر هم منافقى با جد و جهد، اصطلاحاتى را هم فرا گيرد و گام اول را بردارد، به دليل بىتقوايى و معصيت ، به جايى نمىرسد؛ به گفته امام على: إن الحكمة لا تحل قلب المنافق إلا وهي على إرتحال؛ (111) «حكمت به دل منافق فرو نمىآيد، مگر آن كه در حال كوچ است .» و در حقيقت دل منافق، سراى حكمت نيست و اگر براى مدتى اندك در آنجا فرود مىآيد، در نخستين فرصت كه از دهان او به بيرون مىجهد. امام به اين نكته تصريح كرده است : «سخن حكيمانه در پى جايگاه اصلىاش، آن قدر در سينه منافق بالا و پايين مىرود تا آن را بر زبان آورد و مؤمن بشنود و بربايد كه وى شايسته آن و بدان سزاوارتر است . (112) »
.3 بىآبرويى
منافق در قيامت با هردو چهره واقعى و ظاهرى خود مىآيد و رسوا مىشود. منافق زبانبازى كه نقشهاى گوناگونى را بازى كرده است، با زبانهايى آغشته به زبانههاى آتش به صحنه مىآيد و در روز «كشف سرائر»، باطنش نموده و چهرهاش گشوده مىشود و ندا درمىدهند : هذا الذي كان في الدنيا ذا وجهين وذا لسانين؛ (113) «اين كسى است كه در دنيا دو رو و دو زبانه بود.»
امام علىعليه السلام از اين رخداد دهشتناك حذر مىدهد و مىفرمايد : «از نفاق برحذر باشيد كه دو رو، پيش خدا آبرو ندارد . (114) »
.4 بىاعتمادى
زيان بزرگ نفاق در معاشرتها و روابط اجتماعى ، بىاعتمادى مردم به شخص دو رو و در نتيجه خارج شدن او از گردونه كارى و گروههاى اجتماعى است . انسانها به كسى كه در هرجا چهرهاى دارد و زبانش نه مطابق حقيقت كه موافق منافعش مىچرخد، اعتماد نمىكنند. چنين كسى با نظر و عقيده كسى مخالفت نمىورزد و همواره خود را موافق نشان مىدهد و چون اين موافقت ، دروغين و تصنعى است، بالاخره افشا شود و حتى موافقتهاى واقعى او نيز معلوم نمىگردد . از اين رو حضرت علىعليه السلام مىفرمايد : «آن كه نفاقش فراوان گردد ، وفاقش معلوم نشود . (115) »
درمان نفاق
.1 بهره گيرى از قرآن
نفاق نيز مانند بسيارى از امراض درونى ، درمانپذير است. راهى كه امام علىعليه السلام در پيش روى ما مىنهد ، بهرهگيرى از قرآن است . امام در خطبه بلندى، خطاب به اصحابش ، آنان را به روى آوردن به قرآن سفارش مىكند و به شفاخواستن از آن در بيمارىها و يارى خواهى در گرفتارىها فرمان مىدهد و سپس مىفرمايد : فإن فيه شفاء من اكبر الداء وهو الكفر والنفاق والغي والضلال ، فاسألواالله؛ (116) «بىگمان درمان بزرگترين دردها يعنى كفر و نفاق و گمراهى و سرگشتگى، در قرآن است .» اين راه درمان كه خود برگرفته از قرآن است (117) ، در ديگر تعاليم حضرت تأكيد شده است (118) . افزون بر اين، امام خبر از تعليم نبوى مىدهد و آيه هايى را ارائه مىكند كه در سوره بقره تا مزمل پراكندهاند؛ اما همگى مشتمل بر «تهليل»اند. امام علىعليه السلام قرائت اين آيه ها را در صبح هر روز مايه ايمنى قلب از شقاق و نفاق مىداند. (119) آرى، اين راه درمان نيز همچون ديگر شيوههاى درمانى ، شرطها و زمينههايى دارد . چه، بهعيان مىبينيم كه بسيارى از منافقان ، قاريان قرآنند، اما تلاوتشان جز بر خسارت و نجاست روحى آنان نمىافزايد. (120) حضرت علىعليه السلام در خطبهاى ديگر، برخى از اين شرطها را بيان كرده است و بقيه را در تعاليم ديگر امامان مىتوان يافت. (121) امام علىعليه السلام مىفرمايد : بر شما باد كه ملازم كتاب خدا باشيد؛ زيرا كه ريسمان محكم، نور آشكار، درمانى سودبخش و [شربتى] براى فرو نشاندن عطش است. نگاهدارنده كسى است كه بدان چنگ مىزند و رهايىبخش آن كه بدان بياويزد .. . كسى كه آن را گويد ، راست گويد و آن كه بدان عمل كند ، گوى سبقت را بربايد. چنانكه هويدا است ، گفتار و كردار قرآنى شفاى نفاق است، نه ادعا و قرائت زبانى . ترديدى نيست كه بايد قرآن بر قلب و زبان حاكم باشد كه معناى حقيقى تلاوت و تدبر همين است، (122) و قرائت بىاثر و بىخاصيت، قرائت نيست. (123)
.2 دعا
بى گمان دعا و درخواست از خداوند در همه امور كارساز و راهگشا است. از جمله در درمان دردهاى روحى و روانى و پيشگيرى از ابتلا به آنها. امام على در همين زمينه و براى پيشگيرى از رخنه نفاق و منزه ماندن روح از اين صفت زشت در تعقيب نماز عشا چنين دعا مىكند : اللهم طهر لسانى من الكذب و قلبى من النفاق و عملى من الرياء و بصرى من الخيانة...؛ «خدايا زبانم را از دروغ و دلم را از نفاق و عملم را از ريا و ديدهام را از خيانت پاك و منزه بدار.»
برخورد با منافقان
امام علىعليه السلام از دوران جوانى خود با مسئله نفاق و منافقان درگير بوده است و براى حمايت از پيامبر خداصلى الله عليه وآله، همواره دشمنان و منافقان را زير نظر داشت . در جنگ احد بار سنگين خيانت و عقبنشينى منافقان را با بدنى مجروح و خسته تحمل كرد و در جنگ تبوك ، در چهره يك جانشين با صلابت براى رسول اكرمصلى الله عليه وآله ، منافقان مدينه و پيرامون آن را نااميد و نقشههاى آنان را خنثا كرد. امام كه خطاب قرآنى واغلظ عليهم (124) را بارها به گوش شنيده و در عمل پيامبر مشاهده كرده بود، در دوران خلافت خود نيز بدان شيوه عمل كرد . او بىهيچ پروايى معاويه سردسته منافقان (125) را بركنار كرد و پس از اتمام حجت بر او ، به جنگ وى شتافت و پيش از آن ناكثين و حاميان منافق (126) آنان را درهم كوبيد. امام در دوران حكومت خود ، سياست را به صداقت آميخت؛ كارگزاران نادرست و غير صالح را نه از سر تجاهل و مداهنه باقى گذارد و نه به قصد فريب و خدعه ، لحظهاى با آنان دوستى كرد . حتى با خوارج نيز دورويى نكرد و به رغم آن كه مىتوانست به ظاهر و به زبان ، توبه مطلوب آنان را به زبان بياورد و خود را از شرارت آنان آسوده نگه دارد ، اما براى حفظ عصمت ولايت و عزت حكومت علوى از گناه ناكرده معذرت نخواست و تحمل توهينها و سختىها را تاوان حفظ كيان امامت كرد. (127) امامعليه السلام با صراحت اصلاحات خود را اعلان كرد و پيش از بيعت و پس از آن ، برنامه يكسان خود را بازگفت. او نه از روى خودرأيى و بىسياستى، بلكه براى حفظ صداقت ، به مشاور امين خود ابن عباس و اندرز سياسى مغيرة بن شعبه گوش نداد و از همان آغاز و بهصراحت معاويه را بركنار كرد تا جلوهاى از حكومت صادقانه ـ و نه منافقانه ـ را به نمايش گذارد . (128) اما اين همه بدان معنا نيست كه امام علىعليه السلام در دوران حكومت كوتاه خود از منافقان و فتنه آنان غافل شد و مردم را متوجه دسيسههاى آنان نكرد . امام با سخنرانىها و موضعگيرى خود ، خطاب قرآنى جاهد الكفار والمنافقين واغلظ عليهم (129) را پيش رو نهاد و با منافقان سياسى و دينى برخوردى افشاگرانه كرد.
امام علىعليه السلام در دوران خلافتش با دو دسته عالمان منافق و سياستمداران دورو روبرو بود و هر دو دسته را افشا كرد و از مردم خواست كه آنان را بشناسند و همان گونه كه قرآن از مسلمانان خواسته، با آنان دوستى نورزند (130) ؛ آنان را دشمن قطعى و حتمى خود بدانند (131) ؛ همواره از آنان مانند شىء نجس و پليد، اعراض و اجتناب كنند (132) و با امر به معروف و نهى از منكر، بينى منافقان را به خاك بمالند (133) . خطبه بلند حضرت در بيان ويژگىهاى منافقان، شامل چنين تحذير و هشدارى است (134) ، و تمثيل منافق به درخت «حنظل» براى شناساندن منافق و ويژگىهاى او به مردم است: «مثل منافق، مانند درخت حنظل است كه برگهايش سرسبز ولى طعم آن تلخ است . (135) » در سخنى جامعهشناسانه ، وجود منافقان عالمنما را گوشزد مىكند و مىفرمايد : شما در عصرى هستيد كه گوينده به حق، اندك و زبان به راستى ناگشاده و ملازم حق خوار است . اهل آن همگى سازشكار و جوانشان تندخو و پيرشان گنهكار و عالمشان منافق و نزديكشان ، بيرون روندهاند. كهتر ايشان ، مهترشان را بزرگ نمىدارد و توانگرشان از فقيرشان دستگيرى نمىكند . (136) » از نظر تاريخى مىتوان مصداقهايى همچون ابوموسى اشعرى و عبدالله بن عمر را در نظر آورد و برخورد منافقانه ابن عمر را در بيعت نكردن و خيانت ابوموسى اشعرى را در يارى نرساندن به امام در جنگ جمل به ياد آورد (137) امام در نامهاش به محمد بن ابى بكر، هنگامى كه او را به جانب مصر روانه مىكند، از همين منافقان برحذرش مىدارد و آن را بر هشدار پيامبر مبتنى مىكند كه فرمود: «من بر امتم از مؤمن و مشرك نمىترسم؛ چه، مؤمن را خداوند با ايمانش باز مىدارد و مشرك را خدا به سبب شركش قلع و قمع مىكند . بلكه من از آن كه در درون منافق و به زبان عالم مىنمايد، مىترسم . آنچه [نيكو] مىدانيد، مىگويد و آنچه منكر مىدانيد ، مىكند. (138) » امام همچنين در وصيتش به كميل كه افزون بر كمالات اخلاقى و عرفانى، مدتى ولايت « هيت » را در شمال غربى انبار به عهده داشت (139) ، فرمان مىدهد از منافقان بپرهيزد و با خائنان مصاحبت نكند (140) نيز به فردى از شيعيانش مىفرمايد : «بكوش تا زير بار احسان منافقى نروى. (141) » اين همه تحذير و هشدار تنها براى جلوگيرى از تبعيت كوركورانه از منافقان و مصاحبت هميشگى با آنان است؛ وگرنه گرفتن دانشها و حكمتهاى عاريتى عالم منافق، روا و بلكه مطلوب است . امام در سخن والايى ، حكمت را گمشده مؤمن مىداند و او را به اين گمشده سزاوارتر . الحكمة ضالة كل مؤمن فخذوها ولو من أفواه المنافقين
و البته حكمتآموزى، با قراردادن منافق به عنوان معلم رسمى، فرق مىكند. در تعلم رسمى و مصاحبت هميشگى ، بخشى از روحيات و اخلاق و آداب آموزگار به جوينده علم انتقال مىيابد و حتى اگر در ظاهر چنين ننمايد ، غير مستقيم و پنهانى به روح انسان نفوذ مىكند. از اين رو از معلم منافق بايد حذر كرد. اما سخنان گاه و بيگاه و تكگويىها چنين خطرى ايجاد نمىكند و مشمول قاعده پذيرش حق از هركسى مىگردد و مصداق حديث انظر إلى ما قال ولا تنظر إلى من قال. (142) در زمينه نفاق سياسى نيز مىتوان نمونههاى تاريخى بسيارى آورد . حضرت علىعليه السلام افزون بر ابتلا به منافقان آشكارى چون معاويه و طلحه و زبير و حاميان آنان، به منافقان پنهان، چون شبث بن ربعى (143) ، عمرو بن حريث (144) و ابو برده (145) و از همه منافقتر، اشعث بن قيس، در داخل سپاه خود گرفتار بود . اشعث از سران قبيله كنده يمن و از منافقان روزگار و رأس نفاق در زمانه خود بود . پس از اسلام آوردنش ، مرتد شد و چون سپاه خليفه اول، محاصرهاش كرد، پس از فدا كردن هشتصد نفر از قبيلهاش، براى خود و ده نفر ديگر از خانوادهاش، امان گرفت، و از اين رو نزد زنان قبيلهاش، به «عرف النار» كه كنايه از خيانتكار است، ملقب گشت .
او در سپاه علىعليه السلام به عنوان سردار قبيله كنده جاى گرفت و در واپسين روزهاى جنگ صفين ، منافقانه و مرموزانه ، سپاه امام را از جنگ با معاويه دلسرد كرد و به بهانه دفاع از كوفه و صلحطلبى معاويه ، سپاه على را به عقبنشينى خواند. او خود با خوارج نهروان همراه نشد ، اما دست فتنهانگيز وى براى تاريخ باز شده است . برخى منشأ همه فتنههاى دوره حكومت امام على را اشعث مىدانند (146) و از اين رو او را با عبدالله بن ابى سلول سركرده منافقان مدينه در زمان حضرت رسولصلى الله عليه وآله مىسنجند. امام علىعليه السلام به نفاق او آشكارا تصريح و او را بر فراز منبر كوفه افشا كرد. (147) خطاب حضرت در برابر اعتراضى است كه اشعث در ميان خطبه به ايشان كرد، و استدلال حضرت را به زيان ايشان خواند. حضرت پس از نگاهى از سر بىاعتنايى به او پاسخ داد: تو چه مىدانى كه چه چيز به زيان من و چه چيز به سود من است؟ لعنت خدا و لعنت لعنتكنندگان بر تو باد ، اى بافنده پسر بافنده ، اى منافق پسر كافر!
به خدا سوگند كه تو يك بار در كفر و يك بار در اسلام اسير شدى و در هيچكدام مال و حسب و نسبت باعث رهايىات نشد . بىگمان مردى كه شمشير [مرگ] را به سوى قومش بكشاند و مرگ را به سوى ايشان براند ، سزاوار است كه نزديكان ، دشمنش بدارند و دوران ، از او ايمنى نيابند .
كتابنامه
.1 قرآن كريم.
.2 اقبال الاعمال، سيدبن طاووس (ت 664 ه .ق)، تحقيق جواد قيومى، چاپ اول، مكتبالاعلام الاسلامى، قم / 1414 ه . ق.
.3 امالى طوسى، شيخ طوسى (ت 460 ه . ق)، تحقيق قسمالدراسات الاسلامية، مؤسسه بعثت، چاپ اول، نشر و چاپ دارالثقافة، قم / 1414 ه . ق.
.4 تاريخ يعقوبى، احمدبن ابو يعقوب (ت 284 ه .ق)، دار صادر، بيروت، نشر مؤسسه فرهنگ اهل بيتعليه السلام، قم.
.5 تحفالعقول عن آل الرسولصلى الله عليه وآله، ابن شعبه حرانى (ت قرن 4 ه .ق)، تحقيق علىاكبر غفارى، چاپ دوم، جامعه مدرسين حوزه علميه، قم / 1363 ه . ش.
.6 تنبيه الخواطر و نزهة النواظر (مجموعه ورام)، ابوالحسين ورامبن ابى فراس (ت 605 ه .ق)، بيروت، دارالتعارف و دار صعب.
.7 جعفريات (اشعثيات)، ابوالحسن محمدبن محمدبن اشعث كوفى (ت قرن چهارم ه . ق) تهران، مكتبه نينوا، (همراه با
.8 قربالاسناد چاپ شده است).
.9 خصال، شيخ صدوق (ت 381 ه .ق)، تحقيق علىاكبر غفارى، جماعة المدرسين فىالحوزة العلمية، قم.
.10 دستور معالم الحكم، قاضى قضاعى (ت قرن 6 ه .ق) چاپ اول، دارالكتاب العربى، بيروت /1401 ه . ق.
.11 دعائم الاسلام، قاضى نعمان مغربى (ت 363 ه .ق)، تحقيق آصفبن علىاصغر فيضى، دارالمعارف، قاهره /1383 ه . ق.
.12 شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحديد (ت 656 ه .ق)، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ اول، كتابخانه آيتالله نجفى مرعشى، نشر دار احياء الكتب العربية، 1378 ه .ق.
.13 شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار، قاضى نعمان مغربى (ت 363 ه .ق)، تحقيق سيد محمدرضا حسينى جلالى، مؤسسه نشر اسلامى، قم. .14 عيونالحكم والمواعظ، علىبن محمد الليثى الواسطى (ت قرن 6 ه . ق)، شيخ حسين حسنى بيرجندى، چاپ اول، دارالحديث، قم / 1376 ه .ش.
.15 غررالحكم و دررالكلم، عبدالواحد آمدى تميمى (ت 550 ه .ق)، تحقيق مير سيد جلالالدين محدث ارموى، چاپ سوم، دانشگاه تهران، 1360 ه .ش.
.16 العين، خليل فراهيدى (ت 175 ه . ش)، تحقيق دكتر مهدى مخزومى، چاپ دوم، دارالهجرة، ايران /1409 ه . ق.
.17 غريب الحديث، ابو عبيد قاسمبن سلام هروى (ت 224 ه .ق)، دارالكتاب العربى، چاپ اول، 1384 ه . ق.
.18 فتوح، ابن اعثم كوفى (ت 314 ه .ق)، تحقيق على شيرى، دارالارضوان، چاپ اول، بيروت /1411 ه . ق
.19 قصص الانبياء، ابوالحسين سعيدبن عبدالله راوندى معروف به قطبالدين راوندى (ت 573ه .ق)، تحقيق غلامرضا عرفانيان، چاپ اول، آستان قدس رضوى، مشهد /1409ه . ق.
.20 العلم والحكمة فىالكتاب والسنة، محمد الريشهرى، معاصر، دارالحديث، قم / 137ه . ق.
.21 كافى، كلينى (ت 329ه .ق)، تحقيق علىاكبر غفارى، چاپ دوم، دارالكتب الاسلاميه، تهران / 1389ه .ق.
.22 محاسن، احمدبن خالد برقى (ت 274ه .ق)، تحقيق سيد جلالالدين محدث ارموى، تهران، دارالكتب الاسلاميه.
.23 مصباح الشريعة، منسوب به امام صادقعليه السلام (ت148ه .ق)، مؤسسه اعلمى، بيروت / 1400 ه . ق.
.24 مشكاةالانوار، ابوالفضل على طبرسى (ت قرن 7 ه .ق)، تحقيق مهدى هوشمند، چاپ اول، دارالحديث، قم / 1418 ه .ق.
.25 لسان العرب، علامه ابن منظور (ت 711 ه .ق)، چاپ اول، بيروت، دار احياءالتراث العربى .
.26 معجم مقائيس اللغة، ابوحسين احمدبن فارس (متولد 395ه .ق)، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، چاپ دوم، مكتبه و مطبعه حلبى، مصر / 1389 ه . ق.
.27 مختار الصحاح، محمدبن ابىبكربن عبدالقادر (ت 711 ه .ق)، تحقيق احمد شمسالدين، دارالكتب العلميه، بيروت / 1415 ه .ق.
.28 ميزان الحكمة، محمد الريشهرى، معاصر، تحقيق و نشر دارالحديث، چاپ اول، ويرايش و تنقيح دوم، قم / 1416ه .ق.
.29 الميزان فى تفسير القرآن، علامه محمدحسين طباطبايى (ت 1402 ه .ق)، نشر جامعه مدرسين حوزه علميه قم.
.30 مسند احمدبن حنبل، (دوره 6 جلدى)، امام احمدبن حنبل (ت241 ه . ق) چاپ دار صادر، بيروت.
.31 معجم كبير، سليمانبن احمد طبرانى (ت 360 ه .ق)، تحقيق حمدى عبدالمجيد سلفى، چاپ دوم، قاهره، احياء التراث العربى، مكتبه ابن تيمية.
.32 موسوعة الامام علىعليه السلام فىالكتاب والسنة والتاريخ، محمد الريشهرى، معاصر، با همكارى محمدكاظم طباطبايى و محمود طباطبايىنژاد، چاپ اول، دارالحديث، قم / 1421ه .ق.
.33 نثر الدر، ابوسعيد منصور آبى (ت 421 ه . ق)، تحقيق محمدعلى قرنة، الهيئة المصرية العامة للكتاب، (بىتا).
.34 موسوعه نضرة النعيم، گروه نويسندگان به اشراف صالح حميد و عبدالرحمان ملوح، معاصر، چاپ اول، عربستان سعودى، جده / 1418 ه .ق.
.35 وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى (ت 1104 ه . ق)، تحقيق ربانى شيرازى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
.36 نورالثقلين، شيخ عبد علىبن جمعه عروسى حويزى (ت 1112 ه . ق)، مؤسسه اسماعيليان، قم / 1412 ه .ق.
.37 بحار الانوار، علامه محمدباقر مجلسى (ت 1110 ه .ق)، تحقيق و نشر: دار احياءالتراث، چاپ اول، بيروت / 1412 ه . ق.
.38 چهل حديث، امام خمينىرحمه الله (ت 1368 ه .ش)، مركز نشر فرهنگى رجاء، چاپ اول، چاپ گلشن، تهران / 1368 ه . ش.
.39 نهجالبلاغة، ابوالحسن سيد رضى (ت 406 ه . ق)، تحقيق سيد كاظم محمدى و محمد دشتى، چاپ سوم، انتشارات امام علىعليه السلام، قم / 1369 ه . ش.
پىنوشتها:
1) بقره ، آل عمران ، نساء ، مائدة ، انفال ، توبه ، عنكبوت ، احزاب ، فتح ، حديد ، حشر و تحريم .
2) غرر الحكم ، حديث 735: النفاق ستين الأخلاق.
3) غرر الحكم، حديث . 4540
4) ما أقبح بالانسان ظاهرا موافقا وباطنا منافقا (غررالحكم، حديث 9559). ما أقبح بالانسان أن يكون ذا وجهين (غررالحكم، حديث 9663) .
5) غرر الحكم، حديث . 4540
6) تحف العقول ، ص . 115
7) دستور معالم الحكم، ص 60؛ عيون الحكم والمواعظ، ص 79، ح . 1926
8) فاياكم والتلون في دين الله ، فإن جماعة فيما تكرهون .. .. (نهج البلاغه ، خطبه 176) .
9) العين، ج 5 ،ص 177؛ الصحاح، ج 4، ص 1560؛ القاموس المحيط، ج 3، ص 286؛ تاج العروس، ج 13، ص .463
10) معجم مقاييس اللغة ، ج 5، ص 454 و . 455
11) لسان العرب ، ج 10 ص 359 ؛ تاج العروس، ج 13، ص . 463
12) علامه طباطبايى مىگويد: نفاق در عرف قرآن اظهار ايمان و ابطان كفر است. (تفسير الميزان، ج 19، ص 278)
13) بنگريد به گفته ابوعبيد و ابن انبارى در: لسان العرب ، ج 10، ص 359 ، و تاج العروس، ج 13، ص . 463
14) بحار الانوار، ج 68 ،ص 241 ـ .309
15) بحار الانوار، ج 68 ،ص .265
16) علامه مجلسى، نخستين روايت باب نفاق را در بحار الانوار كه به گونهاى تفسير عنوان باب است، به روايتى از امام رضا اختصاص داده كه ناظر به همين معناى مشهور است .
17) بحار الانوار، ج 72 ، ص .108
18) بحار الانوار، ج 72 ، ص .271
19) و ماهم بمؤمنين. (بقره، آيه 8)
20) جامع العلوم والحكم، ص 375، به نقل از نضرة النعيم ، ج 10 ، ص .5605
21) ر.ك: بحار الانوار، ج 68، ص 275؛ معانى الاخبار، ص 395، ح .51
22) دليل اين همزاد بودن را علامه طباطبايىرحمه الله در تفسير الميزان بيان كردهاند . بنگريد به: الميزان ، ج 19، ص .287
23) امام خمينى، چهل حديث، شرح حديث نهم، ص .135
24) غرر الحكم، ح .3309
25) مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء ولا الى هؤلاء. (سوره نساء، آيه 143) نيز بنگريد به سوره توبه، آيه . 110
26) ر.ك: سوره بقره، آيه 9؛ سوره نساء، آيه .142
27) غرر الحكم، حديث . 1289
28) غرر الحكم، حديث 6855 و ح .154 حديث دوم لفظ كل را ندارد .
29) تحف العقول ، ص . 212
30) غرر الحكم، حديث 6288 و . 6289
31) غرر الحكم، حديث . 1785
32) براى آگاهى بيشتر از چند و چون رابطه علم و ايمان، بنگريد به، رى شهرى، محمد، العلم والحكمة في الكتاب والسنة، بخش اول و نيز مدخل كتاب.
33) غرر الحكم، حديث . 10130
34) غرر الحكم، حديث . 10129
35) غرر الحكم، حديث .10067
36) ر.ك: ميزان الحكمة ، عنوان 161: الدنيا،ابواب 1221،1222، 1225؛ غررالحكم، حديث 3518 : إن الدنيا لمفسدة الدين ومسلبة اليقين وإنها لرأس الفتن واصل المحن .
37) غرر الحكم، حديث . 10405
38) نثر الدر، ج 1 ، ص . 289
39) خصال، ج 1، ص 69، ح 104؛ مشكاةالانوار، ص .135
40) غرر الحكم، حديث . 9644
41) بحار الأنوار، ج 78 ، ص 56 ، ح . 119
42) غرر الحكم، حديث 1282 و 7234 و . 10957
43) ر.ك: ميزان الحكمة، عنوان 473: اللسان ، باب . 3564
44) نهج البلاغه، خطبه . 176
45) غرر الحكم، حديث . 4222
46) غرر الحكم، حديث . 1578
47) غرر الحكم، حديث . 1853
48) بحار الانوار، ج 35 ، ص .340
49) غرر الحكم، حديث . 1576
50) النفس الأمارةالمسولة بالسوء تتملق تملق المنافق وتتصنع بشيمة الصديق الموافق. غررالحكم، حديث .2106
51) ر.ك: تبيان، ج 1، ص . 54
52) غرر الحكم، حديث 6244 ؛ جاحظ، مائة كلمة، ص 51، ح . 68
53) ر.ك: بقره، آيه . 13
54) غرر الحكم، حديث . 2008
55) سوره مجادله، آيه . 19
56) نهج البلاغة، خطبه 194؛ غرر الحكم، حديث 11042 و . 2627
57) سوره منافقون، آيه .4
58) كافى، ج 1، ص 63، ح .1
59) سوره محمد، آيه .30
60) بحار الأنوار، ج 71 ، ص 283 ، ح . 33
61) نهج البلاغه، حكمت .26
62) شرح ابن ابى الحديد، ج 20 ،ص 280 ،ح . 218
63) مسند احمد بنحنبل، ج 4، ص 288؛ سنن دارمى، ج 2، ص . 246
64) اقبال الأعمال، ج 3 ، ص . 299
65) علم و حكمت در قرآن و حديث، ج 1، ص 160 ـ . 163
66) بحار الأنوار، ج70 ، ص 59 و . 39
67) محاسن برقى، ج 1 ، ص 226 ، ح 150؛ كافى ، ج 2 ، ص 54 ،ح .4 شيخ حر عاملى اين حديث را با احاديث همخانوادهاش، در باب نهم از ابواب صفات قاضى آورده و از آن براى حل احاديث متعارض سود جسته است.(وسائلالشيعه ، ج18، ص78، ح10)
68) تنبيه الخواطر، ج 2، ص 117 ؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص . 208
69) غرر الحكم، حديث . 3551
70) من أنعم الله عليه بنعمة فعرفها بقلبه ، فقد أدى شكرها . (كافى، ج 2، ص 96، ح 15) نيز گفته خدا به موسىعليه السلام : يا موسى شكرتني حق شكري حين علمت أن ذلك مني . (راوندى، قصص الأنبياء، ص 161، ح 178)
71) غرر الحكم، حديث 5661 و . 5662
72) كافى، ج 2، ص 46، ح . 1
73) غرر الحكم، حديث . 1176
74) مصباح الشريعه، ص 140، باب 66؛ بحار الانوار، ج 70، ص 394، ح .1
75) سوره توبه، آيه .98
76) للمتكلف ثلاث علامات : يتملق إذا حضر ويغتاب إذا غاب ويشمت بالمصيبة . (نور الثقلين، ج 4 ، ص 473، ح 97)
77) غرر الحكم، ح .7083
78) الغيبة جهد العاجز. (نهج البلاغة، حكمت 461)
79) غرر الحكم: حديث . 899
80) حاطب بن ابى بلتعه كسى بود كه خبر لشكركشى پيامبر(ص) را به مكه، در نامهاى نوشت و پنهانى براى مشركان مكه ارسال كرد. خداوند پيامبر(ص) را از اين امر آگاه و ايشان هم امام على را مأمور دستگيرى پيك و گرفتن نامه كرد.
81) غرر الحكم، حديث . 969
82) همان، حديث . 10132
83) دعائم الإسلام، ج 1، ص . 245
84) سوره صف، آيه . 2
85) سوره صف، آيه .3
86) پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در وصيتش به امام علىعليه السلام مى فرمايد: «باطنت مانند ظاهرت باشد و اينگونه نباشد كه ظاهرت نيكو و باطنت زشت باشد، و گرنه از منافقان خواهى بود.» (خصال، ج 2،ص 544 ، ح 19)
87) خصال، ج 2، ص .614
88) امام على: «النفاق أخو الشرك.» (غررالحكم، حديث 483)
89) امام على: «اعلموا أن يسير الرياء شرك.» (تحف العقول، ص 151)
90) غرر الحكم، حديث 3214 و . 3309
91) وإذا قاموا إلى الصلاة قاموا كسالى يراؤون الناس ولا يذكرون الله إلا قليلا.
92) كافى، ج 2، ص 501، ح . 2
93) جعفريات، ص 234، ابن اعثم، فتوح، ج 4، ص . 272
94) امام على: «عهد الى رسول الله أن لا يحبنى الا مؤمن ولا يبغضنى الا منافق.» (سنن نسايى، ج 8، ص 117؛ كنز الفوائد، ج 2، ص 83)
95) نهج البلاغه، حكمت .45 نيز بنگريد به: بحار الانوار، ج 33، ص 284 و ج 35، ص 316 و ج ، 39 ص 291، باب .87
96) شرح الاخبار، ج 1، ص 153، ح .95 برقى در محاسن، حديثى را نقل مىكند كه اشاره به كاربرد اين روش در هر عصر دارد. حديث چنين است: محمد بن علي أو غيره رفعه قال قلت لأبي عبد الله أكان حذيفة بن اليمان يعرف المنافقين؟ فقال: رجل كان يعرف اثني عشر رجلا و أنت تعرف اثني عشر ألف رجل إن الله تبارك و تعالى يقول: «لتعرفنهم في لحن القول» فهل تدري ما لحن القول؟ قلت: لا والله قال: بغض عليبنأبيطالب و رب الكعبة.(محاسن، ج 1، ص 168، ح 132)
97) شرح الاخبار، ج 1، ص 153، ح 96.؛ ابن شهر آشوب در مناقب اين مطلب را اينگونه تأييد مىكند : «ابن عقدة و ابن جرير بالإسناد عن الخدري و جابر الأنصاري و جماعة من المفسرين في قوله ـ تعالى ـ و لتعرفنهم في لحن القول ببغضهم عليبنأبيطالب.» (ج 3، ص8، ح35)
98) كافى، ج 2، ص 46، ح . 3
99) كافى، ج 2، ص 658، ح .4
100) سوره بقره، آيه 10: في قلوبهم مرض. نيز سوره توبه، آيه . 125
101) ميزان الحكمة، ج 4، عنوان «نفاق» ، باب «علة النفاق» ص 3338؛ جاحظ، مائة كلمه، ج 4، ص 33 : نفاق المرء ذلة .
102) الغيبة جهد العاجز. (نهج البلاغة، حكمت 461)
103) النفاق مبنى على المين.» (غررالحكم، حديث 1156)
104) الكذب يودي إلى النفاق.» (غرر الحكم، حديث 1181)
105) لا يكذب الكاذب الا من مهانة نفسه.» (ميزان الحكمة، ج 3 ، عنوان الكذب ، باب علة الكذب، ص2676، حديث 17427)
106) قال أمير المؤمنين ع: «إياكم و المراء و الخصومة فإنهما يمرضان القلوب على الإخوان و ينبت عليهما النفاق.» (كافى، ج 2، ص 300، ح 1)
107) كافى، ج 2، باب «صفة النفاق و المنافق»، ص .393
108) بحار الانوار، ج 78، ص 10، ح .67
109) النفاق يفسد الإيمان (غرر الحكم: حديث 741) .
110) الإيمان برئ من النفاق (غرر الحكم: حديث 1244).
111) عيون الحكم والمواعظ، ص 57، ح . 1469
112) امالى طوسى، ص 625، ح .1291 مشابه اين سخن در نهجالبلاغه (حكمت 79) نيز آمده است .
113) خصال، ص 38، ح . 16
114) غرر الحكم، حديث . 2694
115) همان، حديث . 8136
116) نهج البلاغة، خطبه . 176
117) سوره اسراء، آيه 82: وننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمة للمؤمنين. و سوره يونس ، آيه 57: يا أيها الناس قد جاءتكم موعظة من ربكم وشفاء لما في الصدور وهدى ورحمة للمؤمنين . و نيز سوره فصلت ، آيه . 44
118) ر.ك: ميزان الحكمة، ج 3، باب «القرآن أحسن الحديث» ص .2518
119) ر.ك: بحار الانوار، ج 95، ص 287، ح .4
120) قرآن به اين معنا اشاره كرده است؛ بنگريد به: سوره اسراء، آيه 82 و سوره توبه، آيه 125 و نيز روايت نبوى : اكثر منافقي امتي قراؤها. (مصباحالشريعه، ص 373)
121) ر.ك: تنبيه الخواطر، ج 2، ص . 236
122) ر.ك: ميزان الحكمه ، ج4، باب «حق التلاوة»، ص . 2525
123) همان، ج4، باب «من يلعنه القرآن» ، ص . 2529
124) يا أيها النبى جاهد الكفار والمنافقين واغلظ عليهم. (سوره توبه، آيه 73؛ سوره تحريم، آيه 9).
125) بنگريد به: خطابهاى امام به معاويه در جريان جنگ تبليغاتى پيش از واقعه صفين. (بحارالانوار، ج 32 ، ص 612 و ج 33، ص 87)
126) امام پس از غلبه بر ناكثين، خطاب به شورشگران بصره فرمود: «فيكم ختم النفاق.» (بحار الانوار، ج32 ،ص 226، ح 176)
127) ر.ك: موسوعة الامام على فى الكتاب والسنة والتاريخ، ج 7، فصل نخست.
128) ر.ك: همان، ج 4 ، مدخل و فصل الاصلاحات العلويه.
129) يا أيها النبى جاهد الكفار والمنافقين واغلظ عليهم. (سوره توبه، آيه 73؛ سوره تحريم، آيه 9)
130) فلا تتخذوا منهم أولياء. (سوره نساء ، آيه 89 و 140)
131) هم العدو فاحذرهم. (سوره منافقون، آيه 4)
132) فأعرضوا عنهم ، إنهم رجس. (سوره توبه، آيه 95)
133) خصال، ص 232، ح .74
134) احذركم أهل النفاق فإنهم الضالون المضلون. (نهج البلاغه، خطبه 194)
135) غرر الحكم، حديث . 9878
136) غرر الحكم، حديث 3857؛ نهج البلاغه، خطبه .230
137) طبرانى، معجم كبير، ج 19، ص 388، ح 910؛ كافى، ج 1، ص 397، ح . 1
138) نهج البلاغه ، نامه . 27
139) موسوعة الامام على فى الكتاب و السنة و التاريخ، ج 12، ص .272
140) بحار الانوار، ج 77، ص 271 ،ح 1 و ج 78، ص 9، ح .16
141) بحار الانوار، ج 75، ص 384، ح .7
142) غرر الحكم، حديث 5048 و 10189؛ جاحظ، مائة كلمه، ص 27 ، ح .11
143) بحار الانوار ، ج 33، ص .384
144) همان .
145) همان، ج 32، ص .353
146) شرح نهج البلاغه، ج 2 ، ص 279، به نقل از موسوعة الامام على فى الكتاب و السنة و التاريخ، ج 12، ص . 53
147) نهجالبلاغه، خطبه .210
هادى مسعودى
فهرست :- نكوهش و هشدار - نفاق در لغت و اصطلاح - گونههاى نفاق - ويژگىهاى منافقان - شك و ترديد - عبرتنگرفتن - علم بىعمل - پارسايى دروغين - دنيا طلبى - نگه نداشتن زبان - ويژگىهاى منافقان اجتماعى ـ اخلاقى - آراستگى دروغين - چاپلوسى - چندرنگى - آسانگيرى بر خود و سختگيرى بر مردم - ويژگى عملكرد منافقان - راههاى شناخت نفاق و منافقان - لحن گفتار - نحوه رفتار - تكلف ورزيدن - غيبت كردن - خيانت ورزيدن - حقكشى - ظاهرسازى - ذكر اندك - دشمنى با چهرههاى تابناك دين - ريشههاى نفاق - ستيزه جويى - رذيلتهاى اخلاقى - زيانهاى نفاق - نپذيرفتن حكمت - بىآبرويى - بىاعتمادى - درمان نفاق - دعا - برخورد با منافقان - كتابنامه - پىنوشتها
نكوهش و هشدار
بيمارى اخلاقى، نفاق، درد هميشگى انسانها و ملتها بوده است و منافق خارى خليده در جان گروهها و اجتماعات بشرى. زشتى اين بيمارى و اثرهاى زيانبارش در جوامع بشرى و بيش از آن در روان و جان مبتلاى به آن، منشأ نكوهش آن در قرآن و سيره معصومانعليه السلام شده است.
پرداختن به نفاق و منافقان در دوازده سوره قرآنى (1) ، افزون بر سوره ويژه آنان ، مىتواند خطر اين خوى زشت انسانى را به ما بنماياند ؛ بهخصوص اگر شيوه اجمالگويى و رازگويى قرآن را در نظر آوريم. هم از اين رو مذمتها و هشدارهاى معلم قرآن (پيامبر) و مؤول آن (امام على) در اينباره، افزونتر از بسيارى عيبهاى اخلاقى است. اين هشدارها هم متوجه خود منافقان و انسانهايى است كه در معرض ابتلاى به آنند و هم خطاب به جامعهاى كه وجود چنين منافقانى آن را آزار مىدهد، و گاه از آن غافل است .
امام علىعليه السلام نفاق را ننگ خصلتهاخوانده است (2) ؛ يعنى هر خصلت زيبايى بر اثر اتصاف به آن به زشتى مىگرايد، و اگر مانند صداقت و خوشرويى باشد، نابود مىگردد. چه، خوشرويى دورو و صداقت دروغين، معنايى نداشته ننگ اخلاقى محسوب مىشود . امام على در نكوهش نفاق به اين بسنده نكرده، مىفرمايد : شر الأخلاق الكذب والنفاق (3) ؛ «بدترين خوىها ، دروغگويى و دورويى است .» آن امام گرامى، دورويى و ظاهرسازى را براى انسان بسيار زشت مىداند (4) و فرمان به اجتناب از آن مىدهد: تجنبوا البخل والنفاق فهما من أذم الأخلاق (5) ؛ «از بخل و نفاق دورى كنيد كه آن دو از نكوهيدهترين خوىهايند .»
نفاقپيشگى را مبغوض خداوند مىداند و مىآگاهاند: واعلموا أن الله ـ عزوجل ـ يبغض من عباده التلون (6) ؛ «بدانيد كه خداى ـ عز و جل ـ از چندرنگى بندگانش نفرت دارد .»
ناگفته نماند كه اين تلون و چندرنگى، در دين و عقيده، بسى زشتتر و خطرناكتر است. از اين رو امام علىعليه السلام به صراحت از آن نهى مىكنند: احذر التلون فى الدين (7) ؛ «از چندرنگى در دين بپرهيز.» زيرا به حتم دورويى و نفاق ، موجب تفرقه و شكاف در جامعه مىگردد و منافقان را از جامعه كنار مىزند (8) و مانع بهروزى آنان و پيروزى امت اسلامى مىگردد. شاهد اين ادعا جنگ احد و نيز تاريخ همه انبياى الهى و مصلحان اجتماعى است .
نفاق در لغت و اصطلاح
ماده «ن ، ف ، ق» در لغت عرب براى دو معناى اصلى و چند معناى فرعى به كار رفته است. دو معناى اصلى آن، يكى «تمام و فنا شدن» و ديگرى «پوشيده و پنهان داشتن» است. از معناى نخست ، استعمالهاى «نفقت الدابة» به معناى تمام شدن عمر چهارپا و «نفق نفقة القوم» به معناى تمام شدن زاد و توشه است. در معناى دوم، واژههاى «نفق» به معناى تونل و راه زيرزمينى و «نافقاء» در برابر «قاصعاء» به معناى يكى از دو سوراخ لانه موش صحرايى به كار رفتهاند. (9) برخى نيز احتمال دادهاند كه اين دو معنا، به يك ديگر بازگشته، يك ريشه دارند. (10) به گفته ابن منظور در لسان العرب و فيروز آبادى در تاج العروس، عرب ماده و هيئتهاى گوناگون «نفق» را براى انسان به كار نمىبرد (11) و تنها پس از كاربرد قرآنى آن ، معناى اين واژه در زبان عرب توسعه يافت . قرآن با استخدام اين لفظ براى كسى كه كفر خود را پوشيده مىدارد و اظهار ايمان مىنمايد (12) ، به يكى از وجوه پنهان روح و بيمارىهاى نهان انسان اشاره كرد. به گفته بسيارى از لغويان و مؤلفان غريب الحديث، اين استخدام با معناى لغوى نفاق تناسب دارد و بر اساس اين تشبيه ساخته شده است كه منافق نيز داخل «نفق» يا «نافقاء» مىشود تا خود را پنهان بدارد و اگر بتواند بگريزد. (13) پيامبرصلى الله عليه وآله و مسلمانان صدر اسلام با فهم همين معنا، اين واژه و مفهوم قرآنى را بر كسى تطبيق مىكردند كه بهظاهر ، ادعاى مسلمانى، و در باطن با كافران سر و سرى داشت، و در درون و نهان شكاك و مردد و گاه كافر مطلق بود و در برون مسلمان مىنمود . با رواج اين استعمال و كاربرد آن در ديگر مصداقها، همچون انسان خيانتكار ، رياكار و كسى كه حضور و غيبتش يكى نيست ، توسعه معنايى نفاق افزونتر گشت؛ تا آن جا كه بر حسب نظر برخى، قابليت تقسيم به دو دسته كلى، يعنى نفاق اكبر و اصغر يافت كه ما در اينجا آن را نفاق سياسى و نفاق اجتماعى و يا نفاق اعتقادى در برابر نفاق عملى مىناميم. توجه به اين گستره معنايى، در سير بحث و فهم احاديث و نيز در جاى خود ديدن و نهادن دستورات گوناگون دينى در برخورد با منافقان ، تأثيرى بسزا دارد .
گونههاى نفاق
محدث بزرگ شيعه، علامه مجلسى، منافق را همچون مسلمان و مؤمن داراى گونه هاى متفاوتى مىداند. ايشان در معناى اسلام و ايمان به پيروى از روايات (14) ، اسلام را همان شهادتين زبانى و اقرار ظاهرى مىداند؛ اما ايمان را برتر و نيازمند اعتقاد قلبى و عمل خارجى دانسته، تسليم درونى را ستون اصلى خيمه ايمان مىشمرد. (15) منافق را نيز كسى مى داند كه اظهار اسلام مىكند و در باطن كافر است و اعتقاد قلبى و تسليم درونى ندارد. وى اين معنا را مشهور مىداند (16) و ريا و اظهار دوستى دروغين و نيكو نمودن و بد بودن و ظاهرسازى و صالح نبودن را از گونههاى ديگر نفاق مىشمرد. (17) در جايى ديگر، نفاق نوع اول را ويژه دوران صدر اسلام، و منافقان دوره هاى متأخر و معاصر را از نوع دوم مىداند. (18) اين نظر، پذيرفتنى است؛ زيرا قرآن نيز منافقان را مؤمن نمى داند (19) و همان گونه كه گذشت، منافق از ديدگاه وحى ـ كه درون را بهعيان مىبيند ـ كافرى بيش نيست كه در لباس اسلام درآمده است.
در ميان اهل سنت نيز اين تلقى وجود دارد. ابن رجب حنبلى مىگويد : نفاق از نظر شرعى دو گونه است:
يكى نفاق اكبر و آن اين است كه انسان بهظاهر خود را مؤمن به خدا و فرشتگان و كتابها و پيامبران و روز قيامت نشان دهد و در باطن مخالف همه يا بخشى از آن باشد و اين همان نفاق صدر اسلام است كه قرآن به نكوهش اهلش پرداخته و آنان را كافر دانسته و خبر از دوزخى بودنشان داده است .
دوم نفاق اصغر يا نفاق عملى است و آن اين است كه انسان بهظاهر كارى كند و قصدش چيز ديگرى باشد. (20) منظور از معناى دوم، ظاهرسازى و رياكارى است؛ زيرا ريا ارائه عمل و تظاهر به عبادت و سلوك است، بدون اعتقاد درونى؛ اگرچه ممكن است رياكار به اصل خدا و معاد و نبوت، ايمان و اقرار داشته باشد . از اين رو مىتوانيم اين نفاق را نفاق عملى ـ در مقابل نفاق اعتقادى نوع اول ـ بدانيم و چنين منافقى را از سلك مؤمنان به شمار آوريم؛ اگر چه از پايينترين آنان. زيرا ايمان نيز درجات و مراتبى دارد كه در برخى از آنها، اعتقاد و تسليم قلبى محض كافى است (21) . حال اگر در معناى نخست دقيق شويم و به انگيزههاى منافقان صدر اسلام ـ كه كافرانى مسلماننما بودند ـ بنگريم، به اين نكته مىرسيم كه اظهار ايمان به خدا و رسول و قرآن تنها يك سپر سياسى براى زندگى در جامعه دينى مدينه بوده است . به عبارت ديگر ماهيت اين برخورد منافقانه ، تفاوتى با ساير نفاقها و جاسوسىهاى سياسى در ديگر جوامع ندارد، ولى از آنجا كه در جامعه مدينه ، دين حاكم است و سياست و مدنيت با ايمان و ولايت آميخته است ، سياستمداران منافق همراهى سياسى ظاهرى را در اظهار ايمان و قبول پايههاى دينى حكومت مىديدند و گرنه همچون ساير منافقان سياستپيشه و جاسوسان حرفهاى، هيچ تمايلى به اداى فرايض دينى و اطاعت اوامر رهبرى از خود نشان نمىدادند . نتيجه اين كه اصل همراهى با جامعه و فرهنگ سياسى حكومت، الزام مىكرد كه منافقان چهرهسازى اعتقادى و عملى كنند و پرده نفاق بر بىايمانى خويش بيندازند. به حتم اين نفاق سياسى كه تا عميقترين اعتقادات قلبى و درونى راه پيدا مىكند و در برابر برترين موجود عالم، يعنى رسول خدا مىايستد، بدترين و زشتترين نوع نفاق است كه متأسفانه با اسلام همزاد بوده و آثار مخرب آن در دوره حكومت و زندگى امام علىعليه السلام بسى عيانتر است. (22) بدين روى برخى انواع نفاق را مراتب نفاق تعبير گفته و برحسب شدت و ضعف ناشى از متعلق و يا كسى كه با آن برخورد منافقانه مىشود ، تقسيم كردهاند .
امام خمينىرحمه الله در كتاب اربعين خود مىفرمايد : و نيز نفاق به حسب متعلق، فساد آن فرق دارد؛ زيرا گاهى نفاق كند در دين خدا و گاهى در ملكات حسنه و فضايل اخلاق و گاهى در اعمال صالحه و مناسك الهيه و گاهى در امور عاديه و متعارفات عرفيه، و همينطور گاهى نفاق كند با رسولاللهصلى الله عليه وآله و ائمه هدىعليه السلام و گاهى با اوليا و علما و مؤمنين و گاهى با مسلمانان و يا ساير بندگان خدا از ملل ديگر . البته اينها كه ذكر شد در زشتى و وقاحت و قباحت فرق دارند؛ اگرچه تمام آنها در اصل خباثت و زشتى شركت دارند و شاخ و برگ يك شجره خبيثه هستند . (23) نفاق، به واقع يك صفت و ويژگى روحى ـ روانى است كه برحسب شدت و ضعف آن و مقتضيات زمان، گاه منافق را براى جلب منافع مادى و زودگذر دنيوى ، به ستايش و چاپلوسى و ابراز محبت و دوستى دروغين با خلق خدا وا مىدارد؛ حال آن كه دل در گرو اموال و جاه و مقام مردم نهاده است، نه ويژگىهاى انسانى آنها. گاه نيز به صورت برخورد منافقانه با پيامبر و اعتقادات اصلى دين ظهور مىكند، و گاه براى جاى گرفتن در صف مؤمنان به رياكارى و تظاهر و اعمال و عبادات است، و حتى در مرتبه شديد آن، به صورت امر به عبادت و دعوت به طاعت رخ مىنمايد كه امام على آن را شديدترين نوع نفاق خوانده است (24) . توجه به دو گونه اصلى نفاق ، يعنى نفاق اعتقادى ـ سياسى و اخلاقى ـ اجتماعى ، شدت و ضعف تحذيرها و هشدارها را توجيه مىكند .
ويژگىهاى منافقان
اگرچه ويژگىهاى منافقان نيز برحسب گونههاى آنان قابل تقسيم است، ويژگىهاى مشترك نيز دارند. مبناى تقسيم و جداسازى ويژگىها مناسبت هر ويژگى و فراوانى آن در گروهى از منافقان است .
.1 ويژگىهاى منافقان اعتقادى ـ سياسى
1ـ.1 شك و ترديد
مهمترين ويژگى اين نوع از منافقان، شك و ترديد درونى و قلبى آنان است . چنين انسانى چون نتوانسته است به علم و يقين نايل آيد و خود را از نظر فكرى و روحى قانع سازد، در وادى حيرت و ترديد باقى مىماند (25) . او به تصور اين كه ديگران را فريفته است، خود را فريب داده است. (26) بر اين اساس حضرت علىعليه السلام به پيروى از قرآن مىفرمايد : المنافق مكور مضر مرتاب؛ (27) «منافق، نيرنگباز و و زيانبار و مردد است.» در كلامى ديگر، اين ويژگى را ميان همه منافقان، مشترك مىداند: كل منافق مريب. (28)
1ـ.2 عبرتنگرفتن
لازمه حركت انديشمندانه انسان، عبور از وادى شك است كه يقين بسيط را به يقين مركب و عميقتر مبدل مىسازد . اما عبور از اين وادى ، شوق و انگيزه و حق مدارى مىخواهد كه منافق از همه اينها محروم است . منافق خود نمىخواهد و نمىطلبد و نمىپذيرد و از اين رو در شك مىماند . منافق نه درست مىنگرد تا عبرت بگيرد و نه درست مىانديشد . هرگاه چرخ گردون او را بركشد، به جاى بهرهگيرى از فرصت مغتنم، سر به طغيان مىگذارد ، و هرگاه گرفتارىها و بلايا بدو روى آورند، به جاى تنبه و هوشيارى، زبان به شكوه و ناله مىگشايد . ... منافق چون بنگرد ، سرگرم و سر به هوا است و چون سكوت كند ، با غفلت و بىخبرى است و چون سخن بگويد ، لغو و بيهوده بگويد و چون بىنياز شود ، سركشى كند و چون بهسختى افتد ، زبونى نمايد . زود ناخشنود و دير خشنودى مىشود ، [نعمت] اندك او را بر خدا خشمناك كند، و فراوانش خشنودش نسازد . نيت شر بسيار دارد و برخى را جامه عمل مىپوشاند و بر آنچه نتوانسته افسوس مىخورد كه چرا نكرده است؟! (29) اگر اين سخن را با توصيف مؤمن و شيوه و ويژگىهاى او مقايسه كنيم ـ كه «چون بنگرد عبرت گيرد و چون سكوت كند بينديشد و چون سخن گويد ذكر گويد و چون بىنياز شود شكر كند و چون به سختى افتد ، بشكيبد ؛ زودخشنود و ديرخشم است»ـ بهآسانى فهميده مىشود كه عبرت نگرفتن و نينديشيدن و ياوه بافتن ، چگونه بر دورى منافق از مسير تكامل مىافزايد و او را در وادى حيرت و سرگردانى باقى مىگذارد . آرى پرگويى و بيهودهبافى، فرصتى به ذكر و تفكر نمىدهد و ميل به شرارت و طغيان ، آرامش روحى منافق را سلب مىكند، و اگر بر اين همه، ناخشنودى و ناخرسندى او را از هستى و خداوندگار هستى بيفزاييم، چه مجالى براى عبرت و هدايت، براى او باقى مىماند؟
1ـ.3 علم بىعمل
منافق حتى اگر خود را به زيور دانش بيارايد و اندوختهاى فراچنگ آورد و در شمار فرهيختگان نيز درآيد، باز در تنگناى خودساختهاش گرفتار است و بىآنكه به هدف نزديك گردد ، بار خود را سنگينتر ساخته است ؛ زيرا او جايگاه علم و دانش را نشناخته است و به جاى آن كه با نور علم ، درون خويش را روشن سازد، تنها زبان خود را به معدودى الفاظ و اصطلاحات گشوده است . او در زبان و گفتار ، عالم مىنمايد و در عمل و كردار ، جاهل است؛ داناى زبانى و نادان رفتارى . امام همام ، علىعليه السلام مىفرمايد : علم المنافق في لسانه ، علم المؤمن في عمله؛ (30) «دانش منافق در زبان او است ؛ دانش مؤمن در كردارش.»
در حقيقت ، آنچه منافق دارد چيزى جز پوسته علم و نمايشى از آن نيست ؛ زيرا اگر علم او حقيقى و واقعى بود ، از ايمان جدا نبود، كه به گفته والاى همو : الإيمان والعلم أخوان توأمان ، ورفيقان لا يفترقان (31) ؛ «ايمان و علم ، برادران همزادند و دو رفيقاند كه از هم جدا نمىشوند.»
بنابراين، از آنجا كه منافق دانا از ايمان تهى است ، به قاعده ملازمه ، دانشى نيز ندارد . (32)
1ـ.4 پارسايى دروغين
همان گونه كه منافق ، تنها از علم ، اصطلاحات و پوسته آن را فرا گرفته و آن را تنها به زبان مىآورد، ورع و تقواى او نيز در مرحله ادعا و حرف مىايستد و به جوارح و جوانح و عملش سرايت نمىكند . به گفته شيواى امام علىعليه السلام «پارسايى منافق ، جز در زبان او نموار نمىشود.» (33) حال آنكه ورع مؤمن در عملش آشكار است. (34) وقتى ورع ، برخاسته از دين، و تابعى از آن باشد، روشن است كه منافق دين ندارد . امام به اين نكته هم تصريح كرده است : ورع الرجل على قدر دينه؛ (35) «ورع مرد به اندازه دين او است .»
1ـ.5 دنيا طلبى
دنياطلبى با چهرهها و نمودهاى گوناگون، همواره و همهجا آفت دين و ديندارى است . اين معنا آنچنان مسلم و مبرهن است كه نيازى به استدلال ندارد و شواهد و آيات و روايات چنان فراوانند كه انتخاب يكى از ميان آن همه، دشوار مىنمايد؛ (36) اما آنچه به بحث منافق و ويژگى او مربوط است ، دنياطلبى به بهانه امور اخروى است كه زشتترين و زيانبارترين و خطرناكترين گونه دنياطلبى است.
مولاى متقيان از اين خصلت منافقان خبر داده و ما را از درغلتيدن به دام آن برحذر داشته است : كار آخرت را وسيله دنياطلبى، و دنياى زودگذر را بر آخرت ترجيح مده كه اين ، خصلت منافقان و خوى بىدينان است . (37) اين دسته از منافقان، از آن رو كه دين را به بازى مىگيرند، و گروهى را فاسد و گروهى را به دين و ديندارى بدبين مىكنند از بقيه زيانبارترند . اين گرگان در لباس ميش كه زبانهايى شيرينتر از عسل و دلهايى تلختر از گياه حنظل دارند، به خيال خدعه و نيرنگ با خدا و خلق خدا ، براى دنيا در دين تفقه مىكنند و براى عمل نكردن مىآموزند و سخن از آخرت را وسيلهاى براى رسيدن به دنيا مىكنند، و از اين رو ديرتر از منافقان ديگر كشف و رسوا مىشوند و از پس سالها مراقبت دائمى و دقت كافى ، از پرده برون مىافتند . نگرانى امامعليه السلام نيز به همين رو بود كه فرمود:
إن أخوف ما أخاف عليكم إذا تفقه لغير الدين وتعلم لغير العمل وطلبت الدنيا بعمل الآخرة؛ (38) «ترسناكترين چيزى كه بر شما مىترسم ، آن است كه براى غير دين تفقه شود و براى جز عمل آموخته گردد و دنيا با عمل آخرت طلب شود .»
علىعليه السلام خود به شرارت اين دسته از عالمان مبتلا بود و طعم تلخ فريبكارى آنان و فريبخوردن جاهلان را چشيده بود و از اين درد جانكاه مىناليد: دو انسان دنيايى پشتم را شكستند: انسانى بهزبان دانا و بهعمل فاسق، و انسانىنابخرد ولى عابد. آن يك با زبانآورى از رسيدن به فسقش جلو مىگيرد و اين يك با عبادت خود از جهلش. پس، از فاسق عالم و جاهل عابد بپرهيزيد كه اين دو، هر مفتونى را فتنهاند و من خود از پيامبر خدا شنيدم كه مىگفت: اى على،هلاكت امت من به دست هر منافق زبان آور است. (39)
1ـ .6 نگه نداشتن زبان
زبان با همه كوچكىاش، معيار ارزش انسان، اين موجود پيچيده هستى است. به فرموده امام علىعليه السلام انسان بدون آن، مجسمهاى و يا جنبندهاى بيش نيست (40) و در كنار عقل و خرد ، جوهره انسان را شكل مىدهد (41) و وسيله سنجش انسان و خرد او است. (42) از اين رو سنگينى آن ، وزن انسان را افزون مىكند و سبكى آن از قدر و منزلتش مىكاهد . لغزش زبان ، لغزش انسان است و زيبايى آن ، زيبايى گوينده. اين تأثير عميق و نقش مهم زبان، است كه موجب صدور فرمانهاى شديد و فراگيرى از ائمه دينعليه السلام در مورد حفظ و حتى حبس زبان شده است. (43) پيشوايان دين از ما خواستهاند كه زبان را نيز چونان بقيه اعضا، به فرمان عقل دين خود درآوريم و پيش از هر كار انديشه كنيم و جلوتر از هرعضو ، مغر را قرار دهيم كه اگر چنين كنيم عقل را بها داده، دين خود را حفظ كردهايم؛ و گرنه بر اساس آنچه از امام على نقل شده است به جرگه سفها پيوسته، در ميان منافقان جاى مىگيريم . زبان مؤمن در پشت قلب او است و قلب منافق در پشت زبانش؛ زيرا مؤمن هرگاه اراده سخن كند در درون بدان مىانديشد ، پس اگر نيكو باشد ، آشكارش مىكند و اگر بد باشد ، پوشيدهاش مىدارد. و[لى] بىگمان منافق هرچه بر زبانش بيايد مىگويد؛ بىآنكه بداند چه به سود او است و چه به زيانش . (44)
.2 ويژگىهاى منافقان اجتماعى ـ اخلاقى
همان گونه كه پيشتر گفته شد، ويژگىهاى منافقان را بىآنكه آهنگ تمايز كامل و خط كشى هندسى داشته باشيم، به حسب افراد، تقسيم كرديم. در اينجا خاطرنشان مىكنيم كه شخصيت پيچيده انسان، امكان تفكيك كامل و روشن صفات در هم فرو رفته او را نمىدهد. از اين رو تنها ملاك تقسيم ويژگىها و اختصاص هردسته به تعدادى از آنها، شيوع و فراوانى بيشتر آن در هر دسته است .
اينك از منافقانى سخن خواهيم گفت كه شك و ترديد آنان نه در اعتقادات ظاهرى كه در توحيد واقعى است و از اين رو در معاشرتها و رفتارهاى اخلاقى ـ اجتماعى خود، به شرك خفى و ريا گرفتار آمدهاند.
<>2ـ.1 آراستگى دروغين
انسان منافق، تنها در انديشه حفظ خويش و نشان دادن چهرهاى مقبول از خود است . او بايد چنين باشد؛ زيرا در صورت كشف باطن و حقيقت او ، نه كسى با او دوستى مىكند و نه محبت كسى را جلب مىكند . او بايد چنان ظاهر را بيارايد و خود را آراسته به سجاياى اخلاقى نشان دهد كه ديدهها از ظاهر او به باطنش نپردازند. از آن رو او بهدروغ و نيرنگ متوسل مىشود تا زيورهاى بدلى بر روح خود بياويزد و به جاى پيراستن جان، عيان را بيارايد. سخن امام علىعليه السلام در همين باب است : بالكذب يتزين اهل النفاق؛ (45) «منافقان به دروغ ، خود را مىآرايند .» و المنافق قوله جميل و فعله الداء الدخيل؛ (46) «منافق ، گفتارش زيبا و كردارش بيمارى درون است .» منافق زيبا مىنمايد و زيبا مىگويد تا بيمارى درونى خويش را بپوشاند و هدف خود را مخفى نگاه دارد، و تا آنجا كه بتواند در دلها نفوذ كند و انسانها را بفريبد و به كام خود برسد . زيبا و شيوا سخن گفتن در همه جامعهها و براى همه انسانها جذاب بوده و شگرد هميشگى رهبران و افراد سودجو است . اين ويژگى، شباهت بسيارى به خصلت ديگر منافقان، يعنى چاپلوسى و تملق دارد.
<>2ـ.2 چاپلوسى
منافقان در روابط اجتماعى خود بدون آن كه به ضوابط اخلاقى پايبند باشند و تنها براى كسب منفعت آنى و زودگذر دنيايى، خود را به قطبهاى قدرت در جامعه نزديك مىكنند و با به كار بستن شيوههاى غير اخلاقى ـ از دروغ و ريا گرفته تا تملق و ثنا خود را در دل صاحبان مال و مقام جاى مىدهند . اينان كه راه نفوذ در ديگر انسانها را آموخته و نقطه ضعف و قوت هركسى را پيدا كردهاند، با ستايشها و تملق نابجا ، دامى پنهان مىگسترند و شكار خود را صيد مىكنند . با گستاخى و بىشرمى داد سخن مىدهند، و ناكرده را كرده و ناگفته را گفته جلوه مىدهند و خود و ممدوح خود را به شقاوت مىاندازند. امام علىعليه السلام اين ويژگى تركيبى منافق را چنين بيان كرده است : «منافق، بىشرم، كودن ، چاپلوس و تيرهبخت است .» (47) گفتنى است كه سركرده منافقان مدينه، عبدالله بن ابى سلول نيز با همين شيوه قصد اغفال على را ـ به خيال خود ـ مىكند؛ اما با كلام كوبنده حضرت روبهرو مىگردد «اى عبد الله ، تقوا پيشه كن نه نفاق كه منافق بدترين آفريده خدا است.» (48) شايد حديث ديگر امامعليه السلام نيز ناظر به همين ويژگى باشد؛ آن جا كه مىفرمايد : المنافق لسانه يسر وقلبه يضر؛ (49) «زبان منافق شادمان مىكند و دلش زيان مىرساند .» در حديث ديگرى كه نفس اماره را به منافق تشبيه كرده است ، وجه شبه آن دو را تملق نام مىبرد. (50)
2ـ.3 چندرنگى
از آنجا كه منافق در زندگى و اعتقادات خود، مردد و مذبذب است و وابستگى عقيدتى به هيچ مكتبى ندارد ، در زندگى روزمره و معاشرت اجتماعى خود نيز ثابت و استوار نيست و همواره به رنگهاى محيط، گروه، دوستان و آشنايان درمىآيد . اگر روزى ، توانگرى و گشادهدستى و خرج و انفاق در راه و كار مخصوصى ، رواج يابد ، او را از توانگران و سخاوتمندان مىبينم و اگر روزگارى ، درويشى و صوفيگرى سكه رايج بازار فخر فروشان گردد ، او را با كشكول گدايى مشاهده مىكنيم . اين تلون و رنگ به رنگى به منافق امكان زيستن و ايمنى مىدهد ؛ زيرا شناخته نمىشود و همرنگى با محيط ، او را يكى از اجزاى حقيقى و درست كار پيرامونش نشان مىدهد . او بهواقع بىرنگ و بىچهره است و هرلحظه و هرجا به مقتضاى حال رنگ عوض مىكند. نه عقد قلبى دارد كه بر آن بايستد و نه جوهرهاى كه با رنگ خود نمايان شود. منافق با اين كار از دنياى خود محافظت مىكند؛ چهره ساختگىاش را پوششى براى درون نازيبايش مىسازد؛ اظهار خير مىكند، اما در باطن جز شر و زشتى ندارد. (51) برخلاف شخص تقيهكننده كه باطنى نيكو و سيرتى زيبا دارد، اما در تنگناى زمانه و فشار روزگار، خود را بد سرشت و زشت نشان مىدهد تا در نهان دين خود را حفظ كند. منافق با جماعت، همرنگ است و اگر بميرد ، بر خاكستر و يا خاك كردنش ميان هندو و مسلمان نزاع درمىگيرد . هيچ كس او را دشمن خود نمىپندارد و او نيز دشمنىاش را بروز نمىدهد. او مبنايى براى رعايت امور اخلاقى ندارد و به فرموده امام على : عادة المنافقين تهزيع الأخلاق؛ (52) «به تغيير همواره خلق و خوى خود، عادت كرده است.»
2ـ.4 آسانگيرى بر خود و سختگيرى بر مردم
اگرچه منافق با چاپلوسى و زبانبازى ، خود را نزديك و صميمى نشان مىدهد و ادعاى محبت و علاقه دارد، در درون نه دوستدار است ، نه عيبپوش؛ بلكه كوچكترين عيبها را ديده و براى وقتى مناسب، ذخيره كرده است . او تنها با زبان به مردم احترام مىگزارد و به تحسين و تكريم ظاهرى آنها مىپردازد؛ اما در پس اين ظاهرسازى، مردم را نادان و حتى سفيه مىداند (53) ، و در عوض خود را صالح و مصلح و بىعيب و نقص مىبيند . امام علىعليه السلام در همين باره مىفرمايد : المنافق لنفسه مداهن وعلى الناس طاعن؛ (54) «منافق نسبت به خود مسامحه روا مىدارد و بر مردم خرده مىگيرد.»
ويژگى عملكرد منافقان
امام همام ، على بن ابىطالبعليه السلام در خطبه مشهور خود كه بسيارى از ويژگىهاى منافقان را آشكار مىكند، بيشتر به نوع عملكرد و شيوههاى كارى آنان نظر دارد. امام در اين خطبه ، روانكاوى ژرف منافقان را با نحوه عملكرد آنان در اجتماع ، به هم مىآميزد و چنان شخصيت آنان را ترسيم مىكند كه مىتوان از آن، الگوى روانشناسى منافقان را رسم كرد: شما را از منافقان برحذر مىدارم؛ زيرا آنان مردمانى گمراهند و گمراه كننده. خود لغزيدهاند و ديگران را مىلغزانند. به رنگهاى گوناگون و حالتهاى مختلف درمىآيند . با هر وسيله و از هر طريقى آهنگ [فريب و گمراهى] شما مىكنند و در هر كمينگاهى به كمين شما مىنشينند.
دلهايشان بيمار است و ظاهرشان آراسته و پاك. مخفيانه عمل مىكنند و چون خزندهاى زهرناك آهسته مىخزند و بىخبر زهر خود را مىريزند. شرح و بيانشان دارو است و گفتارشان شفا؛ اما كردارشان درد بىدرمان. به رفاه و آسايش مردم حسادت مىورزند و به آتش بلا و گرفتارى دامن مىزنند و نوميد مىكنند. در هر راهى، به خاك هلاكت افكندهاى و براى نفوذ در هر دلى، وسيلهاى، و براى هر غم و اندوهى، اشكهايى [دروغين] دارند. به هم مدح و ستايش وام مىدهند و از يكديگر انتظار پاداش [و ستايش متقابل] دارند. اگر چيزى بخواهند، پافشارى مىكنند و اگر سرزنش كنند پردهدرى مىنمايند و اگر داورى كنند زيادهروى مىكنند . در مقابل هر حقى باطلى در بغل دارند و در برابر هر راستى، خميدهاى و براى هر زندهاى، قاتلى و براى هر درى، كليدى و براى هر شبى، چراغى. چشم نداشتن و بىنيازى را دستاويز طمع قرار مىدهند، تا از اين راه بازار خود را گرم كنند و كالاهايشان را تبليغ نمايند . مىگويند و شبهه مىپراكنند. وصف مىكنند و حقيقت را وارونه جلوه مىدهند. راه [ورود به مسير باطل] را آسان مىكنند و تنگه [آن را] كج و دشوار رو مىسازند [تا افراد بهآسانى به باطل در آيند و در پيچ و خم آن سرگردان و بيرون شدنشان دشوار شود.] اينان دار و دسته شيطان و زبانههاى انبوه آتشند. «آنان گروه شيطانند و بدانيد كه گروه شيطان همان زيانكارانند . (55) » (56) منافق گاه قدمى پيش مىگذارد و نه تنها خود را مؤمن كه دانشمند متعهد و دوستدار نشر و پخش دانش و دين مىنمايد و با جعل حديث و نقل آن، در متدينان و حتى در دين رخنه مىكند . اين گروه در دوره گرايش مسلمانان به حديث، بيشترين سوء استفادهها را كردند؛ تا جايى كه محدثان درستانديش، به نقد و تصفيه روايات همت گماردند. سليم بن قيس از نخستين كسانى است كه به وجود اين شگرد منافقانه و احاديث مخالف و ساختگى پى برد و براى حل آن، به خدمت امام علىعليه السلام رسيد. امام در كلامى مفصل او را از دسيسه منافقان آگاه كرد و با تقسيم محدثان به چهار گروه، منافقان را گروه نخست آنان شمرد: حديث از چهار دسته ـ كه پنجمى ندارد ـ به تو مىرسد: مرد منافقى كه اظهار ايمان مىكند و خود را مسلمان نشان مىدهد و هيچ ابايى از دروغبستن بر پيامبر خداصلى الله عليه وآله ندارد و آن را گناه نمىداند و اگر مردم مىدانستند كه او منافق و دروغگو است، از او نمىپذيرفتند و تصديقش نمىكردند. ولى او را از صحابه حضرت رسول مىپندارند و مىگويند او پيامبرصلى الله عليه وآله را ديده و از او شنيده است. مردم از او حديث مىگيرند و به حال او آگاه نيستند. در حالى كه خداوند از منافقان خبر داده و آنان را توصيف كرده و فرموده است : «هنگامى كه آنان را مىبينى، از شمايلشان خشنود مىشوى و چون سخن گويند، به گفتارشان، گوش مىدهى.» (57) اين منافقان پس از پيامبر باقى ماندند و با دروغ و تزوير و تهمت، به زمامداران گمراه و دعوتكنندگان به آتش ،نزديك شدند و آنان نيز ولايت كارها را به آنان سپردند و برگرده مردمان سوارشان كردند، و با كمك آنان دنيا را خوردند. مردم با پادشاهان و دنيا هستند؛ مگر كسى كه خداوند او را حفظ كند. (58)
راههاى شناخت نفاق و منافقان
بخش پيشين، بيان ويژگىهاى منافقان را بر عهده داشت و شناخت ويژگىها، خود به شناسايى دارنده آنها كمك مىكند؛ به شرط آن كه ظاهر شود و از پرده برون افتد . در اين فصل به ويژگىها و نشانههاى آشكار منافقان مىپردازيم ؛ علامتهايى كه هر يك از آنها مىتواند حقيقت درونى انسانهاى مؤمننما و كفرگرا را به ما بنماياند .
.1 لحن گفتار
نخستين راه شناخت منافقان، دقت در سخنان ايشان است ؛ يعنى همان خصيصه زبانآورى كه بزرگترين پوشش و پناه منافق است . چه، هر سلاحى كه بسيار به كار گرفته شود ، طرز كارش معلوم و اسرارش آشكار خواهد شد و سرانجام در آنجا كه سلاح از كار مىافتد و يا خطا مىكند ، راه رخنه به درون آن كشف مىشود .
امام علىعليه السلام در ارائه اين راه نقشى ممتاز دارد و افزون بر ارائه، مستند قرآنى آن را نيز نشان داده است: خداوند چهار چيز را در كتابش تصديق كرده است... مرد در زير زبانش نهفته است ؛ چون سخن بگويد ، آشكار شود . پس خداوند متعال نازل فرمود : «و بىگمان آنان را از لحن گفتارشان مىشناسى (59) .» (60) منافق هر چند خوددار و راز نگه دار باشد، سرانجام بر اثر فشارهاى درونى، راز خود را بيرون مىافكند و با نيش و كنايههايش خود را افشا مىكند. او مىكوشد با تعبيرات موذيانه هم آزار برساند و هم موضع مخالف خود را پنهان كند؛ غافل از آن كه نيتش از سخنش هويدا است و مصداق اين قاعده كلى است كه: ما أضمر أحد شيئا الا ظهر فى فلتات لسانه؛ (61) «هيچ كس چيزى را پنهان نكرد، مگر آن كه در لغزشهاى زبانش و خطوط چهرهاش پديدار شد.»
امام علىعليه السلام در سخن بلند ديگرى بر اين راهكار صحه مىگذارد: على لسان المؤمن نور يسطع وعلى لسان المنافق شيطان ينطق؛ (62) «بر زبان مؤمن نورى است كه مىدرخشد و بر زبان منافق، شيطانى است كه سخن مىگويد .» شايد گفته شود كه اين راهكار، ارجاع به يك معيار مشخص و معين نيست و نمىتوان آن را تحت ضابطه و قاعده درآورد ؛ زيرا حواس ما به درك «لحن القول» ، «نور ساطع» و «شيطان ناطق» راهى ندارند و ممكن است در تشخيص به خطا رويم و يكى را به جاى ديگرى بگيريم .
پاسخ اجمالى اين است كه ابزارهاى شناخت متعددند و دل يكى از آنها است . معرفت شهودى و فطرى قلب زمينه خطاب نبوى و تعليم محمدى را فراهم مىآورد: استفت قلبك وان أفتوك الناس؛ (63) «از دلت بپرس؛ اگر چه مردم بر[خلاف] آن فتوايت دهند .» امام علىعليه السلام در دعاى شعبانيه مىفرمايد : و أنر أبصار قلوبنا بضياء نظرها إليك حتى تخرق أبصار القلوب حجب النور؛ «ديده دلهايمان را با نور نظرش به تو ، روشنى بخش تا ديده دل حجابهاى نور را نيز بدرد.» (64) اين معنا كه دل مانند سر، دو چشم و دو گوش دارد، از ديدگاه روايات مسلم است؛ (65) اما گردش و چرخش شيطانها در پيرامون دل آدمى، او را از اين طريق شهود و نظر به ملكوت محروم مىكند. (66) به مدد اين وسيله و راهكار، مىتوان از عملكرد منافقان در زمينه تحريف معارف دينى و دخالت در فرهنگ مذهبى جلو گرفت و مهمترين اثر تخريبى آنان را مانع شد . از اين رو حضرت براى شناسايى حديثهايى كه به وسيله منافقان، ساخته و پرداخته مىشد، به همين طريقه اشاره كرده، مىفرمايند : «بر هرحقى ، حقيقتى و بر هر صوابى نورى است؛ پس موافق كتاب را بگيريد و مخالفش را واگذاريد.» (67) دستيابى به اين تشخيص و مجهز شدن به اين سلاح، به جامعه امكان مىدهد تا منافقان خرد و كلان را بشناسد و از ميان خود براند . اين طريقه و نشانه، گرچه تنها راه شناخت منافقان نيست، مهمترين آنها است. از اين رو امام علىعليه السلام آن را بر ديگر نشانههاى منافق مقدم داشته و فرموده است :
للمنافق ثلاث علامات : يخالف لسانه قلبه وقوله فعله وسريرته علانيته؛ (68) «منافق را سه نشانه است : زبانش با دلش، گفتارش با كردارش، و درونش با نمودش، يكسان نيست .»
.2 نحوه رفتار
2ـ.1 خمودى و ناسپاسى
ديگر علامت آشكار منافق كه پيوستگى كاملى با حقيقت او دارد، چگونگى رفتار وى با ديگران است. منافق برخلاف مؤمن كه با صلابت و اطمينان به صحنه عمل مىآيد و كارى متقن و شايسته ارائه مىدهد ، شكاكانه و مردد وارد عمل مىشود. امام علىعليه السلام مىفرمايد : «بىگمان يقين مؤمن در كردارش و شك منافق در رفتارش ديده مىشود .» (69) منافق به فرجام كارش و نتيجه عملش اميدى و يقينى ندارد و از اين رو تنها براى نشان دادن همراهى ظاهرى و موافقت دروغين، با كسالت به نماز و بى جسارت به جهاد درمىآيد . او اعتقاد چندانى به خداوند هستى ندارد تا به او عشق بورزد و عاشقانه به كار پردازد . او نه خدايى مىشناسد و نه بهشتى و نه نعمتى . خود را مديون كسى نمىداند تا سپاسش بگزارد و احسانى نمىبيند تا شكرش بهجا آرد و اگر هم سپاسى بگزارد، از زبانش تجاوز نمىكند و به عمل نمىرسد. چه ، شكر حقيقى جز عرفان قلبى و شناخت باطنى نعمت و بهرهگيرى از آن در راه اطاعت و رضايت خدا نيست (70) . منافق بر اثر شك در موجد نعمتها و نديدن وظيفه عبوديت براى خود از اينها محروم است . چه زيبا امام علىعليه السلام تفاوت شكر منافق و مؤمن را بيان فرموده است :
شكر المؤمن يظهر في عمله ، شكر المنافق لا يتجاوز لسانه (71) ؛ «سپاسگزارى مؤمن در عملش نمايان مىگردد و شكر منافق از زبانش در نمىگذرد .»
اينجا است كه تأثير اعتقاد در عمل ظاهر مىشود و شك، موجب كسالت و خمودى مىگردد و احساس سپاس و تلاش را نابود مىكند و موجب سرزدن چنان اعمال زشت و نادرستى مىشود كه انكار قلبى او را آشكار مىكند و او را در رديف كافران قرار مىدهد. از اين رو امام علىعليه السلام پديدار شدن اعمال خبيث كافران و منافقان را راهى برا ى شناسايى آنان مىداند (72) .
2ـ.2 تكلف ورزيدن
مؤمن فقط از خدا بيم دارد و به همو اميد مىورزد . نه طمعى به كسى و نه ترسى از شخصى دارد. از اين رو اعمال خود را تنها با يك معيار مىسنجد و آن رضايت خدا است . نه قضاوت كسى جز خدا برايش اهميتى دارد و نه به تأثير ديگر چيزها معتقد است. او به فكر خشنود كردن همگان نيست تا براى خريدن محبت همه، بهايى سنگين را بپردازد و از اين رو تكلفى ندارد. منافق عكس اين است . او بهزحمت و دشوارى ، خود را آنگونه كه نيست مىنمايد و آنچه ندارد نشان مىدهد و تا آنجا تصنعى و متكلفانه رفتار مىكند كه خوى و منش وى شود .
امام علىعليه السلام به اين رفتار منافق اشاره كردهاند:
«تكلف از اخلاق منافقان است . (73) » ديگر احاديث وارده در معناى تكلف نيز با اين معنا همسو است. امام صادق نفاق را اساس تكلف مىداند (74) و رسول خداصلى الله عليه وآله تملق و غيبت و شماتت مصيبت زده (75) را از نشانههاى متكلف مىداند (76) كه هر سه در منافق به چشم مىخورد. 2ـ.3 موافقت ظاهرى
گذشت كه منافق به دنبال دنياى خود است؛ از اين رو نه خود را مسئول مىداند و نه به سرنوشت ديگران مىانديشد. او در پى آن است كه كسى از او نرنجد و به منافع دنيايىاش لطمهاى نزند و برايش اهميتى ندارد كه اظهار نظرش به زيان دين و دنياى چه كسى مىانجامد از اين رو به جلب موافقت همه مىپردازد و براى چنين مقصودى خود را رياكارانه با هركس و هرگروهى ، موافق جلوه مىدهد و همراهى ظاهرى و نمايشى مىكند . با كسى نزاع نمىكند و نغمه مخالفت در هيچ مسئلهاى از او شنيده نمىشود . امام علىعليه السلام به اين نكته اشاره كرده و فرموده است: كثرة الوفاق نفاق؛ (77) «موافقت فراوان [نشانه] نفاق است .»
2ـ.4 غيبت كردن
غيبت، كوشش انسان ناتوان براى سرپوش گذاشتن بر عقدههاى درونى خويش است. (78) انسان ضعيف با درك عجز خود از ضربه زدن به كسى و جلو گرفتن كارى ، به پشت صحنه مىرود و با بيرون ريختن شكوههاى درون به بدگويى و افشاى اسرار ديگران مىپردازد . منافق نيز كه ذليل و حقير است، در پيش رو به تعريف و تمجيد و تملق مىپردازد و در پشت سر به بدگويى و غيبت. از اين رو حضرت علىعليه السلام غيبت كردن را علامت نفاق دانستهاند (79) ؛ نشانهاى كه بر دروغ بودن بسيارى از دوستىها و ابراز محبتهاى ظاهرى گواهى مىدهد .
2ـ .5 خيانت ورزيدن
انسانى كه به ورطه نفاق و دو رويى مىغلتد و به جاى اتكال بر دوستان واقعى، چشم اميد به خارج از قدرت و حكومت خودى مىبندد و براى روز مباداى خيالى خويش ، دستاويزى در آن سوى مرزهاى عقيدتى ، جغرافيايى و سياسى مىجويد و شفيع و واسطهاى دست و پا مىكند ، سرانجام به خيانت مىافتد . او براى جلب محبت و حمايت دوستان خيالىاش ، اسرارى را از جبهه خودى به دشمن گزارش مىكند و همچون حاطب بن ابى بلتعه مرتكب خيانت مىگردد . (80) همه ستون پنجمها و جاسوسهاى نظامى و غير نظامى از اين آبشخور مىنوشند و دشمنان يك ملت و كشور، از چنين منافقانى سود مىجويند .
چنين است كه حضرت علىعليه السلام نفاق را اوج خيانت دانستهاند. (81)
2ـ.6 حقكشى
زندگى در يك جامعه بشرى ،مسئوليتهايى را بر عهده هر عضو مىگذارد، و افراد با عمل به آنها از احترام اجتماعى و قانونى برخوردار مىشوند . اين تعهدات ، متقابل و بر اساس قاعده عمومى عدل و انصافند و با معيار و قاعده حق ، سنجيده مىشوند . اگر قواعد عمومى و مسئوليتهاى اجتماعى براى فردى غير قابل قبول و يا همراه شك و ترديد باشد ، او مىكوشد تا هرگاه و هرجا و تا آن اندازه كه ممكن است، از زير بار اين مسئوليتها شانه خالى كند و حق و حقوق ديگر افراد اجتماع را نپردازد . اين حقوق چه مالى و چه معنوى ، تكاليفى را در پى دارد كه بر شخص ناهمگون با اجتماع سنگين مىنمايد . كسى كه فقط از روى حقارت و خوارى نفس ، با اجتماع همراهى مىكند و تنها در پى امنيت خويش است، نه به فرهنگ و آداب و قوانين اجتماع محل زندگى خود اعتقاد و علاقه دارد، نه به امنيت جامعه مىانديشد و نه به سامان يافتن آن اهميتى مىدهد ؛ به جهاد برنمىخيزد و پشتيبانى مالى و حقوق و ماليات واجب خود را ادا نمىكند .
دو حديث گرانبها از امام علىعليه السلام ناظر به همين حالت در پارهاى از انسانها است:
«به خدا سوگند ، جز كافر منكر و منافق ملحد، امنيت را از اهلش بازنداشت و حق را از مستحقش دور نكرد . (82) »«پيامبر خدا از اينكه انسان زكات مالش را از رهبرش پوشيده بدارد، نهى كرد و فرمود : پوشيده داشتن آن از نفاق است . (83) »
2ـ .7 ظاهرسازى
آشكارترين علامت نفاق، همان است كه در خطاب الهى به مسلمانان صدر اسلام آمده است . لم تقولون ما لا تفعلون؛ (84) «چرا چيزى را مىگوييد كه نمىكنيد.» كبر مقتا عندالله أن تقولوا ما لا تفعلون؛ (85) «نزد خدا بسيار نفرتانگيز است كه چيزى را بگوييد كه نمىكنيد .»
حضرت علىعليه السلام نيز اين نكته قرآنى را كه با بيانى ديگر از زبان پيامبر اكرم شنيده (86) بود، ويژگى منافق مىشمرد. امام در مجلس علمىاى كه با اصحابش داشته و چهار صد نكته را به آنان آموخته از ايشان مىخواهد تا با هم مهربان و دوست و اهل بذل و بخشش باشند و همچون منافق نباشند كه فقط مىگويد و توصيف و ظاهرسازى مىكند (87) . در جايى ديگر، اين ويژگى را بارزترين علامت نفاق شمرده و كسى را كه به نماز و روزه و جهاد و تقوا سفارش مىكند و فرمان مىدهد ، اما خود به هيچ يك پايبند نيست، آشكارترين منافق ناميده است . از اينجا است كه ريا و نفاق با هم ارتباط پيدا مىكنند و سپس هر دو در شرك به هم مىپيوندند . چه، نفاق برادر شرك (88) و ريا شرك پنهان (89) است . منافق جلوتر از ديگران مىدود تا او را نبينند و چون بهگمان خود از ديدرس همگان دور شد، تسليم هوسها ، شهوتها و طمعهاى خويش مىشود و آنچه را نهى كرده بود، مرتكب مىشود، يا آنچه را بدان فرمان داده بود ، براثر كسالت و سستى از ياد مىبرد . چنين كسانى كه مدعى دروغين پاكى و اخلاقند و پرچم مقدس امر به معروف و نهى از منكر را دستاويز پنهان داشتن نهان خود مىكنند ، در لسان حضرت از بارزترين مصداقهاى منافقانند: «آشكارترين منافق كسى است كه به اطاعت [خدا] فرا خواند و خود بدان عمل نكند و از معصيت بازدارد و خود از آن دست نكشد .» (90) در نقل ديگرى از اين حديث ـ كه در فصل «گونههاى نفاق» به آن اشاره شد ـ به جاى كلمه «أظهر» واژه «أشد» آمده است. بدين ترتيب شدت نفاق، راز سر به مهر منافق را برملا مىسازد و هيچ پوششى مانع از بروز آن نمىشود . زيرا كسى كه به مردم فرمان نيكى مىدهد ، زير ذرهبين مردم قرار مىگيرد و دقت بيشتر ، درون او را آشكارتر مىسازد و هرچه فرمانها بيشتر و عملها كمتر و تخالف و ناهمگونى گفتار و كردار بيشتر باشد ، نفاق شديدتر است و زودتر نمايان مىگردد .
.3 ذكر اندك
نشان ديگر منافقان ، يادكرد اندك خدا است . آنان از آن رو كه اعتقاد چندانى به خداوند ندارند، به ياد او نيز نمىافتند. تنها بارقههاى رحمت الهى و حوادث طبيعى، ممكن است آنان را به ياد خدا اندازد؛ يا براى تظاهر و رياكارى به حلقه ذكرى و نماز جماعتى حاضر شوند . آنان خدا را در نهان ياد نمىكنند و خدا اين را آشكار كرده است. امام علىعليه السلام با اشاره به اين افشاگرى، آن را سبب نزول آيه 142 سوره نساء مىداند كه حضور منافقان را در صفهاى نماز كسالتبار توصيف كرده و ذكر آنان را قليل دانسته است. (91) امام علىعليه السلام مىفرمايد :« منافقان، خداوند را تنها آشكارا ياد مىكردند و در نهان نه. از اين رو خداوند فرمود : يراؤون الناس ولا يذكرون الله إلا قليلا.» (92) امام علىعليه السلام خود از اين ويژگى براى شناخت منافقان معاصر سود برده است . ايشان در پاسخ به كسى كه درباره ماهيت خوارج پرسيده بود، مىفرمايد: «آنان نه مشركند و نه منافق . مشرك نيستند، چون از شرك گريختند، و منافق نيستند چون منافقان، خدا رابسيار اندك ياد مىكنند و حال آن كه خوارج نهروان پيشانى پينهبسته دارند.» در نتيجه امام آنان را از باغيان و خارجشوندگان از جرگه اسلام مىداند. (93)
.4 دشمنى با چهرههاى تابناك دين
سنت الهى در پيشرفت دين بر آن قرار گرفته كه گروندگان و پيروانش به مجاهدت بپردازند و با يارى دادن دين خدا، از او يارى و نصرت بگيرند. منافقان كه پيروزى و نصرت دين را بر نمىتابند، انصار دين را به ديده دشمنى مىنگرند و كينه آنان را به دل مىگيرند.
امام على كه تابناكترين مجاهد و شاخصترين يارىدهنده پيامبرصلى الله عليه وآله است، حب و بغض او مصداق بارز اين قاعده گشته است . امام بر اساس عهد (94) و تعليم نبوى، از اين نكته نيك آگاه بود؛ زيرا وقتى مشاوران اندرزگو، جذب مخالفان را با بذل و بخشش توصيه مىكردند، فرمود: اگر با اين شمشيرم به بالاى بينى مؤمن بزنم تا مرا دشمن بدارد، دشمنم نخواهد داشت و اگر دنيا را با همه ثروتهايش به پاى منافق بريزم تا مرا دوست بدارد، دوست نخواهد داشت. زيرا قضاى الهى بر زبان پيامبر امى گذشته است كه فرمود: «اى على مؤمن تو را دشمن و منافق تو را دوست نمىدارد.» (95) كاركرد تاريخى و وقوع عملى اين روش را در صدر اسلام نيز مىتوان ديد. جابر بن عبدالله مىگويد: ما منافقان را از دشمنىشان با على بن ابىطالب مىشناختيم (96) و ابو سعيد خدرى «لحن القول» را در سوره محمدصلى الله عليه وآله، به بغض امام على تفسير مىكند (97) . به روايت امام علىعليه السلام پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودهاند: «اگر كسى از امتم همه عمرش را عبادت كند، اما با بغض خاندان و پيروانم خدا را ملاقات كند، خداوند قلبش را جز به نفاق نخواهد گشود. (98) » از امام صادقعليه السلام نيز روايت شده است: «حق كسى را كه عمر خود را در اسلام سپرى كرده و حامل قرآن را و امام عادل را، جز منافق رسوا، انكار نمى كند. (99) »
ريشههاى نفاق
.1 حقارت درونى
نفاق به تصريح قرآن، بيمارى روحى است (100) و از ديدگاه احاديث، مهمترين علت آن ذلت و حقارت درونى منافق است . احاديث كه همگى از امام علىعليه السلام هستند، يكصدا اين نكته را تأكيد مىكنند كه نفاق انسان ناشى از ذلتى است كه او در خود مىيابد. (101) تحليلهاى روانكاوانه نيز اين حقيقت را تأييد مىكنند. منافق، از بيم افشاى رازش، هماره خوار و مضطرب است. از يك سو ترس از گردن نهادن به تكاليف و از سوى ديگر ترس ناشى از مخالفت آشكار و پذيرفتن تبعات آن، گريبان او را مىگيرد و ترس جز ناشى از ضعف و حقارت نيست . ظهور رفتارى همچون تملق و چاپلوسى در ظاهر، و غيبت و بدگويى در خلوت كه جهد عاجز و ناتوان است، (102) از همين ذلت درونى سرچشمه مىگيرد. اگر به معناى حقيقى نفاق كه از گونههاى دروغ است، توجه كنيم، فرموده علىعليه السلام را بهتر خواهيم فهميد: «نفاق بر كذب بنا نهاده شده است (103) » و «دروغ سر از نفاق درمى آورد (104) » و «چون دروغ خود از خوارى و ذلت نفس زاييده مىشود (105) ، پس بهآسانى مىتوان نفاق را معلول حقارت انسان دانست.»
.2 ستيزه جويى
اگر عامل پيشين، درونشخصيتى و نهفته در روح منافق باشد، ستيزهجويى و خصومت را مىتوان زمينه و عامل بيرونى پيدايش نفاق دانست. كشمكشها و درگيرىهاى لفظى، خطى و فكرى و مجادلههاى شديد سياسى و جناحى هر گاه به درازا كشد، هر دو سوى نزاع را خسته و آشفته مىكند و زمينه مساعدى براى در لاك خود خزيدن، از سطح به عمق رفتن و دو چهرگى فراهم مىآورد. برخوردهاى جانفرسا و بيم از مخالفتهاى لجبازانه، هر دو طرف و يا حد اقل يكى از آنان را به سكوت و اعلام رضايت ظاهرى و يا حتى موافقت نمايشى وامىدارد تا با پنهان شدن در پشت پرده نفاق و دورويى، خود را حفظ كند و نيروى خود را براى موقعيتى مناسب نگه دارد. بدينسان دل و جان، بيمار و آفت زده مىشود. حضرت علىعليه السلام اين معنا را چه زيبا ترسيم كرده است! آن جا كه مرا و خصومت را سبب مريضى قلب و زمينه رويش نفاق مىداند: (106)
.3 رذيلتهاى اخلاقى
امام علىعليه السلام علتهاى ديگر نفاق را نيز برشمردهاند. امام چهار ستون نفاق را عبارت مىدانند از: هوا و هوس ، سستى و سهل انگارى ،كينه و طمع. سپس هريك از اين چهار ركن اصلى را به چهار شاخه تقسيم كرده و فرمودهاند: نفاق بر چهار پايه استوار است : هوس و سهلانگارى و خشم وطمع.
هوس، خود، چهار شعبه دارد: ستم و تجاوز و شهوت و سركشى.
هر كه ستم كند گرفتارىهايش زياد شود و تنها ماند و از كمك به او خوددارى شود. هر كه تجاوز كند، كسى از شرارتها و بدىهايش در امان نباشد و دلش سالم نماند و در برابر خواهشهاى نفسانى خوددار نباشد. هر كه شهوات خود را تعديل نكند، در پليدىها فرو رود، و هر كه از روى عمد و بدون دليل، سركشى كند، گمراه شود.
سهل انگارى را نيز چهار شعبه است : غفلت و مغرور شدن [به رحمت حق] و آرزو و ترس و تعلل ورزيدن. و اين از آن رو است كه ترس، از حق باز مىدارد و تعلل، موجب كوتاهى كردن در عمل مىشود، تا آن كه اجل در رسد، و اگر آرزو نبود، انسان حساب كار خود را مىدانست و اگر از حساب كار خود آگاه مىشد، از ترس و وحشت درجا مىمرد.
خشم هم بر چهار شعبه است : خودبرتربينى، فخرفروشى، غرور و عصبيت. هر كه خودبرتربين باشد، به حق پشت كند؛ هر كه فخرفروشى كند، از صراط راستى منحرف شود و به گناه درافتد؛ هر كه غرور داشته باشد، بر گناهان اصرار ورزد، و هر كه عصبيت پيشه كند، از حق منحرف شود و به باطل گرايد. پس، چه بد خصلتى است خصلتى كه نتيجه آن پشتكردن به حق و گناه و اصرار بر گناه و انحراف از راه راست باشد.
طمع را نيز چهار شعبه است : شادمانى و سرمستى و خيرهسرى و فزونخواهى. شادمانى كردن نزد خداوند خوشايند نيست و سرمستى تبختر و خودپسندى است و خيرهسرى بلايى است كه آدمى را به كشيدن بار گناهان وامىدارد و فزونخواهى سرگرمى و بازى و گرفتارى و جايگزين كردن چيز پستتر [ دنيا] به جاى چيز بهتر [ آخرت] است.
اين است نفاق و پايهها و شاخههاى آن. (107) حديث ديگرى نيز از امام علىعليه السلامدر دست است كه گر چه در مقام تحذير از دوستى با افرادى با ويژگىهاى نامطلوب است، از آن جا كه امام در پايان حديث، اين صفات زشت و نامطلوب را موجب نزديكى انسان به نفاق مىداند و حتى برخى از آنها مانند ريا و غيبت از نشانههاى نفاق به شمار مىروند، مىتوان سبب هاى نفاق را از آن بيرون كشيد: بپرهيز از كسى كه چون با او سخن بگويى ملولت كند و چون با تو سخن گويد، غمگينت كند و چه شادمانش سازى يا به وى زيان برسانى، با تو خواهد آمد و اگر [روزى] از تو جدا شود، در غياب تو، آنچه را دوست ندارى مىگويد و اگر مانعش شوى، به تو افترا مىبندد و اگر با وى موافقت كنى، به تو حسد مىورزد و اگر مخالفتش كنى، با تو دشمنى و ستيزهجويى مىكند. از جبران خوبىهايى كه به وى شده، ناتوان است؛ اما در برابر كسى كه به وى ستم كرده زيادهروى مىكند. همراهش اجر مىبرد و او بار سنگين گناه را. زبانش عليه او است، نه براى او، و دلش سخنش را نگه نمى دارد. براى ستيزيدن مىآموزد و براى ريا تفقه مىكند. به سوى دنيا مىشتابد و تقوا را وا مىگذارد. پس چنين كسى از ايمان دور، به نفاق نزديك، از هدايت دورافتاده و با گمراهى همراه است. (108)
زيانهاى نفاق
.1 تباهى ايمان
اولين و بارزترين اثر تخريبى نفاق ، تباهى و فساد ايمان است. (109) آرى، منافق اندكى از كافر پيش است . او گاه در پرتو برق جهيده بر قلبش ، گامى برمىدارد، و اگر به ريسمان هدايت الهى چنگ زند، مىتواند بر ترديد و شكش غلبه، و بيمارى درونى خود را معالجه كند، و كورسوى ايمان نهفته در درون را پاس دارد تا بادها و طوفانهاى كفر و الحاد آن را خاموش نكند. همچنان كه اگر مؤمنى ، ايمان خود را پاس ندارد و از فتنهها و شبههها با چراغ تقوا و پروا بيرون نيايد و با ريا و دورويى ، درون خود را پنهان دارد و فقط از سر همراهى با جماعت، به جهادى و نمازى حاضر شود ، بهتدريج به كفر و بىايمانى نزديك مىشود. از اين رو ايمان و نفاق گردهم نمىآيند و هر يك ديگرى را كنار مىزند و مؤمن از نفاق مبرا است . (110) بر اين اساس، انسان مؤمن در روابط اجتماعى و معاشرتى خود نيز دو رو و دو چهره نبوده و اهل ريا و تزوير نيست .
.2 نپذيرفتن حكمت
حكمت به معناى دانش استوار و جلوگيرنده از نابخردى و نادانى ، تنها با آموختن و دانشاندوزى به دست نمىآيد . حكمت به معناى حقيقى آن، يعنى مقدمات علمى ، عملى و روحى براى نيل به هدف والاى انسانيت، در دلهايى مىپايد كه پله اول آموختن را پشت سر گذشته و به مدد طاعت خداى متعال و تقوا و ملازمت حق و اطاعت راستين از دين و دورى از ريا و ديگر گناهان كبيره به پله سوم نزديك شده است كه همان نور الهى است و به همه كس داده نمىشود . حكمت در اين معناى حقيقى و حديثى، در دل مؤمنان محبوب خدا جاى مىگيرد، نه منافقان مبغوض نزد خدا. اگر هم منافقى با جد و جهد، اصطلاحاتى را هم فرا گيرد و گام اول را بردارد، به دليل بىتقوايى و معصيت ، به جايى نمىرسد؛ به گفته امام على: إن الحكمة لا تحل قلب المنافق إلا وهي على إرتحال؛ (111) «حكمت به دل منافق فرو نمىآيد، مگر آن كه در حال كوچ است .» و در حقيقت دل منافق، سراى حكمت نيست و اگر براى مدتى اندك در آنجا فرود مىآيد، در نخستين فرصت كه از دهان او به بيرون مىجهد. امام به اين نكته تصريح كرده است : «سخن حكيمانه در پى جايگاه اصلىاش، آن قدر در سينه منافق بالا و پايين مىرود تا آن را بر زبان آورد و مؤمن بشنود و بربايد كه وى شايسته آن و بدان سزاوارتر است . (112) »
.3 بىآبرويى
منافق در قيامت با هردو چهره واقعى و ظاهرى خود مىآيد و رسوا مىشود. منافق زبانبازى كه نقشهاى گوناگونى را بازى كرده است، با زبانهايى آغشته به زبانههاى آتش به صحنه مىآيد و در روز «كشف سرائر»، باطنش نموده و چهرهاش گشوده مىشود و ندا درمىدهند : هذا الذي كان في الدنيا ذا وجهين وذا لسانين؛ (113) «اين كسى است كه در دنيا دو رو و دو زبانه بود.»
امام علىعليه السلام از اين رخداد دهشتناك حذر مىدهد و مىفرمايد : «از نفاق برحذر باشيد كه دو رو، پيش خدا آبرو ندارد . (114) »
.4 بىاعتمادى
زيان بزرگ نفاق در معاشرتها و روابط اجتماعى ، بىاعتمادى مردم به شخص دو رو و در نتيجه خارج شدن او از گردونه كارى و گروههاى اجتماعى است . انسانها به كسى كه در هرجا چهرهاى دارد و زبانش نه مطابق حقيقت كه موافق منافعش مىچرخد، اعتماد نمىكنند. چنين كسى با نظر و عقيده كسى مخالفت نمىورزد و همواره خود را موافق نشان مىدهد و چون اين موافقت ، دروغين و تصنعى است، بالاخره افشا شود و حتى موافقتهاى واقعى او نيز معلوم نمىگردد . از اين رو حضرت علىعليه السلام مىفرمايد : «آن كه نفاقش فراوان گردد ، وفاقش معلوم نشود . (115) »
درمان نفاق
.1 بهره گيرى از قرآن
نفاق نيز مانند بسيارى از امراض درونى ، درمانپذير است. راهى كه امام علىعليه السلام در پيش روى ما مىنهد ، بهرهگيرى از قرآن است . امام در خطبه بلندى، خطاب به اصحابش ، آنان را به روى آوردن به قرآن سفارش مىكند و به شفاخواستن از آن در بيمارىها و يارى خواهى در گرفتارىها فرمان مىدهد و سپس مىفرمايد : فإن فيه شفاء من اكبر الداء وهو الكفر والنفاق والغي والضلال ، فاسألواالله؛ (116) «بىگمان درمان بزرگترين دردها يعنى كفر و نفاق و گمراهى و سرگشتگى، در قرآن است .» اين راه درمان كه خود برگرفته از قرآن است (117) ، در ديگر تعاليم حضرت تأكيد شده است (118) . افزون بر اين، امام خبر از تعليم نبوى مىدهد و آيه هايى را ارائه مىكند كه در سوره بقره تا مزمل پراكندهاند؛ اما همگى مشتمل بر «تهليل»اند. امام علىعليه السلام قرائت اين آيه ها را در صبح هر روز مايه ايمنى قلب از شقاق و نفاق مىداند. (119) آرى، اين راه درمان نيز همچون ديگر شيوههاى درمانى ، شرطها و زمينههايى دارد . چه، بهعيان مىبينيم كه بسيارى از منافقان ، قاريان قرآنند، اما تلاوتشان جز بر خسارت و نجاست روحى آنان نمىافزايد. (120) حضرت علىعليه السلام در خطبهاى ديگر، برخى از اين شرطها را بيان كرده است و بقيه را در تعاليم ديگر امامان مىتوان يافت. (121) امام علىعليه السلام مىفرمايد : بر شما باد كه ملازم كتاب خدا باشيد؛ زيرا كه ريسمان محكم، نور آشكار، درمانى سودبخش و [شربتى] براى فرو نشاندن عطش است. نگاهدارنده كسى است كه بدان چنگ مىزند و رهايىبخش آن كه بدان بياويزد .. . كسى كه آن را گويد ، راست گويد و آن كه بدان عمل كند ، گوى سبقت را بربايد. چنانكه هويدا است ، گفتار و كردار قرآنى شفاى نفاق است، نه ادعا و قرائت زبانى . ترديدى نيست كه بايد قرآن بر قلب و زبان حاكم باشد كه معناى حقيقى تلاوت و تدبر همين است، (122) و قرائت بىاثر و بىخاصيت، قرائت نيست. (123)
.2 دعا
بى گمان دعا و درخواست از خداوند در همه امور كارساز و راهگشا است. از جمله در درمان دردهاى روحى و روانى و پيشگيرى از ابتلا به آنها. امام على در همين زمينه و براى پيشگيرى از رخنه نفاق و منزه ماندن روح از اين صفت زشت در تعقيب نماز عشا چنين دعا مىكند : اللهم طهر لسانى من الكذب و قلبى من النفاق و عملى من الرياء و بصرى من الخيانة...؛ «خدايا زبانم را از دروغ و دلم را از نفاق و عملم را از ريا و ديدهام را از خيانت پاك و منزه بدار.»
برخورد با منافقان
امام علىعليه السلام از دوران جوانى خود با مسئله نفاق و منافقان درگير بوده است و براى حمايت از پيامبر خداصلى الله عليه وآله، همواره دشمنان و منافقان را زير نظر داشت . در جنگ احد بار سنگين خيانت و عقبنشينى منافقان را با بدنى مجروح و خسته تحمل كرد و در جنگ تبوك ، در چهره يك جانشين با صلابت براى رسول اكرمصلى الله عليه وآله ، منافقان مدينه و پيرامون آن را نااميد و نقشههاى آنان را خنثا كرد. امام كه خطاب قرآنى واغلظ عليهم (124) را بارها به گوش شنيده و در عمل پيامبر مشاهده كرده بود، در دوران خلافت خود نيز بدان شيوه عمل كرد . او بىهيچ پروايى معاويه سردسته منافقان (125) را بركنار كرد و پس از اتمام حجت بر او ، به جنگ وى شتافت و پيش از آن ناكثين و حاميان منافق (126) آنان را درهم كوبيد. امام در دوران حكومت خود ، سياست را به صداقت آميخت؛ كارگزاران نادرست و غير صالح را نه از سر تجاهل و مداهنه باقى گذارد و نه به قصد فريب و خدعه ، لحظهاى با آنان دوستى كرد . حتى با خوارج نيز دورويى نكرد و به رغم آن كه مىتوانست به ظاهر و به زبان ، توبه مطلوب آنان را به زبان بياورد و خود را از شرارت آنان آسوده نگه دارد ، اما براى حفظ عصمت ولايت و عزت حكومت علوى از گناه ناكرده معذرت نخواست و تحمل توهينها و سختىها را تاوان حفظ كيان امامت كرد. (127) امامعليه السلام با صراحت اصلاحات خود را اعلان كرد و پيش از بيعت و پس از آن ، برنامه يكسان خود را بازگفت. او نه از روى خودرأيى و بىسياستى، بلكه براى حفظ صداقت ، به مشاور امين خود ابن عباس و اندرز سياسى مغيرة بن شعبه گوش نداد و از همان آغاز و بهصراحت معاويه را بركنار كرد تا جلوهاى از حكومت صادقانه ـ و نه منافقانه ـ را به نمايش گذارد . (128) اما اين همه بدان معنا نيست كه امام علىعليه السلام در دوران حكومت كوتاه خود از منافقان و فتنه آنان غافل شد و مردم را متوجه دسيسههاى آنان نكرد . امام با سخنرانىها و موضعگيرى خود ، خطاب قرآنى جاهد الكفار والمنافقين واغلظ عليهم (129) را پيش رو نهاد و با منافقان سياسى و دينى برخوردى افشاگرانه كرد.
امام علىعليه السلام در دوران خلافتش با دو دسته عالمان منافق و سياستمداران دورو روبرو بود و هر دو دسته را افشا كرد و از مردم خواست كه آنان را بشناسند و همان گونه كه قرآن از مسلمانان خواسته، با آنان دوستى نورزند (130) ؛ آنان را دشمن قطعى و حتمى خود بدانند (131) ؛ همواره از آنان مانند شىء نجس و پليد، اعراض و اجتناب كنند (132) و با امر به معروف و نهى از منكر، بينى منافقان را به خاك بمالند (133) . خطبه بلند حضرت در بيان ويژگىهاى منافقان، شامل چنين تحذير و هشدارى است (134) ، و تمثيل منافق به درخت «حنظل» براى شناساندن منافق و ويژگىهاى او به مردم است: «مثل منافق، مانند درخت حنظل است كه برگهايش سرسبز ولى طعم آن تلخ است . (135) » در سخنى جامعهشناسانه ، وجود منافقان عالمنما را گوشزد مىكند و مىفرمايد : شما در عصرى هستيد كه گوينده به حق، اندك و زبان به راستى ناگشاده و ملازم حق خوار است . اهل آن همگى سازشكار و جوانشان تندخو و پيرشان گنهكار و عالمشان منافق و نزديكشان ، بيرون روندهاند. كهتر ايشان ، مهترشان را بزرگ نمىدارد و توانگرشان از فقيرشان دستگيرى نمىكند . (136) » از نظر تاريخى مىتوان مصداقهايى همچون ابوموسى اشعرى و عبدالله بن عمر را در نظر آورد و برخورد منافقانه ابن عمر را در بيعت نكردن و خيانت ابوموسى اشعرى را در يارى نرساندن به امام در جنگ جمل به ياد آورد (137) امام در نامهاش به محمد بن ابى بكر، هنگامى كه او را به جانب مصر روانه مىكند، از همين منافقان برحذرش مىدارد و آن را بر هشدار پيامبر مبتنى مىكند كه فرمود: «من بر امتم از مؤمن و مشرك نمىترسم؛ چه، مؤمن را خداوند با ايمانش باز مىدارد و مشرك را خدا به سبب شركش قلع و قمع مىكند . بلكه من از آن كه در درون منافق و به زبان عالم مىنمايد، مىترسم . آنچه [نيكو] مىدانيد، مىگويد و آنچه منكر مىدانيد ، مىكند. (138) » امام همچنين در وصيتش به كميل كه افزون بر كمالات اخلاقى و عرفانى، مدتى ولايت « هيت » را در شمال غربى انبار به عهده داشت (139) ، فرمان مىدهد از منافقان بپرهيزد و با خائنان مصاحبت نكند (140) نيز به فردى از شيعيانش مىفرمايد : «بكوش تا زير بار احسان منافقى نروى. (141) » اين همه تحذير و هشدار تنها براى جلوگيرى از تبعيت كوركورانه از منافقان و مصاحبت هميشگى با آنان است؛ وگرنه گرفتن دانشها و حكمتهاى عاريتى عالم منافق، روا و بلكه مطلوب است . امام در سخن والايى ، حكمت را گمشده مؤمن مىداند و او را به اين گمشده سزاوارتر . الحكمة ضالة كل مؤمن فخذوها ولو من أفواه المنافقين
و البته حكمتآموزى، با قراردادن منافق به عنوان معلم رسمى، فرق مىكند. در تعلم رسمى و مصاحبت هميشگى ، بخشى از روحيات و اخلاق و آداب آموزگار به جوينده علم انتقال مىيابد و حتى اگر در ظاهر چنين ننمايد ، غير مستقيم و پنهانى به روح انسان نفوذ مىكند. از اين رو از معلم منافق بايد حذر كرد. اما سخنان گاه و بيگاه و تكگويىها چنين خطرى ايجاد نمىكند و مشمول قاعده پذيرش حق از هركسى مىگردد و مصداق حديث انظر إلى ما قال ولا تنظر إلى من قال. (142) در زمينه نفاق سياسى نيز مىتوان نمونههاى تاريخى بسيارى آورد . حضرت علىعليه السلام افزون بر ابتلا به منافقان آشكارى چون معاويه و طلحه و زبير و حاميان آنان، به منافقان پنهان، چون شبث بن ربعى (143) ، عمرو بن حريث (144) و ابو برده (145) و از همه منافقتر، اشعث بن قيس، در داخل سپاه خود گرفتار بود . اشعث از سران قبيله كنده يمن و از منافقان روزگار و رأس نفاق در زمانه خود بود . پس از اسلام آوردنش ، مرتد شد و چون سپاه خليفه اول، محاصرهاش كرد، پس از فدا كردن هشتصد نفر از قبيلهاش، براى خود و ده نفر ديگر از خانوادهاش، امان گرفت، و از اين رو نزد زنان قبيلهاش، به «عرف النار» كه كنايه از خيانتكار است، ملقب گشت .
او در سپاه علىعليه السلام به عنوان سردار قبيله كنده جاى گرفت و در واپسين روزهاى جنگ صفين ، منافقانه و مرموزانه ، سپاه امام را از جنگ با معاويه دلسرد كرد و به بهانه دفاع از كوفه و صلحطلبى معاويه ، سپاه على را به عقبنشينى خواند. او خود با خوارج نهروان همراه نشد ، اما دست فتنهانگيز وى براى تاريخ باز شده است . برخى منشأ همه فتنههاى دوره حكومت امام على را اشعث مىدانند (146) و از اين رو او را با عبدالله بن ابى سلول سركرده منافقان مدينه در زمان حضرت رسولصلى الله عليه وآله مىسنجند. امام علىعليه السلام به نفاق او آشكارا تصريح و او را بر فراز منبر كوفه افشا كرد. (147) خطاب حضرت در برابر اعتراضى است كه اشعث در ميان خطبه به ايشان كرد، و استدلال حضرت را به زيان ايشان خواند. حضرت پس از نگاهى از سر بىاعتنايى به او پاسخ داد: تو چه مىدانى كه چه چيز به زيان من و چه چيز به سود من است؟ لعنت خدا و لعنت لعنتكنندگان بر تو باد ، اى بافنده پسر بافنده ، اى منافق پسر كافر!
به خدا سوگند كه تو يك بار در كفر و يك بار در اسلام اسير شدى و در هيچكدام مال و حسب و نسبت باعث رهايىات نشد . بىگمان مردى كه شمشير [مرگ] را به سوى قومش بكشاند و مرگ را به سوى ايشان براند ، سزاوار است كه نزديكان ، دشمنش بدارند و دوران ، از او ايمنى نيابند .
كتابنامه
.1 قرآن كريم.
.2 اقبال الاعمال، سيدبن طاووس (ت 664 ه .ق)، تحقيق جواد قيومى، چاپ اول، مكتبالاعلام الاسلامى، قم / 1414 ه . ق.
.3 امالى طوسى، شيخ طوسى (ت 460 ه . ق)، تحقيق قسمالدراسات الاسلامية، مؤسسه بعثت، چاپ اول، نشر و چاپ دارالثقافة، قم / 1414 ه . ق.
.4 تاريخ يعقوبى، احمدبن ابو يعقوب (ت 284 ه .ق)، دار صادر، بيروت، نشر مؤسسه فرهنگ اهل بيتعليه السلام، قم.
.5 تحفالعقول عن آل الرسولصلى الله عليه وآله، ابن شعبه حرانى (ت قرن 4 ه .ق)، تحقيق علىاكبر غفارى، چاپ دوم، جامعه مدرسين حوزه علميه، قم / 1363 ه . ش.
.6 تنبيه الخواطر و نزهة النواظر (مجموعه ورام)، ابوالحسين ورامبن ابى فراس (ت 605 ه .ق)، بيروت، دارالتعارف و دار صعب.
.7 جعفريات (اشعثيات)، ابوالحسن محمدبن محمدبن اشعث كوفى (ت قرن چهارم ه . ق) تهران، مكتبه نينوا، (همراه با
.8 قربالاسناد چاپ شده است).
.9 خصال، شيخ صدوق (ت 381 ه .ق)، تحقيق علىاكبر غفارى، جماعة المدرسين فىالحوزة العلمية، قم.
.10 دستور معالم الحكم، قاضى قضاعى (ت قرن 6 ه .ق) چاپ اول، دارالكتاب العربى، بيروت /1401 ه . ق.
.11 دعائم الاسلام، قاضى نعمان مغربى (ت 363 ه .ق)، تحقيق آصفبن علىاصغر فيضى، دارالمعارف، قاهره /1383 ه . ق.
.12 شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحديد (ت 656 ه .ق)، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ اول، كتابخانه آيتالله نجفى مرعشى، نشر دار احياء الكتب العربية، 1378 ه .ق.
.13 شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار، قاضى نعمان مغربى (ت 363 ه .ق)، تحقيق سيد محمدرضا حسينى جلالى، مؤسسه نشر اسلامى، قم. .14 عيونالحكم والمواعظ، علىبن محمد الليثى الواسطى (ت قرن 6 ه . ق)، شيخ حسين حسنى بيرجندى، چاپ اول، دارالحديث، قم / 1376 ه .ش.
.15 غررالحكم و دررالكلم، عبدالواحد آمدى تميمى (ت 550 ه .ق)، تحقيق مير سيد جلالالدين محدث ارموى، چاپ سوم، دانشگاه تهران، 1360 ه .ش.
.16 العين، خليل فراهيدى (ت 175 ه . ش)، تحقيق دكتر مهدى مخزومى، چاپ دوم، دارالهجرة، ايران /1409 ه . ق.
.17 غريب الحديث، ابو عبيد قاسمبن سلام هروى (ت 224 ه .ق)، دارالكتاب العربى، چاپ اول، 1384 ه . ق.
.18 فتوح، ابن اعثم كوفى (ت 314 ه .ق)، تحقيق على شيرى، دارالارضوان، چاپ اول، بيروت /1411 ه . ق
.19 قصص الانبياء، ابوالحسين سعيدبن عبدالله راوندى معروف به قطبالدين راوندى (ت 573ه .ق)، تحقيق غلامرضا عرفانيان، چاپ اول، آستان قدس رضوى، مشهد /1409ه . ق.
.20 العلم والحكمة فىالكتاب والسنة، محمد الريشهرى، معاصر، دارالحديث، قم / 137ه . ق.
.21 كافى، كلينى (ت 329ه .ق)، تحقيق علىاكبر غفارى، چاپ دوم، دارالكتب الاسلاميه، تهران / 1389ه .ق.
.22 محاسن، احمدبن خالد برقى (ت 274ه .ق)، تحقيق سيد جلالالدين محدث ارموى، تهران، دارالكتب الاسلاميه.
.23 مصباح الشريعة، منسوب به امام صادقعليه السلام (ت148ه .ق)، مؤسسه اعلمى، بيروت / 1400 ه . ق.
.24 مشكاةالانوار، ابوالفضل على طبرسى (ت قرن 7 ه .ق)، تحقيق مهدى هوشمند، چاپ اول، دارالحديث، قم / 1418 ه .ق.
.25 لسان العرب، علامه ابن منظور (ت 711 ه .ق)، چاپ اول، بيروت، دار احياءالتراث العربى .
.26 معجم مقائيس اللغة، ابوحسين احمدبن فارس (متولد 395ه .ق)، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، چاپ دوم، مكتبه و مطبعه حلبى، مصر / 1389 ه . ق.
.27 مختار الصحاح، محمدبن ابىبكربن عبدالقادر (ت 711 ه .ق)، تحقيق احمد شمسالدين، دارالكتب العلميه، بيروت / 1415 ه .ق.
.28 ميزان الحكمة، محمد الريشهرى، معاصر، تحقيق و نشر دارالحديث، چاپ اول، ويرايش و تنقيح دوم، قم / 1416ه .ق.
.29 الميزان فى تفسير القرآن، علامه محمدحسين طباطبايى (ت 1402 ه .ق)، نشر جامعه مدرسين حوزه علميه قم.
.30 مسند احمدبن حنبل، (دوره 6 جلدى)، امام احمدبن حنبل (ت241 ه . ق) چاپ دار صادر، بيروت.
.31 معجم كبير، سليمانبن احمد طبرانى (ت 360 ه .ق)، تحقيق حمدى عبدالمجيد سلفى، چاپ دوم، قاهره، احياء التراث العربى، مكتبه ابن تيمية.
.32 موسوعة الامام علىعليه السلام فىالكتاب والسنة والتاريخ، محمد الريشهرى، معاصر، با همكارى محمدكاظم طباطبايى و محمود طباطبايىنژاد، چاپ اول، دارالحديث، قم / 1421ه .ق.
.33 نثر الدر، ابوسعيد منصور آبى (ت 421 ه . ق)، تحقيق محمدعلى قرنة، الهيئة المصرية العامة للكتاب، (بىتا).
.34 موسوعه نضرة النعيم، گروه نويسندگان به اشراف صالح حميد و عبدالرحمان ملوح، معاصر، چاپ اول، عربستان سعودى، جده / 1418 ه .ق.
.35 وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى (ت 1104 ه . ق)، تحقيق ربانى شيرازى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
.36 نورالثقلين، شيخ عبد علىبن جمعه عروسى حويزى (ت 1112 ه . ق)، مؤسسه اسماعيليان، قم / 1412 ه .ق.
.37 بحار الانوار، علامه محمدباقر مجلسى (ت 1110 ه .ق)، تحقيق و نشر: دار احياءالتراث، چاپ اول، بيروت / 1412 ه . ق.
.38 چهل حديث، امام خمينىرحمه الله (ت 1368 ه .ش)، مركز نشر فرهنگى رجاء، چاپ اول، چاپ گلشن، تهران / 1368 ه . ش.
.39 نهجالبلاغة، ابوالحسن سيد رضى (ت 406 ه . ق)، تحقيق سيد كاظم محمدى و محمد دشتى، چاپ سوم، انتشارات امام علىعليه السلام، قم / 1369 ه . ش.
پىنوشتها:
1) بقره ، آل عمران ، نساء ، مائدة ، انفال ، توبه ، عنكبوت ، احزاب ، فتح ، حديد ، حشر و تحريم .
2) غرر الحكم ، حديث 735: النفاق ستين الأخلاق.
3) غرر الحكم، حديث . 4540
4) ما أقبح بالانسان ظاهرا موافقا وباطنا منافقا (غررالحكم، حديث 9559). ما أقبح بالانسان أن يكون ذا وجهين (غررالحكم، حديث 9663) .
5) غرر الحكم، حديث . 4540
6) تحف العقول ، ص . 115
7) دستور معالم الحكم، ص 60؛ عيون الحكم والمواعظ، ص 79، ح . 1926
8) فاياكم والتلون في دين الله ، فإن جماعة فيما تكرهون .. .. (نهج البلاغه ، خطبه 176) .
9) العين، ج 5 ،ص 177؛ الصحاح، ج 4، ص 1560؛ القاموس المحيط، ج 3، ص 286؛ تاج العروس، ج 13، ص .463
10) معجم مقاييس اللغة ، ج 5، ص 454 و . 455
11) لسان العرب ، ج 10 ص 359 ؛ تاج العروس، ج 13، ص . 463
12) علامه طباطبايى مىگويد: نفاق در عرف قرآن اظهار ايمان و ابطان كفر است. (تفسير الميزان، ج 19، ص 278)
13) بنگريد به گفته ابوعبيد و ابن انبارى در: لسان العرب ، ج 10، ص 359 ، و تاج العروس، ج 13، ص . 463
14) بحار الانوار، ج 68 ،ص 241 ـ .309
15) بحار الانوار، ج 68 ،ص .265
16) علامه مجلسى، نخستين روايت باب نفاق را در بحار الانوار كه به گونهاى تفسير عنوان باب است، به روايتى از امام رضا اختصاص داده كه ناظر به همين معناى مشهور است .
17) بحار الانوار، ج 72 ، ص .108
18) بحار الانوار، ج 72 ، ص .271
19) و ماهم بمؤمنين. (بقره، آيه 8)
20) جامع العلوم والحكم، ص 375، به نقل از نضرة النعيم ، ج 10 ، ص .5605
21) ر.ك: بحار الانوار، ج 68، ص 275؛ معانى الاخبار، ص 395، ح .51
22) دليل اين همزاد بودن را علامه طباطبايىرحمه الله در تفسير الميزان بيان كردهاند . بنگريد به: الميزان ، ج 19، ص .287
23) امام خمينى، چهل حديث، شرح حديث نهم، ص .135
24) غرر الحكم، ح .3309
25) مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء ولا الى هؤلاء. (سوره نساء، آيه 143) نيز بنگريد به سوره توبه، آيه . 110
26) ر.ك: سوره بقره، آيه 9؛ سوره نساء، آيه .142
27) غرر الحكم، حديث . 1289
28) غرر الحكم، حديث 6855 و ح .154 حديث دوم لفظ كل را ندارد .
29) تحف العقول ، ص . 212
30) غرر الحكم، حديث 6288 و . 6289
31) غرر الحكم، حديث . 1785
32) براى آگاهى بيشتر از چند و چون رابطه علم و ايمان، بنگريد به، رى شهرى، محمد، العلم والحكمة في الكتاب والسنة، بخش اول و نيز مدخل كتاب.
33) غرر الحكم، حديث . 10130
34) غرر الحكم، حديث . 10129
35) غرر الحكم، حديث .10067
36) ر.ك: ميزان الحكمة ، عنوان 161: الدنيا،ابواب 1221،1222، 1225؛ غررالحكم، حديث 3518 : إن الدنيا لمفسدة الدين ومسلبة اليقين وإنها لرأس الفتن واصل المحن .
37) غرر الحكم، حديث . 10405
38) نثر الدر، ج 1 ، ص . 289
39) خصال، ج 1، ص 69، ح 104؛ مشكاةالانوار، ص .135
40) غرر الحكم، حديث . 9644
41) بحار الأنوار، ج 78 ، ص 56 ، ح . 119
42) غرر الحكم، حديث 1282 و 7234 و . 10957
43) ر.ك: ميزان الحكمة، عنوان 473: اللسان ، باب . 3564
44) نهج البلاغه، خطبه . 176
45) غرر الحكم، حديث . 4222
46) غرر الحكم، حديث . 1578
47) غرر الحكم، حديث . 1853
48) بحار الانوار، ج 35 ، ص .340
49) غرر الحكم، حديث . 1576
50) النفس الأمارةالمسولة بالسوء تتملق تملق المنافق وتتصنع بشيمة الصديق الموافق. غررالحكم، حديث .2106
51) ر.ك: تبيان، ج 1، ص . 54
52) غرر الحكم، حديث 6244 ؛ جاحظ، مائة كلمة، ص 51، ح . 68
53) ر.ك: بقره، آيه . 13
54) غرر الحكم، حديث . 2008
55) سوره مجادله، آيه . 19
56) نهج البلاغة، خطبه 194؛ غرر الحكم، حديث 11042 و . 2627
57) سوره منافقون، آيه .4
58) كافى، ج 1، ص 63، ح .1
59) سوره محمد، آيه .30
60) بحار الأنوار، ج 71 ، ص 283 ، ح . 33
61) نهج البلاغه، حكمت .26
62) شرح ابن ابى الحديد، ج 20 ،ص 280 ،ح . 218
63) مسند احمد بنحنبل، ج 4، ص 288؛ سنن دارمى، ج 2، ص . 246
64) اقبال الأعمال، ج 3 ، ص . 299
65) علم و حكمت در قرآن و حديث، ج 1، ص 160 ـ . 163
66) بحار الأنوار، ج70 ، ص 59 و . 39
67) محاسن برقى، ج 1 ، ص 226 ، ح 150؛ كافى ، ج 2 ، ص 54 ،ح .4 شيخ حر عاملى اين حديث را با احاديث همخانوادهاش، در باب نهم از ابواب صفات قاضى آورده و از آن براى حل احاديث متعارض سود جسته است.(وسائلالشيعه ، ج18، ص78، ح10)
68) تنبيه الخواطر، ج 2، ص 117 ؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص . 208
69) غرر الحكم، حديث . 3551
70) من أنعم الله عليه بنعمة فعرفها بقلبه ، فقد أدى شكرها . (كافى، ج 2، ص 96، ح 15) نيز گفته خدا به موسىعليه السلام : يا موسى شكرتني حق شكري حين علمت أن ذلك مني . (راوندى، قصص الأنبياء، ص 161، ح 178)
71) غرر الحكم، حديث 5661 و . 5662
72) كافى، ج 2، ص 46، ح . 1
73) غرر الحكم، حديث . 1176
74) مصباح الشريعه، ص 140، باب 66؛ بحار الانوار، ج 70، ص 394، ح .1
75) سوره توبه، آيه .98
76) للمتكلف ثلاث علامات : يتملق إذا حضر ويغتاب إذا غاب ويشمت بالمصيبة . (نور الثقلين، ج 4 ، ص 473، ح 97)
77) غرر الحكم، ح .7083
78) الغيبة جهد العاجز. (نهج البلاغة، حكمت 461)
79) غرر الحكم: حديث . 899
80) حاطب بن ابى بلتعه كسى بود كه خبر لشكركشى پيامبر(ص) را به مكه، در نامهاى نوشت و پنهانى براى مشركان مكه ارسال كرد. خداوند پيامبر(ص) را از اين امر آگاه و ايشان هم امام على را مأمور دستگيرى پيك و گرفتن نامه كرد.
81) غرر الحكم، حديث . 969
82) همان، حديث . 10132
83) دعائم الإسلام، ج 1، ص . 245
84) سوره صف، آيه . 2
85) سوره صف، آيه .3
86) پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در وصيتش به امام علىعليه السلام مى فرمايد: «باطنت مانند ظاهرت باشد و اينگونه نباشد كه ظاهرت نيكو و باطنت زشت باشد، و گرنه از منافقان خواهى بود.» (خصال، ج 2،ص 544 ، ح 19)
87) خصال، ج 2، ص .614
88) امام على: «النفاق أخو الشرك.» (غررالحكم، حديث 483)
89) امام على: «اعلموا أن يسير الرياء شرك.» (تحف العقول، ص 151)
90) غرر الحكم، حديث 3214 و . 3309
91) وإذا قاموا إلى الصلاة قاموا كسالى يراؤون الناس ولا يذكرون الله إلا قليلا.
92) كافى، ج 2، ص 501، ح . 2
93) جعفريات، ص 234، ابن اعثم، فتوح، ج 4، ص . 272
94) امام على: «عهد الى رسول الله أن لا يحبنى الا مؤمن ولا يبغضنى الا منافق.» (سنن نسايى، ج 8، ص 117؛ كنز الفوائد، ج 2، ص 83)
95) نهج البلاغه، حكمت .45 نيز بنگريد به: بحار الانوار، ج 33، ص 284 و ج 35، ص 316 و ج ، 39 ص 291، باب .87
96) شرح الاخبار، ج 1، ص 153، ح .95 برقى در محاسن، حديثى را نقل مىكند كه اشاره به كاربرد اين روش در هر عصر دارد. حديث چنين است: محمد بن علي أو غيره رفعه قال قلت لأبي عبد الله أكان حذيفة بن اليمان يعرف المنافقين؟ فقال: رجل كان يعرف اثني عشر رجلا و أنت تعرف اثني عشر ألف رجل إن الله تبارك و تعالى يقول: «لتعرفنهم في لحن القول» فهل تدري ما لحن القول؟ قلت: لا والله قال: بغض عليبنأبيطالب و رب الكعبة.(محاسن، ج 1، ص 168، ح 132)
97) شرح الاخبار، ج 1، ص 153، ح 96.؛ ابن شهر آشوب در مناقب اين مطلب را اينگونه تأييد مىكند : «ابن عقدة و ابن جرير بالإسناد عن الخدري و جابر الأنصاري و جماعة من المفسرين في قوله ـ تعالى ـ و لتعرفنهم في لحن القول ببغضهم عليبنأبيطالب.» (ج 3، ص8، ح35)
98) كافى، ج 2، ص 46، ح . 3
99) كافى، ج 2، ص 658، ح .4
100) سوره بقره، آيه 10: في قلوبهم مرض. نيز سوره توبه، آيه . 125
101) ميزان الحكمة، ج 4، عنوان «نفاق» ، باب «علة النفاق» ص 3338؛ جاحظ، مائة كلمه، ج 4، ص 33 : نفاق المرء ذلة .
102) الغيبة جهد العاجز. (نهج البلاغة، حكمت 461)
103) النفاق مبنى على المين.» (غررالحكم، حديث 1156)
104) الكذب يودي إلى النفاق.» (غرر الحكم، حديث 1181)
105) لا يكذب الكاذب الا من مهانة نفسه.» (ميزان الحكمة، ج 3 ، عنوان الكذب ، باب علة الكذب، ص2676، حديث 17427)
106) قال أمير المؤمنين ع: «إياكم و المراء و الخصومة فإنهما يمرضان القلوب على الإخوان و ينبت عليهما النفاق.» (كافى، ج 2، ص 300، ح 1)
107) كافى، ج 2، باب «صفة النفاق و المنافق»، ص .393
108) بحار الانوار، ج 78، ص 10، ح .67
109) النفاق يفسد الإيمان (غرر الحكم: حديث 741) .
110) الإيمان برئ من النفاق (غرر الحكم: حديث 1244).
111) عيون الحكم والمواعظ، ص 57، ح . 1469
112) امالى طوسى، ص 625، ح .1291 مشابه اين سخن در نهجالبلاغه (حكمت 79) نيز آمده است .
113) خصال، ص 38، ح . 16
114) غرر الحكم، حديث . 2694
115) همان، حديث . 8136
116) نهج البلاغة، خطبه . 176
117) سوره اسراء، آيه 82: وننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمة للمؤمنين. و سوره يونس ، آيه 57: يا أيها الناس قد جاءتكم موعظة من ربكم وشفاء لما في الصدور وهدى ورحمة للمؤمنين . و نيز سوره فصلت ، آيه . 44
118) ر.ك: ميزان الحكمة، ج 3، باب «القرآن أحسن الحديث» ص .2518
119) ر.ك: بحار الانوار، ج 95، ص 287، ح .4
120) قرآن به اين معنا اشاره كرده است؛ بنگريد به: سوره اسراء، آيه 82 و سوره توبه، آيه 125 و نيز روايت نبوى : اكثر منافقي امتي قراؤها. (مصباحالشريعه، ص 373)
121) ر.ك: تنبيه الخواطر، ج 2، ص . 236
122) ر.ك: ميزان الحكمه ، ج4، باب «حق التلاوة»، ص . 2525
123) همان، ج4، باب «من يلعنه القرآن» ، ص . 2529
124) يا أيها النبى جاهد الكفار والمنافقين واغلظ عليهم. (سوره توبه، آيه 73؛ سوره تحريم، آيه 9).
125) بنگريد به: خطابهاى امام به معاويه در جريان جنگ تبليغاتى پيش از واقعه صفين. (بحارالانوار، ج 32 ، ص 612 و ج 33، ص 87)
126) امام پس از غلبه بر ناكثين، خطاب به شورشگران بصره فرمود: «فيكم ختم النفاق.» (بحار الانوار، ج32 ،ص 226، ح 176)
127) ر.ك: موسوعة الامام على فى الكتاب والسنة والتاريخ، ج 7، فصل نخست.
128) ر.ك: همان، ج 4 ، مدخل و فصل الاصلاحات العلويه.
129) يا أيها النبى جاهد الكفار والمنافقين واغلظ عليهم. (سوره توبه، آيه 73؛ سوره تحريم، آيه 9)
130) فلا تتخذوا منهم أولياء. (سوره نساء ، آيه 89 و 140)
131) هم العدو فاحذرهم. (سوره منافقون، آيه 4)
132) فأعرضوا عنهم ، إنهم رجس. (سوره توبه، آيه 95)
133) خصال، ص 232، ح .74
134) احذركم أهل النفاق فإنهم الضالون المضلون. (نهج البلاغه، خطبه 194)
135) غرر الحكم، حديث . 9878
136) غرر الحكم، حديث 3857؛ نهج البلاغه، خطبه .230
137) طبرانى، معجم كبير، ج 19، ص 388، ح 910؛ كافى، ج 1، ص 397، ح . 1
138) نهج البلاغه ، نامه . 27
139) موسوعة الامام على فى الكتاب و السنة و التاريخ، ج 12، ص .272
140) بحار الانوار، ج 77، ص 271 ،ح 1 و ج 78، ص 9، ح .16
141) بحار الانوار، ج 75، ص 384، ح .7
142) غرر الحكم، حديث 5048 و 10189؛ جاحظ، مائة كلمه، ص 27 ، ح .11
143) بحار الانوار ، ج 33، ص .384
144) همان .
145) همان، ج 32، ص .353
146) شرح نهج البلاغه، ج 2 ، ص 279، به نقل از موسوعة الامام على فى الكتاب و السنة و التاريخ، ج 12، ص . 53
147) نهجالبلاغه، خطبه .210
Monday, April 04, 2005
دوآليته، سكس و علي شريعتي! نادره افشاري
دوآليته، سكس و علي شريعتي! نادره افشاري
علي شريعتي در بسياري از نوشته و سخنرانيهايش انسان را پديدهاي دوگانه معرفي ميكند كه از دو بخش كاملا نامتجانس و متضاد ساخته شده است. در ديدگاه فلسفي شريعتي، بخشي از شخصيت انسان از لجن، گل بدبو و حماء مسنون است كه بخش شيطاني، دني، اين دنيايي، حقير، كثيف، لجن، حيواني و دچار روزمرگي اوست. در ديدگاه او همهي رفتارهاي انساني مردان و زنان كه كششي به سوي شادي، لذت، خوشي، ساختن و استفاده از مواهب زندگي دارد، يكسره مذموم است و انسانِ تمام در اين ديدگاه كسي است كه هر چه بيشتر از لذتها و خوشيهاي زندگياش فاصله ميگيرد و دور ميشود. بخش ديگر شخصيت انسان به بيان شريعتي بخش الهي، عليايي، روحاني، خدايي و گريزان از لذتهاي طبيعي زندگي اوست. در اين تعريف نيازهاي طبيعي انسانها مثلا رابطهي جنسيِ حتا شرعي، كثيف، پليد، فروكشنده، پائين آورنده و مبتذل است. بر پايهي اين ديدگاه اساسا شادي، شادخواري، لذت بردن از زندگي، همچنين سازندگي، كار و تلاش براي زندگي بهتر و مرفهتر نفي ميشود و همگان به نوعي رياضت عارفانه و زندگي گريزي و به تعبير شريعتي تكامل دعوت ميشوند. او در كتاب امت و امامتش مينويسد: افراد يك امت ـ از هر رنگ و خون و خاك و نژاد ـ يك گونه ميانديشند و ايماني يكسان دارند، و در عينحال در (برابر) يك رهبري مشترك اجتماعي تعهد دارند.رهبري امت (امام) متعهد نيست كه همچون رئيس جمهور امريكا يا مسئول برنامهي شما و راديو مطابق ذوق و پسند و سليقهي مشتريها عمل كند، و تعهد ندارد كه تنها خوشي و شادي و برخورداري به افراد جامعهاش ببخشد؛ بلكه ميخواهد و متعهد است كه جامعه را به سوي تكامل رهبري كند؛ حتا اگر اين تكامل، به قيمت رنج افراد باشد. (امت و امامت، علي شريعتي، مجموعه آثار شمارهي بيست و شش، صص چهارصد و دو تا چهارصد و سه) در دستگاه حكومتياي كه شريعتي آن را اينگونه تئوريزه كرده است، هيچ حق و حتا تضميني براي برآورده شدن نيازها، تمايلات، خواستها و رفاه شهروندان تحت سلطهي چنين حكومتي در نظر گرفته نميشود. در چنين دستگاه عقيدتياي كه ما نمونهي آن را در ايران فعلي به چشم ميبينيم، امام، رهبر و حاكمِ در قدرت، نه تنها در خدمت مردم نيست، كه اساسا هدف و وظيفهاش اين است كه حتا به قيمت رنج شهروندان هم كه شده، ايشان را به تكاملي كذايي هدايت كند و هرگونه امكان رفاه، شادي، زندگي سالم و طبيعي را از مردم بگيرد. چنين ديدگاهي در اولين قدم در كار ايجاد احساس گناه در ذهن شهروندان است. در اين ديدگاه رابطهي طبيعي بين انسانها، منفور و كثيف و لجن ارزيابي ميشود؛ حتا رابطهي طبيعي و انساني زناشويي بين انسانها پديدهاي شوم و مهوع نمايش داده ميشود، به همين دليل هم شهروندان پس از ارتكاب اين جرم [!] كه ناگزير از آنند، مجبورند خودشان را بشويند و پاكيزه كنند، چرا كه بايد بلافاصله از اين حالت حيواني [!] خارج شوند تا بتوانند رهرو راه تكامل به تعريف شريعتي بشوند. اين گونه ايجاد احساس گناه در انسانها و رابطههاي طبيعي را بدين گونه مبتذل و پست جلوه دادن، كه آبخشور مذهبي مشخصي هم دارد، به نتايج جالبي هم راه ميبرد. ويلهم رايش در كتاب روانشناسي تودهاي فاشيسم اشارهاي شنيدني به اين گونه تعريف از انسان و آموزش و تربيت دارد:براي كساني كه از لحاظ ميل جنسي ارضاء نميشوند و دچار پرخاشگري و احساس حقارت هستند، اين معضلات در دراز مدت تنها وقتي قابل تحمل ميشود كه خشم فروخورده، به خارج هدايت شده و علت حقارت شخص به ديگران منتقل و نسبت داده شود. نتيجهي اين عمل [محروميت جنسي و احساس گناه و حقارت در اين رابطه] در نهايت ظهور شخصيتهاي مطيعي است كه هويت خود را با مرد بزرگ [يا رهبر و امام از ديدگاه شريعتي] تطابق ميدهند، تا خود را بزرگ احساس كنند و عقدهي [سركوب شده و لجن مالي شدهي] خود را بر سر مقصرين مشخصي (اقليتهاي اجتماعي و دشمنان خارجي [و به ويژه زنان] خالي كنند. (نقل از كتاب ردپاي سنتهاي مذهبي در تعليم و تربيت و رفتار جنسي در ايران، دكتر اكبر محمودي، ص هفتاد و سه)دكتر محمودي خود گروههاي ضربت و انصار حزب الله را افرادي ارزيابي ميكند كه در خدمت رهبر و مرد بزرگ، با همين ديدگاه سربازگيري ميشوند. من در اينجا به نظريهي درست دكتر محمودي تجربهي شخصيام را نيز در سازمان مجاهدين اضافه ميكنم كه رهبري اين سازمان براي اين كه بتواند از نيروهايش افرادي فدايي و جان بركف بسازد، اساسا تمامي خانوادههاي اين افراد را متلاشي كرد تا امكان سربازگيري از ميان ايشان با اين عقدهها و محروميتهاي مشخص جنسي را داشته باشد و در نهايت بتواند روي فداكاريهاشان تا آخرين نفر و آخرين نفس براي به قدرت رسيدنش سرمايهگزاري كند. در چنين ديدگاهي انسان تنها يك عنصر از تودههاي سازماني، امت هميشه در صحنه و تودهي بيشكل و بيخاصيتي است كه تنها براي به قدرت رساندن و يا در قدرت نگه داشتن رهبران و امامان و پيشوايان به كار ميآيد و بلافاصله هم پس از مصرف دور انداخته ميشود. ارزش اين سربازان و مجاهدان و انصار حزب الله تنها تا جائي است كه در خدمت قدرت حاكم و مرد بزرگ و رهبر فاشيست و امام امت باشند و نه بيشتر.اما نگاه ديگري هم به انسان هست كه نه تنها خواستهاي طبيعي انسانها را لجن، پليد، كثيف و مبتذل ارزيابي نميكند، كه با به رسميت شناختن اين خواستهاي انساني و طبيعي، براي زندگي بهتر، شادي، شادكامي، برخورداري و رفاه بيشتر شهروندان تلاش هم ميكند. در چنين دستگاهي ديگر رهبر يا امام و پيشوايي وجود ندارد. آناني هم كه مدتي سكان قدرت را بر اساس انتخاب و خواست خود شهروندان بر عهده ميگيرند، اساسا تمام تلاششان را مصروف اين ميكنند كه سطح زندگي شهروندان را بالاتر و بالاتر ببرند، تا بتوانند در راي گيريها برنده بشوند. درواقع مسابقهاي بين احزاب سياسي هميشه درگير است و هركه از ماليات كمتر، كار بيشتر، آموزش بهتر، بهداشت مدرنتر و همگانيتر سخن بگويند، امكان پيروزي بيشتري دارد.
در اين ديدگاه نه تنها رابطهي طبيعي و قانوني انسانها با هم مذموم، كثيف، لجن و مبتذل ارزيابي نميشود، بلكه حكومت حتا در شيوهي زندگي خصوصي افراد نيز مداخلهاي نميكند و اساسا برايش مهم نيست كه انسانها با هم چگونه مراودهاي دارند. برخي مذهبياند و در اماكن مذهبي همسريشان را جشن ميگيرند، برخي بر اساس قوانين عرفي در شهرداريها پيمان ميبندند و برخي هم بدون هيچگونه كاغذي ـ چه مذهبي و چه عرفي ـ بر اساس عشق و تعهد با هم زندگي ميكنند. قوانيني هم كه بر اساس اين نوع تعريف منسجم از انسان نوشته ميشود، فرزندان همهي اين خانوادهها را داراي حقوق برابر ميشناسد و امكانات آموزشي، تربيتي، بهداشتي و تفريحي براي همهي اين كودكان را يكسان برآورد ميكند. در واقع در چنين ديدگاهي نيازهاي طبيعي و انساني شهروندان نه تنها كثيف و پليد نيست، بلكه قانون و قانونگزاران اين گونه انسان را با تمام خواستهاي طبيعي و انسانياش به رسميت ميشناسند و براي شادي و رفاه و خوشبختياش تلاش ميكنند. اما در ديدگاه مشخص مذهبي علي شريعتي انسان در تمام زندگياش از دو سو كشيده ميشود و مانند اسبي از دو سو با دو تازيانهي وحشت از گناه و نگراني از عقب افتادن از كاروان تكامل و بهشت، همچنين نيازها و خواستها و تمايلات طبيعي و انسانياش، تحت فشار مستمر قرار دارد. چنين فردي در خوشبينانهترين صورتش پرخاشگر، دو رو، رياكار و متظاهر است و اگر در خلوت هم هزار كار ديگر ميكند ـ كه البته حق اوست ـ در برابر ديگران ريش ميگذارد، در برابر زنها سرش را پائين مياندازد، ايشان را در پوشش و دربسته و در كفن سياه ميخواهد، هرچند كه در بخش انساني وجودش زيبايي را دوست دارد، ولي براي گريز از آن احساس گناه، با زيبايي و زيبايان عناد ميورزد. حجاب اجباري در حكومت اسلامي در ايران و در دستگاه مذهبي اسلام چنين مكانيسمي دارد. زنان ميبايد پوشيده باشند تا مردان بتوانند از بخش لجن وجوديشان فاصله بگيرند و به بخش مثلا روحانيشان نزديكتر شوند. البته اين گونه نگاه به انسان تقسيم شده از نظر من تنها مربوط به مردان است، چرا كه در اين ديدگاه زنان تنها عنصر سكس و شهوت و بدكارگي و گناه ارزيابي ميشوند!! در حكومتي با اين ديدگاه، متوليان و سربازان اين حكومت و اين مذهب و حتا همهي شهروندان به چگونگي رابطههاي جنسي همهي شهروندان كار دارند [به چه كاري كار ندارند؟!] وقتي يك رابطهي جنسي شرعي و قانوني در اين تعريف، اين همه كثيف و پليد و عفن و آلوده ارزيابي شود، مشخص است كه جز ميدان سنگسار در انتظار انسانهايي نيست كه به اين تعريف از انسان تن در نميدهند و برخلاف سنتهاي حاكم بر جامعه و روشنفكران چنين جامعهاي و البته حكومت ناشي از اين ديدگاه، همراه زندگيشان را خود برميگزينند؛ با اين پرانتز كه در چنين ديدگاهي كه سرنوشت مردانش چنين فجيع است، وضع زنانش فجيعتر است و اولين پيامد چنين ديدگاهي فروش زنان و دختران جوان از سوي پدران و سرپرستانشان به آناني است كه خود ميخواهند و نه خواست و تمايل زنان و دختران؛ چرا كه حتا اين دختران و زنان نيز به قول شريعتي نبايد در انتظار خوشي و شادي باشند، و همگي بايد در راستاي خواست رهبر و امام و ولي و سرپرست و بر اساس خواست اين صاحبان انسانها [!] ـ حتا به قيمت رنجشان ـ دست به دست شوند! آيا در چنين ديدگاهي براي رابطهها و خواستها و نيازهاي انسانها كه ارتباط مشخصي با شادي و خوشي دارد، جز ميدان سنگسار در انتظار انسانهايي است كه به اين قواعد تن در نميدهند؟! جالب اين كه بچههاي به دنيا آمده از چنين انتخابهاي انسانياي بي هيچ گناهي و بي هيچ گونه حق انتخابي، هميشه و هميشه محكوم به شنيدن واژهي تاسف بار حرام زاده هستند. در واقع اين ديدگاه با اين نوع نگرش به انسان، از همان آغاز اين كودكان را براي بزهكاري و خلافكاري تربيت ميكند. تصور ميكنيد با پيروي از ديدگاه شريعتي، بجز انسانهايي تروريست كه هميشه در پي خرابكاري و كشتار و شهيد شدن و در نهايت به بخش الهي و علياييشان پيوستن باشد، جامعه و جهان ميتواند در انتظار شهرونداني با تعريفي ديگر هم باشد؟! به هر صورت شناختن اين ديدگاهها هرچه ظريفتر و هرچه انسانيتر از اساسيترين وظيفهي روشنفكراني است كه تعريف تازهاي از انسان و خواستها و تمايلاتش دارند. تا اين ديدگاهها شكافته نشود، ما همچنان دچار اين گونه ديكتاتورها، امامان و پيشوايانِ خود ساخته خواهيم بود. تا نگاهمان را به زندگي و به انسان تغيير ندهيم، سرنوشتي بهتر از اين كه دچارش هستيم، در انتظارمان نخواهد بود.
http://mag.gooya.com/index.php
علي شريعتي در بسياري از نوشته و سخنرانيهايش انسان را پديدهاي دوگانه معرفي ميكند كه از دو بخش كاملا نامتجانس و متضاد ساخته شده است. در ديدگاه فلسفي شريعتي، بخشي از شخصيت انسان از لجن، گل بدبو و حماء مسنون است كه بخش شيطاني، دني، اين دنيايي، حقير، كثيف، لجن، حيواني و دچار روزمرگي اوست. در ديدگاه او همهي رفتارهاي انساني مردان و زنان كه كششي به سوي شادي، لذت، خوشي، ساختن و استفاده از مواهب زندگي دارد، يكسره مذموم است و انسانِ تمام در اين ديدگاه كسي است كه هر چه بيشتر از لذتها و خوشيهاي زندگياش فاصله ميگيرد و دور ميشود. بخش ديگر شخصيت انسان به بيان شريعتي بخش الهي، عليايي، روحاني، خدايي و گريزان از لذتهاي طبيعي زندگي اوست. در اين تعريف نيازهاي طبيعي انسانها مثلا رابطهي جنسيِ حتا شرعي، كثيف، پليد، فروكشنده، پائين آورنده و مبتذل است. بر پايهي اين ديدگاه اساسا شادي، شادخواري، لذت بردن از زندگي، همچنين سازندگي، كار و تلاش براي زندگي بهتر و مرفهتر نفي ميشود و همگان به نوعي رياضت عارفانه و زندگي گريزي و به تعبير شريعتي تكامل دعوت ميشوند. او در كتاب امت و امامتش مينويسد: افراد يك امت ـ از هر رنگ و خون و خاك و نژاد ـ يك گونه ميانديشند و ايماني يكسان دارند، و در عينحال در (برابر) يك رهبري مشترك اجتماعي تعهد دارند.رهبري امت (امام) متعهد نيست كه همچون رئيس جمهور امريكا يا مسئول برنامهي شما و راديو مطابق ذوق و پسند و سليقهي مشتريها عمل كند، و تعهد ندارد كه تنها خوشي و شادي و برخورداري به افراد جامعهاش ببخشد؛ بلكه ميخواهد و متعهد است كه جامعه را به سوي تكامل رهبري كند؛ حتا اگر اين تكامل، به قيمت رنج افراد باشد. (امت و امامت، علي شريعتي، مجموعه آثار شمارهي بيست و شش، صص چهارصد و دو تا چهارصد و سه) در دستگاه حكومتياي كه شريعتي آن را اينگونه تئوريزه كرده است، هيچ حق و حتا تضميني براي برآورده شدن نيازها، تمايلات، خواستها و رفاه شهروندان تحت سلطهي چنين حكومتي در نظر گرفته نميشود. در چنين دستگاه عقيدتياي كه ما نمونهي آن را در ايران فعلي به چشم ميبينيم، امام، رهبر و حاكمِ در قدرت، نه تنها در خدمت مردم نيست، كه اساسا هدف و وظيفهاش اين است كه حتا به قيمت رنج شهروندان هم كه شده، ايشان را به تكاملي كذايي هدايت كند و هرگونه امكان رفاه، شادي، زندگي سالم و طبيعي را از مردم بگيرد. چنين ديدگاهي در اولين قدم در كار ايجاد احساس گناه در ذهن شهروندان است. در اين ديدگاه رابطهي طبيعي بين انسانها، منفور و كثيف و لجن ارزيابي ميشود؛ حتا رابطهي طبيعي و انساني زناشويي بين انسانها پديدهاي شوم و مهوع نمايش داده ميشود، به همين دليل هم شهروندان پس از ارتكاب اين جرم [!] كه ناگزير از آنند، مجبورند خودشان را بشويند و پاكيزه كنند، چرا كه بايد بلافاصله از اين حالت حيواني [!] خارج شوند تا بتوانند رهرو راه تكامل به تعريف شريعتي بشوند. اين گونه ايجاد احساس گناه در انسانها و رابطههاي طبيعي را بدين گونه مبتذل و پست جلوه دادن، كه آبخشور مذهبي مشخصي هم دارد، به نتايج جالبي هم راه ميبرد. ويلهم رايش در كتاب روانشناسي تودهاي فاشيسم اشارهاي شنيدني به اين گونه تعريف از انسان و آموزش و تربيت دارد:براي كساني كه از لحاظ ميل جنسي ارضاء نميشوند و دچار پرخاشگري و احساس حقارت هستند، اين معضلات در دراز مدت تنها وقتي قابل تحمل ميشود كه خشم فروخورده، به خارج هدايت شده و علت حقارت شخص به ديگران منتقل و نسبت داده شود. نتيجهي اين عمل [محروميت جنسي و احساس گناه و حقارت در اين رابطه] در نهايت ظهور شخصيتهاي مطيعي است كه هويت خود را با مرد بزرگ [يا رهبر و امام از ديدگاه شريعتي] تطابق ميدهند، تا خود را بزرگ احساس كنند و عقدهي [سركوب شده و لجن مالي شدهي] خود را بر سر مقصرين مشخصي (اقليتهاي اجتماعي و دشمنان خارجي [و به ويژه زنان] خالي كنند. (نقل از كتاب ردپاي سنتهاي مذهبي در تعليم و تربيت و رفتار جنسي در ايران، دكتر اكبر محمودي، ص هفتاد و سه)دكتر محمودي خود گروههاي ضربت و انصار حزب الله را افرادي ارزيابي ميكند كه در خدمت رهبر و مرد بزرگ، با همين ديدگاه سربازگيري ميشوند. من در اينجا به نظريهي درست دكتر محمودي تجربهي شخصيام را نيز در سازمان مجاهدين اضافه ميكنم كه رهبري اين سازمان براي اين كه بتواند از نيروهايش افرادي فدايي و جان بركف بسازد، اساسا تمامي خانوادههاي اين افراد را متلاشي كرد تا امكان سربازگيري از ميان ايشان با اين عقدهها و محروميتهاي مشخص جنسي را داشته باشد و در نهايت بتواند روي فداكاريهاشان تا آخرين نفر و آخرين نفس براي به قدرت رسيدنش سرمايهگزاري كند. در چنين ديدگاهي انسان تنها يك عنصر از تودههاي سازماني، امت هميشه در صحنه و تودهي بيشكل و بيخاصيتي است كه تنها براي به قدرت رساندن و يا در قدرت نگه داشتن رهبران و امامان و پيشوايان به كار ميآيد و بلافاصله هم پس از مصرف دور انداخته ميشود. ارزش اين سربازان و مجاهدان و انصار حزب الله تنها تا جائي است كه در خدمت قدرت حاكم و مرد بزرگ و رهبر فاشيست و امام امت باشند و نه بيشتر.اما نگاه ديگري هم به انسان هست كه نه تنها خواستهاي طبيعي انسانها را لجن، پليد، كثيف و مبتذل ارزيابي نميكند، كه با به رسميت شناختن اين خواستهاي انساني و طبيعي، براي زندگي بهتر، شادي، شادكامي، برخورداري و رفاه بيشتر شهروندان تلاش هم ميكند. در چنين دستگاهي ديگر رهبر يا امام و پيشوايي وجود ندارد. آناني هم كه مدتي سكان قدرت را بر اساس انتخاب و خواست خود شهروندان بر عهده ميگيرند، اساسا تمام تلاششان را مصروف اين ميكنند كه سطح زندگي شهروندان را بالاتر و بالاتر ببرند، تا بتوانند در راي گيريها برنده بشوند. درواقع مسابقهاي بين احزاب سياسي هميشه درگير است و هركه از ماليات كمتر، كار بيشتر، آموزش بهتر، بهداشت مدرنتر و همگانيتر سخن بگويند، امكان پيروزي بيشتري دارد.
در اين ديدگاه نه تنها رابطهي طبيعي و قانوني انسانها با هم مذموم، كثيف، لجن و مبتذل ارزيابي نميشود، بلكه حكومت حتا در شيوهي زندگي خصوصي افراد نيز مداخلهاي نميكند و اساسا برايش مهم نيست كه انسانها با هم چگونه مراودهاي دارند. برخي مذهبياند و در اماكن مذهبي همسريشان را جشن ميگيرند، برخي بر اساس قوانين عرفي در شهرداريها پيمان ميبندند و برخي هم بدون هيچگونه كاغذي ـ چه مذهبي و چه عرفي ـ بر اساس عشق و تعهد با هم زندگي ميكنند. قوانيني هم كه بر اساس اين نوع تعريف منسجم از انسان نوشته ميشود، فرزندان همهي اين خانوادهها را داراي حقوق برابر ميشناسد و امكانات آموزشي، تربيتي، بهداشتي و تفريحي براي همهي اين كودكان را يكسان برآورد ميكند. در واقع در چنين ديدگاهي نيازهاي طبيعي و انساني شهروندان نه تنها كثيف و پليد نيست، بلكه قانون و قانونگزاران اين گونه انسان را با تمام خواستهاي طبيعي و انسانياش به رسميت ميشناسند و براي شادي و رفاه و خوشبختياش تلاش ميكنند. اما در ديدگاه مشخص مذهبي علي شريعتي انسان در تمام زندگياش از دو سو كشيده ميشود و مانند اسبي از دو سو با دو تازيانهي وحشت از گناه و نگراني از عقب افتادن از كاروان تكامل و بهشت، همچنين نيازها و خواستها و تمايلات طبيعي و انسانياش، تحت فشار مستمر قرار دارد. چنين فردي در خوشبينانهترين صورتش پرخاشگر، دو رو، رياكار و متظاهر است و اگر در خلوت هم هزار كار ديگر ميكند ـ كه البته حق اوست ـ در برابر ديگران ريش ميگذارد، در برابر زنها سرش را پائين مياندازد، ايشان را در پوشش و دربسته و در كفن سياه ميخواهد، هرچند كه در بخش انساني وجودش زيبايي را دوست دارد، ولي براي گريز از آن احساس گناه، با زيبايي و زيبايان عناد ميورزد. حجاب اجباري در حكومت اسلامي در ايران و در دستگاه مذهبي اسلام چنين مكانيسمي دارد. زنان ميبايد پوشيده باشند تا مردان بتوانند از بخش لجن وجوديشان فاصله بگيرند و به بخش مثلا روحانيشان نزديكتر شوند. البته اين گونه نگاه به انسان تقسيم شده از نظر من تنها مربوط به مردان است، چرا كه در اين ديدگاه زنان تنها عنصر سكس و شهوت و بدكارگي و گناه ارزيابي ميشوند!! در حكومتي با اين ديدگاه، متوليان و سربازان اين حكومت و اين مذهب و حتا همهي شهروندان به چگونگي رابطههاي جنسي همهي شهروندان كار دارند [به چه كاري كار ندارند؟!] وقتي يك رابطهي جنسي شرعي و قانوني در اين تعريف، اين همه كثيف و پليد و عفن و آلوده ارزيابي شود، مشخص است كه جز ميدان سنگسار در انتظار انسانهايي نيست كه به اين تعريف از انسان تن در نميدهند و برخلاف سنتهاي حاكم بر جامعه و روشنفكران چنين جامعهاي و البته حكومت ناشي از اين ديدگاه، همراه زندگيشان را خود برميگزينند؛ با اين پرانتز كه در چنين ديدگاهي كه سرنوشت مردانش چنين فجيع است، وضع زنانش فجيعتر است و اولين پيامد چنين ديدگاهي فروش زنان و دختران جوان از سوي پدران و سرپرستانشان به آناني است كه خود ميخواهند و نه خواست و تمايل زنان و دختران؛ چرا كه حتا اين دختران و زنان نيز به قول شريعتي نبايد در انتظار خوشي و شادي باشند، و همگي بايد در راستاي خواست رهبر و امام و ولي و سرپرست و بر اساس خواست اين صاحبان انسانها [!] ـ حتا به قيمت رنجشان ـ دست به دست شوند! آيا در چنين ديدگاهي براي رابطهها و خواستها و نيازهاي انسانها كه ارتباط مشخصي با شادي و خوشي دارد، جز ميدان سنگسار در انتظار انسانهايي است كه به اين قواعد تن در نميدهند؟! جالب اين كه بچههاي به دنيا آمده از چنين انتخابهاي انسانياي بي هيچ گناهي و بي هيچ گونه حق انتخابي، هميشه و هميشه محكوم به شنيدن واژهي تاسف بار حرام زاده هستند. در واقع اين ديدگاه با اين نوع نگرش به انسان، از همان آغاز اين كودكان را براي بزهكاري و خلافكاري تربيت ميكند. تصور ميكنيد با پيروي از ديدگاه شريعتي، بجز انسانهايي تروريست كه هميشه در پي خرابكاري و كشتار و شهيد شدن و در نهايت به بخش الهي و علياييشان پيوستن باشد، جامعه و جهان ميتواند در انتظار شهرونداني با تعريفي ديگر هم باشد؟! به هر صورت شناختن اين ديدگاهها هرچه ظريفتر و هرچه انسانيتر از اساسيترين وظيفهي روشنفكراني است كه تعريف تازهاي از انسان و خواستها و تمايلاتش دارند. تا اين ديدگاهها شكافته نشود، ما همچنان دچار اين گونه ديكتاتورها، امامان و پيشوايانِ خود ساخته خواهيم بود. تا نگاهمان را به زندگي و به انسان تغيير ندهيم، سرنوشتي بهتر از اين كه دچارش هستيم، در انتظارمان نخواهد بود.
http://mag.gooya.com/index.php

